X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 219999
دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389 :: 09:39 ::  نویسنده : سمیرا

یه سلـــــــــــــــــــــــــــــــــام مخصوص به همسر گلم

من یه مدته که چندتا از اطرافیانو که زوجن میبینمو یکم سوال می پرسم ،دیروزم یکی از دوستام اومده بود بعد از اینکه رفت من یه حس خاصی داشتم.

از رابطه ی خودمو بهزاد خیلی خوشم میاد.نوع رابطه ی ما با همه فرق میکنه تا حالا ندیدم کسی رو که مثل ما باشه.

یاد یه خاطره افتادم یه شب من و بهزاد جونم در مورد یه موضوعی صحبت کردیم فردا صبحش با هم قرار داشتیم یک دفعه تصمیم گرفتیم بریمو اونو بخریم که بهزاد گفت من نمیام تو برو بگیر منم رفتم اول یکم امار گرفتم اومدم با نانازی جونم مشورت کردم بعدش رفتمو خریدم.

خیلی باحال بود دوتامونم یه حس خاصی داشتیمو این کارمون برای خودمونم جالب بود.خیلی دوست دارم اون چیزیو که گرفتیم سریعتر امتحان کنیم ببینیم چه جوریاست.

بر خلاف ظاهر من و بهزاد که اکثرا فکر میکنند ما زیاد رابطه ی خوبی نداریم یا خیلی جدی و قانون مندیم یا محدودیتای مسخره ای برای خودمون میذاریم ولی اصلا این جوری نیست خیلی چیزای خوب داریم توی رابطمون، که تماتم تلاشمونم می خواهیم بکنیم تا اسیبی به این داشته هامون وارد نشه هر روزم بیشتر از دیروز باشه مثل دوست داشتنمون،صداقت،پایه بودن،سکسی بودن،یکی بودن،و کلی چیزای دیگه

فکر کنم فروردین سال 1390 برای منو بهزاد خیلی خاص باشه و پر از مناسبتو اتفاقای خوب.ما برای عید کلی برنامه داریم

برای همین برای تموم شدن اسفند و اومدن عید دارم لحظه شماری میکنم.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کاملا موافقم خوشگل بانو

انشالله که خوش بگذره

دوستت دارم اساسی

بهزاد

شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1389 :: 09:24 ::  نویسنده : سمیرا

سلام سلام

بعد از یکم نبودن دوباره اومدم

تو این مدت کلی اتفاق افتاده کـــــــــــــــــــــــــه از همه مهم تر دیدار مامی با بهزاد جونمه.

خلاصه ما 5شنبه رفتیم بیرون ما یکم زود رسیدیم.بهزاد از روز قبلش کلی استرس داشت که اون روز صبح خیلی خیلی بیشتر شده بود خودش میگفت که ضربات قلبش خیلی بالاست،دستاشم سرد سرد بود.

اولش کلی با مامان سلام و احوال پرسی کرد بعدش رفتیم پارک یکم نشستیم و حرف زدیم بعد رفتیم تا ناهار بخوریم جای همیشگی.

وقتی که داشتیم سفارش غذا می دادیم مامان کنارمون نبود اون کسی که داشت سفارشو می گرفت کلی تعجب کرده بود پرسید سه تاشم با برنج؟؟؟؟؟؟؟ که بعدش مامان اومدو کلی خندیدیم.

اون روز خوب بود من کنار بهزاد نشسته بودم و کلی شیطونی کردیم البته یواشکی.

دوست دارم نانازم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به خانوم خوشگل خودم

آره روز پنجشنبه 1389/12/19 من رفتم که خانوم و مادر زن خوبمو ببینم

محل قرار ما : ایستگاه انقلاب در مترو بود من که اونجا رسیدم اونا هم تازه رسیده بودن بعد سلام و احوالپرسی ( در اون لحظه قلبم داشت از جاش میومد بیرون از استرس زیاد ) به اتفاق رفتیم به سمت پارک

یکم اونجا نشستیم و صحبت کردیم بعد ساعت شد 1 و همه احساس گرسنگی بمون دست داد

رفتیم به طرف همون رستورانی که پاتوق همیشگی من و سمیرا جونه

مامان رفت دستشو بشوره ما هم چند تا بوس آبدار از هم گرفتیم

بعد ازمون پرسیدن چی میخورید که من سفارش 3 تا غذا دادم و اونم چون ما رو میشناخت تعجب کرد گفت 3 تا غذا با برنج

خندیدیم گفتم نه مهمون داریم که همون لحظه مامان اومد

غذا رو خوردیم و کمی هم نشستیم منو خانومی هم زیر میز شیطونی کردیم

بعد چون مامان هم با ما بود باید زود میرفتیم خونه

بلند شدیم رفتیم به سمت مترو خانومی و مامان رو روسندم ایستگاه دروازه دولت بعد خودم اومدم سمت خونه

در کل خاطره ای خوب و پر از استرس بود برای من

خوش گذشت دوست دارم نازنینم

بهزاد

یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1389 :: 09:23 ::  نویسنده : بهزاد

بالاخره تموم شد و منم راحت شدم

خدمت سربازی اینجانب در تاریخ 1388/06/01 شروع شد و در تاریخ 1389/12/01 به اتمام رسید

با کلی خاطرات خوب و بدش

اما در عوض این شادی پایان خدمتو اینا از ما گرفتن

تسویه حساب من 3 روز طول کشید + 2 روز تعطیلی وسطش در تاریخ 1389/12/05 تونستم تسویه کنم

عیب نداره می ارزه