X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224405
سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 :: 17:47 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه یه سلام مخصوص به عشقم


برای من و بهزاد جونم ارتباط داشتن با دوستانمون خیلی مهمه.وخیلی دوست داریم که چند تا دوست خیلی خوب که پایه باشن و با هم خیلی راحت باشیم پیدا کنیم


یکی از دوستای دبیرستان من اسمش فریباست.ما خیلی با هم خوب و راحت بودیم.خیلی از خاطره های دوران دبیرستان من با فریبا رقم خورده.بعد از ازدواج من با بهزاد خیلی فرصت پیش نیومده بود که با هم بریم بیرون تا بهزاد جونم هم با فریبا و دوستش اشنا بشه.


ما برای روز یک شنبه ،25 فروردین برنامه ریزی کردیم.من ناهار و وسیله های لازمو اماده کردم.صبح فریبا اومد دنبالمون و با هم رفتیم.اقای محمد هم وسط راه به ما ملحق شد وما با هم اشنا شدیم.

محمد و فریبا تازه با هم اشنا شدن و مراحل قبل خواستگاریو دارن طی میکشن تا یواش یواش برن سر اصل مطلب.

خلاصه به قول بهزاد جونم هر سری که ما میریم چیتگر من یه پیشنهاد میدم و به صورت کاملا اتفاقی سری بعد اتفاق میوفته

من یه سری پیش بینی دوچرخه ی دونفره کردم که سری پیش اتفاق افتاد.سری قبل هم گفتم یــــــــــــــــــــــــــــــــــــه روزی مسیر دوچرخه رو پیاده بریم.که این سزی که با دوستامون رفته یودیم دیدیم که از دوچرخه خبری نیست . . . . 

ما هم مسیر و پیاده رفتیم.توی راه من و بهزاد جونم با هم حرف زدیم و فریبا و محمد هم با هم یه فرصتی پیدا کرده بودن تا بیشتر با هم اشنا بشن.


رسیدیمو شروع کردیم به خوردن اجیل و میوه و صحبت کردن.چند تا عکس با هم انداختیم و من گفتم خوب یکم برید و یه دوری بزنید.که فریبا و محمد با هم رفتن و منو بهزاد جونم هم با هم تنها شدیم و کلی شیطونی کردیم

بعد از اینکه دوستان اومدن ما هم نهار خوردیمو وسایلمونو جمع کردیم و برگشتیم.خداحافظی کردیمو محمد و فریبا با هم رفتن .من و بهزاد جونم هم اول یه فالوده ی مشترک خوردیم و بعدشم با هم برگشتیم

راستی این سری من لباسای اسپرتمو پوشیده بودم ولی نشد که دوچرخه سوار بشیم

دوشنبه رو هم با هم بودیم و عصر روز دوشنبه با هم برگشتیم.من رفتم سر کار و بهزاد جونم هم برگشت خونه ی خودشون.

امید وارم که دوستانمون خوش بخت بشن.و بهترین اتفاقا برای تمام دوستامون اتفاق بیفته

عزیز دلم خیلی دوست دارم