X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 225981
یکشنبه 11 فروردین‌ماه سال 1392 :: 00:29 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااام

سلام به همه ی دوستان گل

تبریک     تبریک 

به مناسبت سال جدید و نوروز

امیدوارم امسال یکی از بهترین سال ها برای همه ی ما باشه


من هفته ی اول عید شیفت بودم.دو روز اول خونه ی بهزاد جونم بودم.با هم رفتیم خونه ی مادر بزرگش.2 فروردین پدر و مادر بهزاد رفتند مسافرت.ما تا 4 صبح خونه ی بهزاد جون موندیم.بعدش اومدیم خونه ی ما وتا شب بهزاد پیش من موند.چون خواهر شوهر محترم خونه تنها بود بهزاد برگشت خونه .

هردوتامون 6 شیفت بودیم.7 صبح همسر گلم رفت حموموحسابی صفا داد .من و بهزاد و سهیلا جون قرار بود 7 به مناسبت رسم هر ساله بریم چیتگر

روز قبلش همه ی وسایلارو اماده کردم.ساعت 10:30 با همسری جون قرار داشتیم.اول ناهار خوردیم بعدش یه دور با دوچرخه زدیمو کلی عکس انداختیم.برای تشکر از زحمات سهیلا جون قرار شدبریم بیرونو  بستنی بخوریم.بعد از استراحت ،عصر رفتیم بیرون وسهیلا بستنی سفارش داد من الوی ترش و بهزاد ذرت مکزیکی.البته هر سه تامون با هم خوردیم

روز 8 خونه دو تا از خاله های من دعوت بودیم .روز 9 خونه ی دو تا دایی ها رفتیم و دید و باز دید عید ما تموم شد.صبح روز 9 عکسایی که توی یک سال انداخته بودیمو گلچین کردیم تا سر فرصت مناسب بدیم برای چاپ.

روز 10 هم من ناهار میگو درست کردم همراه با یه خوراک سبزیجات ژاپنی.

عصر اومدیم خونه ی بهزاد جونم قبلش رفتیم انقلاب،یه البوم جدید خریدیم .

اینم از خاطرات این چند روز

چند روز مونده رو میام و بعدا تعریف میکنم

راستی سری پیش که ما رفتیم چیتگر.من تصمیم گرفتم و خیلی دوست داشتم که دوچرخه ی 2 نفره بگیریم.این سری که رفتیم اولش بهزاد اصلا به روی خودش نمی اورد بعد از کلی اصرار من ما دوچرخه ی 2 نفره گرفتیم.

اولش خیلی سخت بود.من خیلی می ترسیدم ولی بعدش خیلی راه افتادیمو خیلی حال داد.یه تجربه جدید بود.ولی بهزاد خیلی خسته شده بود


بوووووووووووووووووووس

دوست دارم عزیزم

---------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به همسر خوبم و تمامی دوستان

راجب روزهای اول عید که حرفی ندارم اماااااااااا

این عید دیدنی ها پدرمو در آورد همش در حال خوردن بودیم از این خونه میرفتیم بیرون میرفتیم خونه بعدی قبول نمی کردن که سیر هستیم باید میخوردیم دیگه آخرش گفتم اگه میخواید من زده برم بیرون به من تعارف نکنید

دیدن پای مرگ و زندگی در میونه قبول کردن من چیزی نخورم

اره خانومی میگو درست کرد خیلی هم خوشمزه شده بود و به من چسبید

بنده خدا از صبح توی آشپزخونه بود و زحمت میکشید

در مورد دوچرخه دو نفره که دیگه هیچ دوچرخه نگو بلا بگو

پدرم در اومد اما خاطره ای بسیار خوب بود

بازم بخوای میگم چشم عزیزم

بوووووووووووووس




بعدا نوشت:

10 و 11 هم خونه ی بهزاد جونم بودیم.12 صبح اومدیم خونه ی ما.تدارکات 13 بدر و اماده کردیم.شب داشتیم با هم حکم بازی میکردیم که بهزاد گفت فردا باید برم

ااااااااااااااخ منو میگی انکار که غم کل دنیا رو ریختن توی دل من.خیلی ناراحت شدم .روز 13 هم رفتیم بیرون.خیلی خوب بود.اتیش و سیب زمینی کبابی و جوجه و اخرشم کلی عکس انداختیم

خوش گذشتوکلا تعطیلات خوب بود ولی دوست نداشتم تموم بشه