X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224405
یکشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1390 :: 13:39 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااااااااام

کلی خبر و اتفاق تو این چند وقت افتاده

1:اولیش، کنکور همسر گلمه که روز 5شنبه 6 مرداد داد.خدا کنه قبول بشه.اون روز من از صبح یکم استرس داشتم بعد که با بهزاد جونم خداحافظی کردم کلی براش دعا کردم.شبم اومد در مورد ازمون باهم حرف زدیم.5شنبه شب هم رفتیم تولد شوهر دختر خاله ی من،اونجا هم خوب بود.ساعت 2 بود که خوابیدم.

2:و اما روز جمعه،صبح ساعت 9 دروازه دولت قرار داشتیم .من ساعت 7 بیدار شدم و وقتی رسیدم با عزیز دل خودم رفتیم سمت تهرانپارس.از اونجا هم رفتیم دماوند،خیلی دور بود .وقتی رسیدیم یکم احوال پرسی کردیم و الهام برامون میوه و شربت اورد.بعدش ناهارم موندیم .محمد همسر الهام رفت کمک خانمش و با هم ناهارو درست کردن.منم کمک کردم و ناهارو خوردیم و حرف زدیم و عصرش برگشتیم .تا یه مقدار از مسیر و با هم اومدیم بعدش جدا شدیم، من و بهزاد اومدیم سمت خونه ی ما .وقتی رسیدیم یکم میوه خوردیمو با هم حرف زدیم .من و بهزاد گلم با سهیلا رفتیم تو اتاقو عکسای عشقولی انداختیم و کلی خندیدیم بعدشم چند تا عکس تو حال انداختیم. عکسای قشنگو پر خاطره ای شدن . من که از دیدنشون سیر نمیشم.شام خوردیمو اماده شدیم برای خواب.اولش من خیلی خوابم میومد و بعدش خوابم پرید .بغل نازگلم کلی بهم حال داد و بعد از اینکه بهزاد بی انرژی شده بود من کلی انرژی داشتم سر این موضوع کلی خندیدیم.

3:شنبه صبحم ساعت 10 بود که از خواب بیدار شدیم و صبحونه خوردیم اولش بهزاد جونم می خواست بره ولی بعدش موند.یکم با مصطفی بازی کردو بعدش با هم شطرنج بازی کردن و.بعد از ناهارم ما رفتیم تو اتاقو حالی به حولی.بعد از ظهرم با هم رفتیم بیرونو من جواب ازمایشمو گرفتم .بهزادم رفت سمت خونشون.این چند روز خیلی خوب بود و خوش گذشت .همین که از هم جدا شدیم کلی دلم براش تنگیده.خیلی دوست دارم عزیزم

از دیشبم دل بهزاد جونم درد میکنه و من نگرانشم.صبحم به الهام اس زدمو نظر شوهرشو پرسیدم.الی هم گفت که همه چی خوبه و ما میتونیم خاطره ها و لحظه های خوبی و با هم داشته باشیم.راستی امروز صبحم به مامان بهزاد زنگ زدمو با هم حرف زدیم.

خدای مهربون ازت میخوام که هوای همه ی عاشقا و زوج ها رو داشته باشی. به همه ی ما صبر و تحمل بده تا بتونیم مشکلات سر راهمون راحت حل کنیم.به ما قلبی بده تا بتونیم تا اخر عمر عاشقانه کنار همسرمون بمونیم و همه ی افرادی و که در کنارمون هستند رو دوست داشته باشیم.