X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224405
شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1389 :: 08:59 ::  نویسنده : بهزاد

سلام اینم یه یه خاطره 2 نفره توووووووووووووپ


بعد از مدتها مامی و بابا خانه را ترک گفتند و منم از این فرصت به نحو احسنت استفاده نمودم و طی تماسی محرمانه به خانوم گلم گفتم بپاش و بیای اینجا و اونم با کمال میل قبول کرد


منزل اینا روز پنجشنبه ظهر خانه رو ترک کردند ولی ما دوتا ساعت 10 صبح میدان انقلاب با هم برای خریدن کتاب قرار داشتیم


ساعت شد 11.30 و ما هم کتابهای مورد نیاز خودمونو خریدیم و اونجا چون یه دفعه احساس گشنگی نمودیم رفتیم برای خریدن کیک که به پیشنهاد خانومی آب شاتوت خریدیم البته برای خودش و منم طبق معمول شربت آبلیمو خوردم به همراه پیراشکی که بسیار چسبید.


بعد کمی تابیدیم و بعد زنگ زدم به خانه برای اینکه ببینم رفتند یا خیر که طبق براورد اینجانب خبری از منزلیا نبود و بعد یه سر رفتیم میدان امام حسین و بعد از اونجا حرکت کردیم به سمت خانه ساعت 2.30 رسیدیم خانه بعد از کمی استراحت و شلوغ بازی پریدیم تو بغل هم و ......


بعد از ... دوباره کمی استراحت و بعد از اون گشنگی ما را فرا گرفت که رفتم ناهار گرفتم و در جوار همدیگه خوردیم و بعد ....


بعد کمی فیلم دیدیم (5 تا فیلم) و بعد شب یکی از دوستان من امد جلوی درب خانه و برای من سوغاتی از سوریه اورد که خیلی زیبا بود


از بس ناهار خورده بودیم که جایی برای شام نبود خلاصه ساعت شد 12 و ما کلی خسته بودیم و رفتیم


خوابیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدیـــــــــــــــــــــم


تا صبح ساعت 8 که من از خواب بیدار شدم دیدم خوابالو هنوز خوابه و منم از خدا خواسته شروع کردم به شیطونی و بیدارش کردم که شیطونی من منجر به ... شد


بعد رفتم برای خانومی نون بربری داغ گرفتم به همراه خامه و عسل و خامه عسل که جای شما خالی نوش جان فرمودیم


بعد دوباره نشستیم با هم فیلم دیدیم تا ظهر که من رفتم ناهار خریدم و با هم خوردیم و طبق معمول بعدش ...


ساعت شد 5 بعد از ظهر و من باید خانومی رو میرسوندم خونه که دیرش نشه و اینکارو کردم ساعت 7.30 برگشتم خونه ولی وااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر تنهایی بد بود کلی هم دلم گرفت اما چاره نبود


نشستم کلی کتاب خودندم تا خوابم گرفت و ساعت 10.30 خوابیدم


البته دوباره روز بعدش یعنی شنبه با خانوم محترم قرار داشتم ساعت 9.30 صبح که ایشون ساعت 9.50 اونجا حضور به هم رسوندن البته من قبلش کتری رو گذاشته بودم روی گاز تا جوش بیاد کلید دادم خانوی گفتم برو چای دم کن منم برم نون بگیرم


دوباره یه صبحونه مشتی زدیم بر بدن و بعدش گفتم خانومی باید ازت عکس بگیرم که اینکارو هم کردیم و بعدش خانومی کلی رقصید و سپس ....


بعد دوباره نشستیم فیلم دیدیم و طبق معمول ...


الانم که نشسته کنارم مثل... و منم دارم اینجا تایپ میکنم برای شما دوستان


تازه الان بم گفت مثل چی؟؟ نگفتم بم فحش رکیک داد !!!!!


اینم از من (بهزاد)


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بهزاد جون جونم همه چیو کامل توضیح داد به غیر از اینکه به من شام نداد ، ما با آلو و لواشک ترش مست میکردیم ، شب هم همش پاش در دهان من بود ولی خیلی خیلی خوش گذشت


تازه اینم نگفت براش یه کادو خردیم (تاپ مردونه و شلوارک)


موقع رفتن خیلی دلم گرفته بود و فکر نمی کردم اینهمه جدایی سخت باشه تا باشه از این شبها


( سمیرا )


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اولا من تکذیب میکنم پام عمرا در دهانش نبود


ثانیا الان نشسته دستور میده من براش تایپ میکنم


ثالثا میگه بوسم کن


رابعا الان داره منت کشی میکنه بغلم کرده


خامسا الان دیگه بغلم هم نمیکنه


عربیشو نمدونم میشه 6 اما الان داریم یواش یواش میریم بیرون یه تابی بیرون بخوریم و یه کادو برای خواهر زن محترم بخریم چون تولدش نزدیگه


( بهزاد )