X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 220154
سه‌شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1390 :: 10:13 ::  نویسنده : سمیرا

سلام این سلام مخصوص عشق خودمه

نمیدونم از کجا شروع کنم دلم گرفته نزدیک دو سه هفته ای هست که اوضاع من و بهزاد به هم ریخته یکم که اوضاع رو به راه میشه دوباره همه چی از اول شروع میشه

بیشتر از این ناراحتم که چرا باید این جوری بشه،تمام تلاشمونو باید کنیم که دیگه از این اتفاقا نیفته

ولی نه من نه بهزاد از این مشکلات نمی ترسیم خودمونو اماده ی خیلی چیزا کردیم میدونم که از پس همشونم بر می اییم

در مورد شرایط خودم :دیگه نه شرایط دانشگاه مسخره ای رو که قبول شدم میتونم تحمل کنم نه شرایط خوابگاهو واقعا برام خیلی سخته و خیلی تحت فشارم حتی حرف زدن در موردش برام خیلی عذاب اوره

بهزاد جونم هم که شرایط کنکورو کارو درگیری مشترکمون داره بهش فشار میاره

احساس میکنم هر دو تامون نسبت به همه چی نگران شدیم و خیلی چیزا فکرمونو مشغول کرده

خوب یکم شرایطمون خاص شده هفته ی پیش به خودمو بهزاد یه امتیاز منفی دادم چون هردوتامون به مشکلاتی که داریم دامن زدیم به جای این که تمام حواسمون به هم دیگه باشه خودمونو کاملا درگیر مشکلات کرده بودیم و از هم اساسی غافل شده بودیم

نه من طاقت ذره ای ناراحتی بهزادو دارم نه بهزاد

من خودم وقتی ناراحت میشمو میبینم که بهزادم ناراحت شده بیشتر خودمو سرزنش میکنم

الان خیلی حالم گرفتس تنها چیزی که الان دوست دارم اینه که کاش میشد الان پیش هم بودیم تا راحت تر مشکلاتمونو حل میکردیم

مشکلات و بحث همیشه هست ما اولای رابطمون خیلی مشکلات داشتیم ولی خدارو شکر همشو خیلی خوب حل کردیم،خوب یه سری تفاوتا هست که باعث خیلی چیزا میشه ولی قشنگی زندگی مشترک به همینشه

من بهزاد جونمو خیلی دوست دارم کاملا هم امید دارمو میدونم که میتونیم به هرچی که می خواهیم برسیم

یکم توصیه به هردوتامون البته بیشتر به خودم

1:صبرمو خیلی بیشتر کنم خیلی خیلی تا جایی که جا داره

2:سریع عصبانی نشمو واکنش نشون ندم ،سعی کنم حرفامو تو شرایط اروم تری بزنم

3:تمام تلاشمو بکنم که شرایط اروم تریو برای خودمو بهزاد فراهم کنم

4:اولویت همیشه و همیشه بهزاد باشه و رضایت بهزاد

5:منو بهزاد جونم به خیلی جیزا میخاهیم برسیم،هدفای خیلی بزرگ تو زندگیمون داریم که باید از همدیگه پشتببانی کامل کنیم همیشه باید هوای همو داشته باشیمو طوری رفتار کنیم تا پله ای برای پیشرفت هم باشیم و خونمونو یه محل برای ارامش هم درست کنیم(البته نقش خانوم خونه تو این مواردی که گفتم خیلی بیشتره)،حرف زدنو می خوام تموم کنم و فقط فقط تلاش کنم و کنیم و تو کارامون نشون بدیمتا حالا در مورد خیلی چیزا حرف زدیمو قولو قرارایی دادمو ذادیم،خیلی از مشکلات هم حل شده دوباره قول شرف میدمو ازت میخام :نازنینم کمکم کنی قول دوم :قول میدم که پیروز باشم

حرف در گوشی:امروز واکنشم شدید بود،کنترلمو از دست دادم برای همین نتونستم منطقی فکر کنم

وقتی هم که عصبانی میشم و بیشتر ناراحت بیشتر میرم سمت سکوت و این یکم بده

معذرت برای همه چیز

باید در مورد خیلی چیزا حرف بزنیم نه با عصبانیتو ناراحتی با زوی باز،به نرمی یه صحبت دوستانه نه برای محکوم کردن هم و پیدا کردن مجرم فقط برای بر طزف کردن مشکلاتمونو داشتن بهـــــــــــتـــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــن زندگی مشترک،تو هر مشکلی هردوتامون مقصریم پس به هم باید کمک کنیم تا به اون هدفایی که میخواهیم برسیم

بهزاد جونم هوامو بیشتر داشته باش

تا الان خیلی هوامو داشتی خیلی کارارو برام کردی خیلی چیزارو تحمل کردی و کمکم کردی ممنونم ،از ته قلب سپاسگزارم و دوست دارم

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390 :: 10:14 ::  نویسنده : بهزاد

سلاااااااااااااام

امروز منو خانومی و خواهر خانومی با هم رفتیم نمایشگاه کتاب

چقدر شلوغ بود و چقدر کتابها گرون شده بود البته اونجا یه ذره تخفیف که میدن

راستش من هر سال میرم قبلنا خودم تنها میرفتم ( تقریبا از سال 1380 ) الان دیگه تنهایی معنا نداره

خلاصه کلی خوش گذشت

صبح رفتیم و ناهار اونجا خوردیم که البته دستپخت سمیرا جونم بود + کمکی که خواهر زن محترمه کرده بود اونجا خلاصه کلی دلم بوس خواست و گفتم بی خیال خواهر زن جان

حسابی لب خانومی رو خوردم و کلی بم چسبید

در نمایشگاه که راه میرفتیم هم یه ذره شیطونی کردم و بعدشم که چندتا کتاب خردیدم و اومدیم خونه

خلاص اینم از امروز

فردا یه روز خوب میاد

چهارشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1390 :: 10:09 ::  نویسنده : سمیرا

سلام

در مورد این چند وقت ،خیلی اتفاقا افتاده

18 فروردین بود که خانواده ی بهزاد اومدن برای تحقیقات.تو این بین هم بهزاد جونم یه سری رفت همدان خیلی دوست داشتم باهم میرفتیم،کلی نقشه و مقدمه برای گفتن رابطه ی بین خودمون به یه دوست مشترک کشیدیم.

7 اردیبهشت هم که بهزاد همراه مادرش اومدن خونه ی ما،راستی من و بهزاد روز قبلش رفتیم کت و شلوار خریدیم خیلی بهش میو مد ولی برای اون روز نپوشیده بود.

برای اون روز من اصلا استرس نداشتم ولی وقتی زنگ در به صدا در اومد دمای بدنم شد 1000، چند دقیقه ی اولش به سکوت گذشت بعدش یکم صحبت کردیم بهزاد حسابی عصبی بود و هیچی نمیخورد منم میدونستم که اب پرتقال خیلی دوست داره برای همین اولش با ابمیوه اومدم.

یه جا هم نشسته بودم تا راحت نگاهش کنم .ولی یه حس بدی بود اون حالت رسمی و دور از همو اصلا دوست نداشتم ولی موقع رفتن بهزاد جونم دستشو از پشت اورد کلی دستشو فشار دادم خیلی لحظه ی خوبی بود

یه سری مشکلات کوچیکی هم به وجود اومد که همشو حل کردیم

دوست دارم عزیزم

راستی فردا قراره بریم نمایشگاه کتاب

دلمم کلی براش تنگ شده

   1      2    >>