X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224405
چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1391 :: 11:14 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااام

سلاااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان و اشنایان .بعد از یه مدت طولانی میخام توی این خونه جدیدمون مطلب بزارم


خواهر من میخاست گوشی بخره و بهد از کلی برنامه ریزی 7 شهریور تصمیم گرفتیم که بریم برای خرید.بعد از کلی گشتن ،از یه مدل خوشمون اومدو اونو خریدیم


قرار شد که سهیلا به ما ناهار بده و رفتیم سمت رستوران همیشگی.ناهارو سفارش دادیم.کنار غذا کلی فلفل گذاشته بودن.ما هم چند تاشو امتحان کردیم و سهیلا هم یکیشو خورد و اتیش گرفت .ما کلی بهش خندیدیم.بعدش همه ی فلفلارو امتحان کردیم و دیدیم فقط همون یه دونه تند بوده.بعدش هم یه سری رفتیم پارکو عصر برگشتیم خونه


خانواده ی بهزاد 17 شهریور رفتن مشهد و قرار شد که من برم خونه ی بهزاد جونمو چند روزیو اونجا باشم.منم حالم خیلی بد بود. قرار شد که بهزاد جونم برای من سرم و چند تا داروی تقویتی اماده کنه.منم عصر وقتی رسیدم اونجا اول بهزاد جونم داروها و سرمم رو به من زد و من یکم حالم بهتر شد.


بهزاد جونم همون موقع گفت که سرش یکم درد میکنه و حالش بده.من گفتم یعنی از من گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟گفت نه بابا   مگه میشه....


فردا صبح هم بهزاد جونم سرما خورده بود و حالش خیلی بد بود.من رفتم سر کار و عزیزکم هم رفت دکتر.

اون چند روز صبحا میرفتیم سر کارو شب هم یه غذای اب پز درست میکردیمو میخوردیم.بعدش هم استراحت میکردیم تا زودتر خوب بشیم


من و بهزاد جونم تصمیم گرفته بودیم 22 و 23 و24 شهریور بریم مسافرت.

میخواستیم بریم فریدون کنار خونه ی یکی از دوستای من.خونه ی سمانه جون و همسرش.

من 21 شیفت شب بودم .قبلش کلی شیطونی کردیم و من یهو دیدم که دیرم شده.زودی حاضر شدمو رفتم سمت بیمارستان و کلی هم دیر رسیدم


ما تصمیم گرفتیم که اگه حالمون خوب نشد دیگه بی خیال مسافرت بشیم ولی خدا رو شکر بهتر شدیم.4شنبه صبح با بهزاد جونم قرار گذاشتیم تا یه جایی همدیگرو ببینیم.ما ساعت 9 ترمینال بودیم


وقتی رسیدیم دیدیم که جاده های چالوس و هراز بسته شده وما نه بابل ونه بابلسر ونه امل میتونیم بریم.مجبور بودیم از فیروز کوه بریم و قائم شهر پیاده بشیم


با سرعت مورچه ای که داشتیم میرفتیم ساعت 5 بود که رسیدیم .من و بهزاد جونم به خاطر ترافیک خیلی خسته و کلافه شده بودیم

سمانه و همسرش لطف کردن اومدن دنبال ما .با هم سلام و احوال پرسی کردیم و کلی حرف زدیم تا رسیدیم به خونه ی سمانه جون.

ما کلی قول گرفته بودیم که شما منتظر ما نمونیدو حتما ناهارتونو بخورید ولی اونا منتظر ما موندنو ما با هم ناهار خوردیم بعدش هم یکم استراحت کردیم. و شبش با هم رفتیم به مرکز خریدای بابلسر و یه دوری اونجا زدیم .و برگشتیم خونه و با هم شام خوردیمو خوابیدیم


صبح هم که دور هم صبحونه خوردیم و بعدش اقا جواد رفت سر کلاسش و ما هم با هم صحبت کردیم.من یکم ارایش کردمو لباس عروس سمانه جونو پوشیدمو کلی با هم عکس انداختیم.برای ناهار رفتیم خونه ی مادر اقا جواد .خیلی خانواده ی محترم و مهربونی بودن و کلی زحمت کشیده بودن


عصر هم من و همسر گلم و سمانه جونم با هم رفتیم دریا و پارک .کلی عکس انداختیمو گشتیم.شب هم برگشتیم خونه و دور هم شام خوردیمو کلی حرف زدیم.

ما برای جمعه 8 صبح بلیط داشتیم.اصلا دوست نداشتیم برگردیم ولی مجبور بودیم

سمانه جون و اقا جواد خیلی دوست داشتنی بودن و هستن .و خیلی زحمت کشیدن توی اون چند روز.ما کلی دوسشون داریم و امید واریم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم


خدا رو شکر برای برگشت توی ترافیک نموندیمو زود رسیدیم خونه.برای ناهار هم ابدوغ خیار درست کردیم.که خیلی چسبید

بعدش هم استراحت کردیمو وسایلامونو مرتب کردیمشنبه صبحم با هم رفتیم سر کارو عصرش من برگشتم خونه ی خودمون.


مسافرتمون خیلی کوتاه بود ولی خیلی خوش گذشت


بوووووووووس از لپ همسر گل خودم

--------------------------------------------------------------------------

قربون همسر گلم که اومده توی وبلاگ جدیدمون

عزیزم سر فرصت اینجا رو هم خوشگل میکنم

قربونت برم ممنون بابت خاطره ای که نوشتی

آره این مسافرتمون یکی از بهترین مسافرتهای دو نفره بود که کلی به دوستامون زحمت دادیم 

حالا انشالله بعدا دعوتشون میکنیم از خجالتشون در میاییم

سمیرای من ممنون که نوشتی

بووووووووووووووس