X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224405
جمعه 6 خرداد‌ماه سال 1390 :: 11:50 ::  نویسنده : سمیرا

سلام سلام

گذشت و گذشت ........روز خواستگاری رسید

اول این هفته بود که مامان بهزاد زنگ زد خونه ی ما و قرار خواستگاری و گذاشت

منم سه شنبه اومدم با بهزاد جونم رفتیم بیرون تو راه mmsمنو درست کردیم،رفتیم ناهار خوردیم بعد رفتیم سمت ولی عصر.

چند وقت پیش من منتظر بهزاد بودم رفتم توی یه پاساژ تا یه دوری بزنم اونجا یه لباس زیر دیدم خیلی خوشگل بود ،بهزاد که اومد بهش نشون دادم خواستیم بخریم ولی مغازه بسته بود ما هم این سری به مناسبت روز زن تصمیم کبری گرفتیم تا بریمو اونو بخریم و خریدیمش. منم شب اومدمو پوشیدمش عکسشو برای نانازی جونم فرستادمش بهزاد جونم هم خیلی خوشش اومد

توی راه برای مامان بهزاد یه روسری خریدیم من اومدم خونه توی راه هم برای مامان گل وبستنی خریدم یه جشن کوچولو هم گرفتیم کادوها رو دادیم و رقصیدیم ،بستنی هم خوردیم فقط جای بهزاد جونم خالی بود.

صبح 5شنبه رسید من و مامی کلی کار کردیم خونه رو مرتب کردیم اطو و خریدو حموم. بهزادم ماشین باباشو شست و رفت حموم،مامانم امتحان داشت رفت امتحانشو داد .....ما فکر می کردیم بهزاد و خانوادش دیر بیان عصر smsزد تو راهیم ما هم کلی استرس گرفتیم زودی میوه و شیرینیا رو چیدیم حاضر شدیم مامان چند بار منو بغل کرد و گفت اروم باش و کلی قربون صدقه ی من رفت.زنگ در به صدا در اومد بابا و مامان رفتن به استقبال مهمونا بعدم پذیرایی ،بعد از یه مدتی من و بهزاد و فرستادن توی اتاق ما هم کلی بوسو بغل....

کلی با سهیلا که تو اتاق بغلی بود حرف زدیم سهیلا به ما بادوم داد بعدش مامانم اومد با میوه خیلی خوش حال شدم چون دلم میوه میخواست اخه پیش مهمونا نمیشد چیزی بخوری بعد از نبم ساعت از اتاق اومدیم بیرون.

خانواده ها یکم دیگه حرف زدن و بعدش لحظه ی خداحافظی رسید

در کل خوب بود مثل اینکه خانواده ها از هم خوششون اومده .

بغل توی اتاق خیلی خوب بود

------------------------------------------------------------------------

سلاااااااااااااااااااااااااام

راست میگن اسباب کشی خیلی سخته ها

پدرم در اومد تا از بلاگفا به اینجا نقل مکان کردم

تمام پستها با زمان و تاریخ خودشون به اینجا منتقل شد

آره در مورد خواستگاری که اون شب من مردم از استرس ولی بالاخره تموم شد با هرچی که بودو نبود

وقتی رفتیم توی اتاق تا با سمیرا مثلا حرف بزنیم اولین کاری که کردم یه بوس محکم از صورتش کردم تا انرژی بگیرم بتونم روی استرسم غلبه کنم بعدم محکم بغلش کردم و توی بغلش خوابیدم

عالی بود

خدا رو شکر

بهزاد