X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 219999
پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1389 :: 09:20 ::  نویسنده : سمیرا

سلام سلــــــــــام

یه سلام مخصوص به بهترین همسر دنیا

بهزاد جونم روز دوشنبه زنگیدو گفت خانومی جونم برو تو نت search بکن میخام برات دوربین بگیرم

منم سورپرایز شدم اخه قرار بود بگیریم ولی فکر نمیکردم به این زودیا.خلاصه منم یه مدل انتخاب کردم به عزیز دلمم گفتم ولی زیاد راضی نبود ،قرارمون سه شنبه صبح بود و طبق معمول...

رفتیم کلی چرخیدیم همه جا با اون قیمتی که ما می خواستیم همون دوربینو معرفی می کردند ،بعد از کلی گشتن همون دوربینو خریدیم بهزاد جونم خیلی خیلی دوست دارم.

بابت همه چی ممــــــنــــو نـــــــــم عزیزم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خوب منم سلام

دیگه دیگه من که گفتم کارام معمولا غیرمنتظره هست

فدات بشم قابل تو رو نداره این که چیزی نیست

در عوض عیدی خخخخخخخخخخخخخخخخ :))

بوس محکم

یکشنبه 12 دی‌ماه سال 1389 :: 09:16 ::  نویسنده : بهزاد

سلام

در این ماه خانومی برای فرجه امتحانات دانشگاهش به تهران اومد و منم گفتم برای تاریخ 11 خودشو آماده کنه بریم بیرون

طبق معمول ایستگاه دروازه دولت قرار گذاشتیم و اونجا همو دیدیم

بعد رفتیم تا برای مادر خانوم گرامی یه لباس خوشگل به عنوان هدیه بگیرم و یه لباس زیبا خریدیم البته خانومی هی میگفت خوب نیست تنگه ، کوتاهه . ...

من گفتم خوبه

البته اینم بگم خودم سر راه برای خانوم خوشگلم یه تاپه خوشگل خریدم در همون ایستگاه دروازه دولت بش دادم گفتم اینم ماله تو

خلاصه لباسو خریدیم

بعد از پاساژ اومدیم بیرون من هوس آب انار کردم که 2 تا لیوان خریدم و خوردیم که بعد از یکساعت من یه جوری شدم کلی قند خونم افتاده بود رفتم یه شکلات خریدم خوردم خوب شدم

بعد رفتیم رستوران نارهار خوردیم

بعدم رفتیم پارک لاله کلی عکس گرفتیم و عشقولی شدیمو منم کلی خانومی رو بوسیدم

بعد هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ون روز خیلی خیلی خوش گذشت. باید بگم من نگفتم اون لباس بده چون مامیو میشناسم و میدونم سخت پسنده یکم می ترسیدم.رفتم خونه کادو رو به مامان دادم کلی ذوق کرد بعدشم پوشید کلی خوشش اومد ولی من فکر می کنم بیشتر چون دامادش خریده بود این همه دوستش داشت.منم لباسمو پوشیدم خیلی

خیلی قشنگ بود و بهم میومد .ممنونم عزیزم.

راستی اون روز ناز گل من پیشنهاد داد بریم اب انــــــــــــــار بخوریم ولی کلی نگران من بود که نکنه یه وقت فشارمن بیفته،خلاصه خوردیمو خیلی مزه داد ولــــــــــــــــــــی حسابی فشار بهزاد جونم افتادو کلی بی حال شد. تا از مترو پیاده شدیم زودی یه شکلات گرفتیمو خوردیم یکم حالمون بهتر شد ناهار که خوردیم خوب خوب شدیم.

وقتی پیش نانازی جونم هستم خیلی خوش میگذره ولی موقع خداحافظی خیلی خیلی سخته.

بوووووووووووووووس یکی از این ور یکی از اون ور

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

چهارشنبه 8 دی‌ماه سال 1389 :: 09:14 ::  نویسنده : سمیرا

عشق منو بهزاد بالاخره نه ماهه شد حالا دیگه نینی مون باید به دنیا بیاد

و بازم بالاخره بعد از کلی روزشماری شمارش معکوس شروع شد ،دوتا شیفت دیگه خداحافظ سربــــــــــــازی

ما دوتا توی این نه ماه فرازو تشیبای زیادی داشتیم اما همیشه عاشق هم بودیم و هستیمو خواهیم بود کلی روزای خوب داشتیم کلی برنامه برای زندگیمون چیدیم و در نهایت مهم ترین خواسته ی قلبی دوتامون

یه عشق جاودانه از خداست

دوست دارم عزیز دلم

   1      2    >>