X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224405
پنج‌شنبه 16 تیر‌ماه سال 1390 :: 13:23 ::  نویسنده : سمیرا

مراسم بله برون من و بهزادجونم روز 13 تیر ماه 1390 که تولد امام حسین و به تاریخ قمری تولد همسر گلم بود در ساعت 7.30 انجام شد

من و مامان اون روز از صبح درگیر کارای تمیزکردنو شست و شو و مرتب کردن و میوه و اماده کردن دوربین و اهنگ شاد و شام بودیم.روز قبلش هم مهمونا رودعوت کردیم و کار بسیار سخت پیدا کردن اخوند هم انجام دادیم

ما تا ساعت 5.30کارارو تموم کردیم منتظر اومدن مهمونا بودیم تا ساعت 7.30 مهمونای ما اومدن بعدش هم که بهزادینا اومدن.بهزاد جونم با لبخند و روی باز اومد با مهمونا سلام و احوال پرسی کرد من خیلی خوشم اومد.قبلشم بابا حسابی بهزاد و تحویل گرفته بود

همه مهمونا وقتی نشستن منم مظلومانه یه جا نشستم مادر بزرگ بهزاد به مامان بهزاد گفت عروس کدومه؟؟؟؟؟؟مامان هم منو نشون داد من از مادر بزرگ بهزاد خیلی خوشم اومد

مامان به سهیلا گفت بیا شیرینیا رو بچین سهیلا هم منو صدا کرد واااای من انقدر دستم میلرزید که نگو ونپرس ولـــــــــــــــــــی خودمو کنترل کردم و توی ظرف چیدم.خاله و زنداییم اومدن توی اشپزخونه و منو بغل کردنو کلی تبریک گفتن

چون کسی رو برای پذیرایی نداشتیم این کارو دادیم به پسر دایی کوچیکم اونم پذیرایی کرد با کلی سوتی

بعد اومدم که بشینم یه جایی نشستم که از نیم رخ بهزادم رو میدیدم و روبه روی پسر عمه ی بابای بهزاد بودم و کلی چشم تو جشم شدیم .سهیلا هم اومد کنار من نشست

اقا مجتبی شروع کرد به صحبت کردن خیلی خوب صحبت کرد (دو پیوند و دو زوج).با سهیلا همش میخندیدیم ولی من به زور جلوی خنده هامو میگرفتم.صحبت ها انجام شد دفتر و امضا کردیم .بهزاد گلم دفترو برای من اورد منم امضا کردم.

بعد اقای اخوند اومد.مامان بهزاد روی میزو مرتب کرد گل و با هدیه هایی که اورده بودن که شامل چادر و قران و انگشتر بود روی میز گذاشت.به منم گفت که بشین پیش بهزاد منم رفتم نشستم

اخوند به بهزاد گفت شناسنامه بهزاد گفت یادم رفته بهزاد گفت میشه کارت ملی بدم دست کرد تو جیبش دید کارتشم یادش رفته ناراحت شد .عزیز دلم استرس داشته و مدارکشو یادش رفته بود که بیاره

بعد از کلی اصرار قبول کرد که بخونه اونم به یه شرط که بهزاد مدارکشو فردا صبح قبل ساعت 8 بیاره ما هم قبول کردیم .وقتی گفتیم دو ماهه بخونه قبول نکرد و کلی حرف زد دلشم از همه جا پر بود در نهایت 2هفته ای خوند .کلی زیر زیرکی با بهزاد خندیدیم

خلاصه بعد از صیغه مامان بهزاد انگشترو بهم داد که کلی برام بزرگه چادر رو هم انداخت سرم .شیرینی هم پخش شد و مهمونا رفتن.موقع رفتن بهزاد گفت دیگه میتونیم راحت دست بدبم .خیلی حااااال داد

ما هم بعد از بهزادینا یکم رقصیدیمو شام خوردیم .من چند بار به بهزاد زنگ و اس زدم دیدم جواب نمیده کلی نگران شدم .ساعت 11.30 بود که زنگ زد و گفت که خواب بوده .اخه ناناز من از صبح کلی خسته شده بوده تا دراز کشیده بود خوابش برده.مهمونای ما رفتن منم نمازمو خوندم یهزاد دوباره زنگ زد ما هم در مورد اتفاقای اون روز حرف زدیم .قرار شد فردا صبح ساعت 7.30 اماده باشم تا یهزاد بیاد دنبالم.

روز خوبی بود .دوست داشتم بهزاد کنارم میموند.

--------------------------------------------------------------------------------

سلام به همه و سلام مخصوص به خانومی جون

دستت درد نکنه که کامل نوشتی

اول بگم منظور از اقا مجتبی پسرعمه پدر منه که اومده بود

اره کلی خاطره شد برای همه ما

من همیشه کارت ملی همراهم بود اونشب نبود شناسنامه هم به کل یادم رفته بود اخه سمیرا به من گفته بود بیارم اما حواس نمیذاره این دختره برای ادم کل حواسم پیشش بود دیگه یادم رفته بود

زمان رفتن هم دیگه جلوی همه راحت و بدون استرس با هم دست دادیم که سمیرا خیلی خوشش اومد

من با مادر خانوم گلم هم دست دادم زمان رفتن و ایشون پیش دستی کرد که برای من خیلی ارزش داشت خیلی

در کل اینکه خانواده سمیرا خیلی با من راه اومدن که این فراموش نشدنیه

سمیرا جونم ممنون

یک نکته : جواب سوپیشینه که برای استخدام دادم همون روز صبح اومد و به این ترتیب مدارک هم برای ارائه به دانشگاه کامل شد