X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224274

نحوه آشنایی ما

من و سمیرا در دوره کاردانی با همدیگه همکلاس بودیم

راستش توی کلاس ما فقط 6 یا 7 نفر اهل تهران بودن و این کمک میکرد تا حداقل بتونیم رابطه ی بهتری با هم داشته باشیم

جالب اینجا بود که من در طول ترم یک و تا اواسط ترم دو اصلا کاری به کار سمیرا نداشتم و فقط چندتا شوخی در طول این دو ترم بین ما برقرار شد.

البته چندوقت بعد دلیلشو به سمیرا گفتم. اون زمان یکی از بچه های کلاس ( دختر ) اطراف سمیرا میگشت که خیلی من از اون خوشم نمیومد برای همین من نزدیک نمیشدم.

اول ترم 3 خودش فهمید که اون دختر ، آدم زیاد جالبی نیست و برای همین ازش فاصله گرفت.

و منم بیشتر باش گرم گرفتم

خدایی دختر خوبی بود ( الانم هستا ) و منم آدم راحتی بودم و خیلی سریع با هر کسی میخواستم گرم میگرفتم.

بعدا سمیرا برام تعریف میکرد وقتی خوب شناختمت کلا اون تصویری که از تو در ذهنم داشتم فرق میکرد

میگفت من تو رو یه بسیجی و از این بچه حزب اللهی ها میدونستم . ( آخه من اون موقع ریش میزاشتم و تیپ بسیجی هم میزدم اما بسیجی نبودم )

منم کلی بش خندیدم

خلاصه کاردانی تموم شد و رفاقت ما هنوز خیلی ساده و پیش پا افتاده بود اصلا میشه گفت فقط یه آشنایی بود

از طریق تلفن با هم هماهنگ کردیم که چطوری برای کنکور کاردانی به کارشناسی درس بخونیم

سال اول کنکور دادیم و با اختلاف رتبه 30 تایی هیچکدوم قبول نشدیم

البته نه اینکه ما رتبه بدی داشته باشیم ، قبول نشدیم به این دلیل که سهمیه خیلی ناعادلانه ای به مدت 3 سال برای رشته ما تصویب شده بود . رتیه من در کشور 360 و برای سمیرا 400 بود اما قبول نشدیم

وقتی فهمید قبول نشده خیلی ناراحت شد و منم خیلی ناراحت شدم براش اما خوب چاره ای نبود

یواش یواش از هم فاصله گرفتیم و هرکی دنبال زندگی شخصی خودش بود

سمیرا کنکور داد و قبول شد و منم رفتم خدمت خیلی مقدس سربازی. سمیرا پیشرفت کرد و منم دو سال از بهترین زمان عمرو در پادگان تلف کردم.

از آغاز آشنایی من با سمیرا 4 سال گذشته بود و برای من اتفاق خیلی بدی افتاد.

تنها کسی که در اون روزها به یادم اومد سمیرا بود

زنگ زدم گوشیش خاموش بود

دوباره زنگ زدم خاموش بود

دیگه نتونستم تحمل کنم و زنگ زدم خونشون و خوب یادمه باباش گوشیو برداشت و منم اینقدر حالم بد بود که گفتم با خانوم.... کار دارم از همکلاسی های سابقش هستم

گوشیو داد به سمیرا ، با هم حرف زدیم و خیلی کمکم کرد

یواش یواش رابطمون دوباره شکل گرفت

اس ام اس میزدیم به هم و ...

بعد از یه مدت اس ام اس زدم سمیرا اگه بطور رسمی ازت خواستگاری کنم حاضری همسرم بشی و اون گفت بله

دوستی ما وارد یه دوران جدید شد

اون میرفت دانشگاه و منم یواش یواش داشتم عاشق میشدم

خدمت من تموم شد و استخدام شدم و در کنکور شرکت کردم و قبول شدم این هدیه خدا بود به من

تقریبا چندماهی طول کشید تا اخلاق های همو خیلی خوب درک کنیم و تفاوتهای خودمونو بشناسیم

بعد از یکسال دوستی سمیرا و من موضوع رو با خانواده ها در جریان گذاشتیم.

انتظار نداشتیم خانواده ها همون اول خیلی راحت قبول بکنند بالاخره سیستم سنتی هنوزم وجود داره البته متاسفانه


جزییات این یکسال کامل در وبلاگ هست


بالاخره منو عزیزه دلم در تاریخ 1390/08/16 به عقد هم در اومدیمو این بود آغاز زندگی

                                                                                                                       بهزاد و سمیرا