X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224274
شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1392 :: 16:28 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااااااااام و صد سلاااام به همه ی دوستان گل

سلام عشقم

از همه ی دوستان گل که به خونه ی ماسر میزنن ممنونم

من و بهزاد جونم همراه چند تا از همکلاسی های همسر گلم دیروز رفتیم پارک جمشیدیه.

ساعت 10 صبح اونجا بودیم.اول که با هم اشنا شدیم و یه جا برای نشستن پیدا کردیم.بعد دور هم صبحونه خوردیم.بعد از صبحونه اقایون مشغول درست کردن اتیش شدن وما خانوم ها هم با هم حرف زدیم و عکس انداختیم.من و چند تا از خانوما با هم رفتیم یه دوری زدیم و کلی عکس انداختیم


منظره های خیلی خوبی برای عکس داشت.حتما یه روز به بهونه ی عکس باید با همسری جونم بریم


خلاصه بعد از اینکه اومدیم ،شروع کردیم به اماده کردن ناهار.یکی از بچه ها جنوبی بود.خوراک بادمجون به شدت تند و سمبوسه برامون درست کرده بود که خیلی خوشمزه بودو جوجه هم که اونجا درست کردیم.جای همه ی دوستان سبز 

ما حسابی ناهار خوردیم و. بلافاصله بعد از ناهار،چای و اجیل خوردیم.نیم ساعت بعد از همه ی این موارد نوبت خوردن اش رشته شده بود.من که حسابی داشتم میترکیدم.تازه نصف بیشتر چیزایی رو که اورده بودیم مونده بود

ساعت 4.30 خداحافظی کردیم .خیلی خوش گذشت.ولی تا حالا هیچ وقت این جوری نشده بودم.به شدت احساس سنگینی میکردم.تا حدی که من شام نخوردم  و برای فردا صبحم زیاد گرسنه نشده بودم.

برای خودم که خیلی جالب بود


من از اینکه بهزاد بیاد دنبالم یا اینکه منو تا محل کارم همراهی کنه خیلی خوشم میاد و یه حس خیلی خوبی بهم میده.توی این یه سال اوایل خیلی به بهزاد میگفتم که چرا نمی یایی دنبالم و از این جور چیزا.ولی بعد یه مدت تصمیم گرفتم که دیگه نگم تا هر وقت که خودش دوست داشت بیاد


دیروز بهزاد جونم گفت که میخام بیامو برسونمت.خیلی خوشحال شدم .بعد از اینکه رسیدیم از بهزاد جونم دعوت کردم که تا داخل اتاق عمل بیاد و با هم یه چایی بخوریم .بهزاد جونم هم با من اومد و چند تا از همکارای منو دید.بعدش بهزاد جونم رفت خونشون و من موندم.ممنونم عزیزم


راستی دیروز مراسم عقد یکی از دختر خاله هام بود ومن خیلی خوشحال شدم.براشون ارزوی خوشبختی میکنم


خیلی دوست دارم عزیز دلم

-----------------------------------------------------------------------------------------

سلام به همه و به همسر عزیزم

خاطره ی خیلی خوبی بود من که راضیم

در مورد اینکه بعدا بیایم هم چشم گلم موافقم

عزیزم خدایی وقت نداشتیم یا نمی شد بیام دنبالت یا برسونمت

اگه نه خدایی خودمم دوست دارم این کارو

منم برای دختر خاله عزیزت آروزی خوشبختی میکنم و امیدوارم در کنار هم شاد باشن

امروز یه تجربه جدید داشتم که خیلی انرژی گرفتم

عالی بود خیلی عالی (گفتم که تاریخش ثبت بشه 30 فروردین )


نکته اول : همسر یکی از دوستان خوبمون کمی کسالت پیدا کرده که با تمام وجود از خدا میخوایم بهبود پیدا کنه


نکته دوم : یه آدم بیکار با نام fozoolکه جرات معرفی خودشو هم نداره اومده و کامنت چرت و پرت گذاشته فقط میخواستم بگم تو اگه عرضه داشتی یکی برای خودت پیدا میکردی اینطوری تو کف نمونی 


سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 :: 17:47 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه یه سلام مخصوص به عشقم


برای من و بهزاد جونم ارتباط داشتن با دوستانمون خیلی مهمه.وخیلی دوست داریم که چند تا دوست خیلی خوب که پایه باشن و با هم خیلی راحت باشیم پیدا کنیم


یکی از دوستای دبیرستان من اسمش فریباست.ما خیلی با هم خوب و راحت بودیم.خیلی از خاطره های دوران دبیرستان من با فریبا رقم خورده.بعد از ازدواج من با بهزاد خیلی فرصت پیش نیومده بود که با هم بریم بیرون تا بهزاد جونم هم با فریبا و دوستش اشنا بشه.


ما برای روز یک شنبه ،25 فروردین برنامه ریزی کردیم.من ناهار و وسیله های لازمو اماده کردم.صبح فریبا اومد دنبالمون و با هم رفتیم.اقای محمد هم وسط راه به ما ملحق شد وما با هم اشنا شدیم.

محمد و فریبا تازه با هم اشنا شدن و مراحل قبل خواستگاریو دارن طی میکشن تا یواش یواش برن سر اصل مطلب.

خلاصه به قول بهزاد جونم هر سری که ما میریم چیتگر من یه پیشنهاد میدم و به صورت کاملا اتفاقی سری بعد اتفاق میوفته

من یه سری پیش بینی دوچرخه ی دونفره کردم که سری پیش اتفاق افتاد.سری قبل هم گفتم یــــــــــــــــــــــــــــــــــــه روزی مسیر دوچرخه رو پیاده بریم.که این سزی که با دوستامون رفته یودیم دیدیم که از دوچرخه خبری نیست . . . . 

ما هم مسیر و پیاده رفتیم.توی راه من و بهزاد جونم با هم حرف زدیم و فریبا و محمد هم با هم یه فرصتی پیدا کرده بودن تا بیشتر با هم اشنا بشن.


رسیدیمو شروع کردیم به خوردن اجیل و میوه و صحبت کردن.چند تا عکس با هم انداختیم و من گفتم خوب یکم برید و یه دوری بزنید.که فریبا و محمد با هم رفتن و منو بهزاد جونم هم با هم تنها شدیم و کلی شیطونی کردیم

بعد از اینکه دوستان اومدن ما هم نهار خوردیمو وسایلمونو جمع کردیم و برگشتیم.خداحافظی کردیمو محمد و فریبا با هم رفتن .من و بهزاد جونم هم اول یه فالوده ی مشترک خوردیم و بعدشم با هم برگشتیم

راستی این سری من لباسای اسپرتمو پوشیده بودم ولی نشد که دوچرخه سوار بشیم

دوشنبه رو هم با هم بودیم و عصر روز دوشنبه با هم برگشتیم.من رفتم سر کار و بهزاد جونم هم برگشت خونه ی خودشون.

امید وارم که دوستانمون خوش بخت بشن.و بهترین اتفاقا برای تمام دوستامون اتفاق بیفته

عزیز دلم خیلی دوست دارم


سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 :: 01:27 ::  نویسنده : بهزاد

سلام خدمت دوستان گل

سلام به همسر مهربونم

راستش دلم گرفته بود اومدم بنویسم

منو سمیرا جون نزدیک 18 ماهه نامزدیم و خیلی تصمیمات با هم گرفتیم و سخت ترین تصمیم زندگیمون این بود که عروسی بگیریم یا نگیریم

کلی شبهای و روزهای پر استرس و ناراحتی رو گذروندیم تا به این نتیجه رسیدیم که عروسی پول اضافی خرج کردنه بجاش میتونیم بریم مسافرت و اونجا کلی خوش بگذرونیم

حالا راضی کردن خانواده ها خودش چه دردسر هایی داشت بماند

چند ماهی خیال ما بخصوص من راحت شد و دنبال کارهای پاسپورت بودم برای مسافرت 

خوب بعضی از دوستان ما میدونند که ما تمام سرمایه خودمنون برای خرید خونه گذاشتیم بنابراین زیر وام و قرض دوستان هم هستیم

حالا دوباره در این هفته متوجه شدم پولی که قرار بود کمی کمک کننده باشه برای ما و منم تازه داشتم روش حساب میکردم دیگه وجود نداره

از طرفی دو نفر از دوستام که پولشون دست منه به من گفتن لطفا پول ما رو بده کار مهم داریم

و باز من موندم و دنیای جدید و جو سنگینی که روی دوش منه

اما جالب بود که امروز ایرانسل برام این شعر حافظو فرستاد


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی            دل  بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی



به زودی خواسته ی شما برآوره میشود . آگرهمدر ظاهر خواسته شما برآورده نشد ما از خداوند طلبکار نیستیم و بهتر است که جهت آرامش روحی تان به موهبت های الهی بیندیشید نه به محرومیت هایتان


برای خودم خیلی جالب بود و واقعا شعر امید دهنده ای بود

خدا جون تا حالا خیلی کمکمون کردی بازم تنهامون نذار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلاااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان گل

سلام عزیزم

بهزاد جونم راست میگه ما یکم توی شرایط سختی هستیم ولی برای من از همه سخت تر اینه 

که بهزاد و پژمرده و بی حال ببینم.این منو ازار میده و چیزای دیگه و حرف مردم برام مهم نیست

برای من فرقی نمیکنه توی چه حالتی باشم فقط برام مهمه که توی هر شرایطی من و عشقم خوشحال باشیم


مهربونم به هیچی فکر نکن .من اطمینان دارم که همه چی درست میشه و خدا کمکمون 

میکنه.خدا توی این چند وقت خیلی هوای ما دوتارو داشته ،بی انصافیه الان نا امید باشیم


دوست دارم

بووووووووووووووووووووووووووووس

دوست ندارم هیچ وقت توی این حالت ببینمت

تا وقتی سمیرا رو داری غصه نداری که

                                                                                                      سمیرا



   1      2    >>