X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224275
پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1391 :: 20:22 ::  نویسنده : بهزاد

سلااااااااااااااااااااااااام

یه سلام گرم به خانوم عزیزم

گلم الان یادم اومد ماهگردمونه ( البته با یک روز تاخیر ) و برای غافلگیری اومدم وبلاگ

خوشحالم از اینکه انتخاب مناسیو خوبی داشتم

خوشحالم از اینکه خوب درکم میکنی و همیشه کنارمی

خوشحالم از اینکه همسرم کاملا عاقلانه رفتار میکنه

و از همه مهمتر اینکه کاملا از زندگی راضیم

عزیزم این ماهگردو صمیمانه بت تبریک میگم و امیدوارم بتونم شرایطو همونطور که راضیت میکنه برات فراهم کنم

دوست دارم تا ابد

همون عکسی که دوست داشتی با هم گرفتیم تقدیم به تو

میبوسمت با تمام وجود

بهزاد

عکس مال آرشیو وبلاگ قبلیمونه


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلااااااااااااااااام سلاااااااااااااااااااااام

خیلی خوب بود.اصلا انتظارشو نداشتم

صبح ساعت 6 بود که همسر گلم به من sms زد وماهگردمونو تبریک گفت.همون موقع گفتم که ای وای چرا اصلا یادم نبود.بعد از اینکه از خواب بیدار شدم بهزاد جونم منو مجبور کرد و گفت که باید بریو مطلب بذاری.

منم با تمام بی حوصلگی همین طور که به صفحه ی مانیتور نگاه میکردمو با خودم فکر میکردم اااخــــــــــــــــه چی بنویسم.دیدم همسر گلم اومده و مطلب گذاشته.اصلا انتظارشو نداشتم.خیلی برام خوشحال کننده بود جالب.کلی انرژی گرفتم

بهزاد جونم صادقانه و خالصانه و با تمام وجود دوست دارم

ممنون بابت این پست و مخصوصا عکس قشنگی که گذاشتی.

منم همیشه از اینکه در کنارتم لذت میبرمو احساس ارامش میکنم .

بهت افتخار میکنم عزیزم

سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1391 :: 20:19 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان

امیدوارم که حالتون خوب باشه و تعطیلات عید بهتون خوش گذشته باشه

سلام به همسر گل خودم

عید امسال از بهترین عیدای زندگی ما بود.به من که خیلی خوش گذشت.یه مدت طولانی کنار همسری جون بودم.در کل همه چی عالی بود.

من و بهزاد جونم روزای اخر بود که رفتیم برای خرید.من خودم خرید عید مخصوصا اگه بمونه برای روزای اخر دوست ندارم ،اخه امسال فرق میکرد،از سالای بعد با برنامه ریزی بهتری جلو میریم

روز 28 اسفند بود که بهزاد جونم اومد خونه ی ما .با هم بودیم تا عصر 29 ،برای ناهار مامان من سبزی پلو با ماهی درست کرده بود چون ما برای شب عید پیش خانواده ی من نبودیم، برای همین این کارو کردن تا دور هم باشیم.عصر رفتیم خونه ی بهزاد جونم،خانواده ی بهزاد هم یه تولد کوچولوی دور همی برای ناناز من گرفتن که خوش گذشت . مامان بهزاد هم برای شام سبزی پلو با ماهی درست کرده بود.برای فردا ناهار هم مادر بزرگ بهزاد ما رو دعوت کرده بود بهزاد جون می گفت که مادر هم هر سال ماهی درست میکنه .ما خودمونو برای وعده ی سوم اماده کرده بودیم که دیدیم از ماهی خبری نیست و غذا چیز دیگه ای بود،خیلی زحمت کشیده بودن.

برای لحظه ی سال تحویل همراه با خانواده ی همسرم اماده شدیمو کنار سفره نشستیم .من لحظه ی تحویل سال دست بهزاد جونمو گرفته بودم و خیلی خوشحال بودم که کنار کسی که با جونو دل دوسش دارم هستم،و برای داشتن یه سال خوب و خوش کنار هم دعا میکردم .بعد از اون نوبت گرفتن عیدی شد از همسر خودم و خانواده ی محترم همسرم .چند تا هم عکس انداختیم.ممنونم عزیز دلم بابت همه چی

برای ناهار و عید دیدنی رفتیم خونه ی مادر بزرگ همسرم .مامان زنگ زد که برای عید دیدنی داریم میاییم خونه ی بهزاد جون ،برای همین ما هم زود برگشتیم و اماده ی پذیرایی شدیم.خانواده ی من اومدنو بعد از اون ما هم از فرصت استفاده کردیمو با خانواده ی من برگشتیم خونه ی ما.عصر اون روز هم من و بهزاد گلم همراه با مامانو بابا رفتیم خونه ی عمه های من و یکی از عمو ها برای عید دیدنی و زود برگشتیم.

بهزاد جونم روز اول و دوم عید on callبود و ما کلی دعا می کردیم که زنگ نزنن مخصوصا شب،که صبح روز دوم ساعت 7 بود که زنگ زدند و بهزاد جونم مجبور بود که بره ،چون با اژانس میخاست بره و خونشون هم تو مسیر بود منم یه سری از لباسامو دادم تا همسری جونم ببره.

عصر روز 2 عید منم رفتم خونه ی بهزاد جونم و.فردا صبحم برای سفر اماده شدیم و ناهار خورشت به داشتیم که خیلی خوشمزه بود.برای شام هم ساندویچ درست کردیم ،ساعت 3 بود که راه افتادیم به سمت ولایت همسر گلم.

تو راه با بهزاد جونم چند تا سودوکو حل کردیم ،یکم تنقلات خوردیم .نزدیک ساعت 9 بود که رسیدیم خونه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ بهزاد.با هم سلام و احوال پرسی کردیم شام خوردیم .شب هم دایی بهزاد همراه با خانوادشون اومدنو به ما سر زدن.

صبح روز 4عیدبا بهزاد جونم رفتیم سر چشمه که خیلی جای قشنگی بود .از یه کوه بالا رفتیم و شیطونی کردیم.برای ناهار که برگشتیم خانواده ی دایی هم اونجا دعوت بودن .دور هم ناهار و خوردیم.فردا شب هم برای شام خونه ی دایی دعوت شدیم.کلی با امیر حسین دوست شدیم (پسر دایی)و چند تا هم عکس انداختیمو فیلم گرفتیم.توی این چند روز با همسر عزیزم میرفتیم بیرون و میگشتیم یه روز عصر هم همراه با خانواده ی دایی رفتیم کنار سد و یکم اونجا موندیم.

مادر بزرگ و پدر بزرگ خیلی خیلی دوست داشتنی بودن .ما برای 9/1 ،ساعت 1.30 بلیط داشتیم .برای هردومون برگشت خیلی سخت بود.وقتی تو اتوبوس نشستیم تا یه مدت طولانی هردومون به جاده خیره شده بودیمو حرفی نمیزدیم.ساعت 7 رسیدیم تهران و رفتیم خونه ی نفسم و شبو اونجا بودیم .صبح عزیز دلم رفت بیمارستان ومنم اومدم خونه ی خودمون.مامانینا از چند روز عید و مهمونا گفتن و منم از چند روزی که پیششون نبودم و از جاهایی که رفته بودم حرف زدم و سوغاتی ها رو هم دادم.

برای 11 هم قررار گذاشتیم که بریم چیتگر.من و خواهرم وسایلارو جمع کردیم و برای ساعت 11 جای همیشگی قرار گذاشتیم.سه تایی با هم رفتیم سمت چیتگر،یه جورایی سالگرد بود چون پارسال همین موقع بود که برای اولین بار سه تایی رفتیم . خیلی شلوغ بود و خیلی خیلی زیاد خوش گذشت.بعد از ظهر هوا بادی شد و بارون اومد .ما هم اومدیم سمت خونه.وقتی رسیدیم و یکم استراحت کردیم با نازنینم رفتیم بیرون ،چند قدم که رفتیم بارون بارید .چــــــــــــــــــــــه باروووووووووووووووووونی بود خیلی ناز بود.ما هم کلی خیس شدیم.همسر گلم شیر موز هوس کرده بود سر راه موز خریدیمو من شیر موز درست کردم.

اون شب بهزاد جونم به ما بازی حکمو یاد داد ما هم تا 12 شب به بازی کردن خودمون ادامه دادیم.و فردای اون روز هم همین طور

صبح 13 هم که از خواب بیدار شدیمو دیدیم که هوا خوبه وسیله ها رو جمع کردیم و زدیم بیرون.جای خوبی رفتیم خوشگل بود.

بهزاد جونم برامون اتیش درست کرد ولـــــــــــــــــــــــــی سیب زمینی نداشتیم من و خواهرم کلی دلمون سیب زمینی خواست.ممنونم عزیزم.بعدش خانواده ی خاله ی من هم اومدن اونجا و با هم بودیم.کلی هم عکسای قشنگی انداختیم

هر چه قدر به اخر عید که نزدیک میشدیم من بیشتر ناراحت میشدم.باز هم لحظه ی جدایی رسید.بهزاد جونم عصر روز 13 رفت خونشون و منم کلی غصه دار شدم.

اینم از عید امسال .خدارو شکر که همه چی خوب بود.خیلی خوش گذشت.این چند وقت از تمام فرصت ها برای شیطونی کردن استفاده کردیم

بهار فرصتی برای شروع دوباره،من و بهزاد جونم هم برای داشتن بهترین ها در کنار هم تلاش خودمونو شروع کردیم.از خدا میخام کمکمون کنه تا نظاره گر بهار های زیبای زیادی با سلامتی و عشق در کنار هم باشیم.خدای مهربون تمام زندگی ما دوتا و تمام عاشقارو پر از شکوفه و پر بار و با نشاط و سر زنده و زیبا مثل بهار کن.

عـــــــــــــــــــــــاشـــــــــــــقــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــم عزیزم

-----------------------------------------------------------------------------------------

قربونت برم که مطلبی که گذاشتی کاملو عالیه

بوس محکم از صورت نازت