X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224275
یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1391 :: 20:29 ::  نویسنده : بهزاد

سلااااااااااااام

یه سلام مخصوص هم به خانومی جووووووون

خوب بریم سراغ اصل مطلب

بیمارستان ما هرچند وقت یکبار اردو های تفریحی - آموزشی برگزار میکنه اونم در نقاط مختلف کشور تا پرسنل بیمارستان بیشتر با هم آشنا بشند و هم اهداف آموزشی بیمارستان محقق بشه

در هر صورت اینبار نوبت من بود که برم

چهارشنبه ظهر ( 20 اردیبهشت ) من رفتم بیمارستان تا از اونجا با اتوبوس های بیمارستان به سمت شهر چاکسر در استان مازندران حرکت کنیم

جمعا 4 تا اتوبوس بودیم و ساعت 3 بعد از ظهر حرکت کردیم

توی اتوبوس که خیلی خوش گذشت ( البته جای سمیرای عزیزم خالی بود اساسی ) ساعت 9 شب رسیدیم به اردوگاه که دقیقا لب دریا بود هر 2 یا 3 نفر هم یک سوییت اختصاصی داشتند

ما هم رفتیم به سوییت خودمون و بعد از یکم استراحت رفتیم رستوران برای شام

بعد از شام در اختیار خودمون بودیم ما هم رفتیم لب ساحل ، کنار دریا البته هوا تاریک بود . اونجا چای خوردیم و هم اتاقی من رفت توی آب البته تا کمر توی آب بود

فردا ساعت 7 صبح بیدار شدیم و بعد از صیحانه کلاس کنفرانس و آموزش ارتباط با بیمار برامون برگزار شد تا ظهر بعد رفتیم ناهار خوردیم

بعد از ظهر هم به همین ترتیب کلاس داشتیم

( البته توی کلاسها برنامه های زیادی داشتیم از جمله تشکیل گروههای کاری و انجام کارهای تیمی که گروه ما هم برنده شد )

دوباره شب در اختیار خودمون بودیم که عصرش برامون آش اوردند لب ساحل که خیلی چسبید ( جای همسر نازم خالی )

بعد رفتیم با چندتا از بچه ها وسطی بازی کردیم که همه کلی خسته شدیم نامردا زوم کرده بودند روی من :)

بعد هم شام و مهمانی شبانه برگزار شد ( فکر بد نکنید رفتیم به دوستان سر زدیم از اون جهت هم شبانه بود چون توی روز وقت نداشتیم )

شب تا صبح هم که خوابیدیم و صبح دوباره بعد از صبحانه و کلاس همه جمع شدند و مسئولین گفتند امروز مسابقه طناب کشی داریم اونم لب ساحل

ما هم یه گروه 5 نفره تشکیل دادیم و با گروههای دیگه مسابقه دادیم که توی کل بیمارستان اول شدیم که اونم کلی حال داد

آخر هم بچه ها گفتند بریم قایق سواری

منم گفتم بریم وقتی اومدم سوار قایق بشم یکی از بچه ها قایقو کشید منم افتادم توی آب اما نکته منفیش این بود که گوشیم همراهم بود و اونم افتاد توی آب و این منو خیلی ناراحت کرد

البته دیگه چاره نبود منم گرچه خیلی پول بابتش داده بود اما زدم بی خیالی

اونجا سریع باطریشو در آوردم و گذاشتم توی کیسه برنج که خریدم تا رطوبتش جذب بشه

الانم که دارم مینویسم هنوز توی کیسه برنجه

در کل یک تجربه فوق العاده بود ولی بدیش این بود خانومی جونم پیشم نبود

البته بش نگفتم برای رامسر هم ثبت نام کردم که اون میشه با خانواده رفت اگه اسمم در بیاد با هم میریم

بوس از لبای نازت دوست دارم

بهزاد

یکشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1391 :: 20:28 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلاااااااااااااااام عزیز دلم

بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب:امروز اولین روز کاری من بود

من بهمن 1390 از تحصیل فارغ شدم .بعد از اون یه چند تا بیمارستان سر زدم.بعد با یکی از دوستان 2 هفته تو بیمارستان هفت تیر مشغول شدم.به دلایلی اونجارو دوست نداشتم .بعد از اون دو هفته در بیمارستان فارابی مشغول به کار شدم اونجا هم از هر نظر خوب بود ولی یه مشکل داشت که ساعت کاریش خیلی خیلی زیاد بود .و منم دوست دارم به عنوان همسر هر کاری از دستم بر میاد برای همسر گلم انجام بدم و وقت ازاد هم به اندازه ی کافی داشته باشم تا در کنار شوی عزیزم باشم ولی ساعت کاری اونجا مانع میشد.خلاصه از اونجا هم اومدیم بیرون.

بیمارستان مورد نظر بعدی بهار لو بود ولی اونجا نمی تونستم همین جوری برم .من هم رفتم و توی سایت ثبت نام کردم و قبل عید یه سری کارای اداریشو انجام دادم و منتظر نامه ی اصلی بودم که هفته ی پیش بهزاد جونم از دانشگاه برام گرفتو منم دیروز رفتم و یکم از کارامو انجام دادم و از امروز مشغول به کار شدم

دو تا بیمارستانای اول مخصوصا هفت تیر خیلی خیلی استرس داشتم روزایی که قرار بود برم شبش درست و حسابی نمیتونستم بخوابم ولی امروز خدا رو شکر خیلی خوب بود و برای روز اول راضی کننده بود و من استرسی نداشتم .قراره یه ماه فقط صبح ها برم .الانم تازه اومدم خونه واولین کاری که کردم زودی اومدم سراغ نوشتن وبلاگ

بهزاد جونم بابت این چند وقت خیلی خیلی ممنونم.خیلی نگرانم بودیو خیلی به فکر بودی

خیلی دوست دارم

با افتخار تو رو به عنوان همسر خودم میدونمو با افتخار و غرور و عشق و اعتماد از تو صحبت میکنمو اسمت و صدا می کنم .طوری که همه از صدا و لحن تعریف کردنم از تو به علاقه ای که بهت دارم پی میبرند

خدا جونم کمکم کن تا بتونم روزای کاری خوبی داشته باشم.

--------------------------------------------------------------------------------------

سلام عزیزم

خدا حتما کمکت میکنه همونطور که تا الان تنهامون نذاشته و کمکمون کرده

خدا رو شکر که امروز راضی بودی و برای روز اول تجربه بدی نداشتی

از این بابت خیلی خوشحالم

اگرم نگرانت بودم چون وظیفم همین بوده و هست و خواهد بود البته من بت اعتماد دارم و میدونم از پس مشکلاتت بر میای اونم به نحو احسن

واسط ارزوی موفقیت دارم خانومی

بووووووس

شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1391 :: 20:27 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااام و سلااام

مثل همیشه سلام مخصوص به عزیز ترین فرد زندگیم بهزاد جون خودم

بهزاد جونم خیلی اکتیو تر از منه

این چند روز منو بهزاد پیش هم بودیم

من چند روزه که میخاستم بیامو بنویسم امــــــــــــــــــــا نشد.چهار شنبه با خواهرم رفتیم نمایشگاه کتاب و کلی خرید کردیم

برای خودمو بهزاد جونم یه مفاتیح گرفتم و چند تا کتاب ادبی دیگه.اون روز کلی خسته شدم برای همین دیگه نشد که بیامو مطلب بذارم گفتم فردا صبح قبل رفتن میامو کارمو انجام میدم.روز 5 شنبه هم با همسر گلم ساعت 1.30 قرار داشتم که اون روز هم نشد بیامو مطلب مورد نظرو بنویسم.5شنبه با بهزاد جونم رفتیم نمایشگاه و با هم ناهار خوردیم.

خیلی خوش گذشت.شب هم که با هم رفتیم خونه ی بهزاد گلم.شام خوردیمو چون خسته بودیم زودتر خوابیدیم ولی ما هر چه قدر هم خسته باشیم شیطونی و داریم

عصر هم که تو خونه تنها بودیم با هم اشپزی کردیمو و کار مورد علاقه ی ما دوتا . . .

جمعه عصر هم که داشتم بر می گشتم می خاستم به بهزاد بگم گفتم مثل اینکه بهزاد یادش نیست با خودم نقشه ریختم که فردا صبح تبریگ میگم و تو وبلاگ می نویسم .صبح که تبریک گفتم دیدم همسر محترم به من زنگ میزنه به من زنگ بزنجواب که دادم دیدم بـــــــــــــــلـــــــــــــــــه اقا بهزاد زودتر از من اینکارو کرده .خلاصه صبح به خاطر لبخند ها و خنده های شیطونیچشمک عزیز دلم انرژی گرفتم و تا ساعت ها وقتی خنده های بهزاد یادم میو مد با خودم می خندیدمنیشخند

قلبخـــــــــــــــــــیلـــــــــــــــــــــــی زیاد دوست دارم عزیزمقلب

قلبعشق و علاقه ای که نسبت به تو دارمو با تمام وجودم حس می کنمقلب

یه دونــــــــــــــــه ای

یه تبریک از صمیم قلب به همسر عزیزم که عاشقشم

------------------------------------------------------------------------------------

سلام عزیزم

اول بگم من 5 شنبه خیلی بدقولی کردم چون قرار ما ساعت 1 بود که من ساعت 3 رسیدم البته چون توی بیمارستان واسم کار پیش اومد که بازم شرمنده

قربونت برم امیدوارم ماهگردهای 2 و 3 رقمی رو در کنار هم ثبت کنیم

دوستت دارم خیلی زیاد

   1      2    >>