X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224405
پنج‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1392 :: 13:22 ::  نویسنده : بهزاد

سلام به همه دوستان

سلام به همسر گلم

الان اومدم خونه پدر خانوم محترم ، سمیرا مشغول بخت و پزه و منم اومدم پای اینترنت دارم اینجا مطلب میذارم

در ضمن الان کلی بادمجون کبابی کردم


I LOVE SAMIRA  



امروز قراره یکی از دوستان مشترک منو سمیرا بنام زینب بیاد اینجا که خیلی وقته ندیدیمش

اول کلی ناز میکرد بیاد منم کلی دعواش کردم و گفتم اگه واسه یکی دو ساعت میخوای بیای اصلا بهتره نیای 


اونم گفت چشم میام بابا

گفتم آفرین

ببینیم چی میشه میام بقیشو میگم


بعد نوشت اول : از اینجا که رفتم دیدم خانومی داره پیاز خورد میکنه و زار زار گریه میکنه

گفتم بابا پیاز خورد کردن که گریه نداره بعد محکم بوسیدمش

بعد گفتم چکار کنم گفت برو مایع ماکارونی درست کن منم رفتم پیاز سرخ کردم و ادامه کارها

حالا تموم شد احتمالا بعش وقته ناهاره و بعد هم باید برم دنبال زینب   فعلا


بعد نوشت دوم : بعد از ناهار حسابی شیطونی کردیم و بخوابیدیم بعدش یکم دراز کشیدیم و آخر به این نتیجه رسیدیم که زینب با آژانس بیاد


بعد نوشت سوم : با سمیرا رفتیم آب هویج گرفتیم  ژله درست کردیم


بعد نوشت چهارم : زینب هم ساعت تقریبا 6 رسید. بعد با سمیرا و من رفتیم بیرون اونا رفتن آرایشگاه و منم تقریبا نزدیک دو ساعت تو خیابون بیکار منتظر اونا بودم و الانم اونا دارن کارای شام رو درست میکنن و منم مخفیانه در حال تایپ هستم.


بعد نوشت پنجم : بله بالاخره نوبت شام رسید

خانومی کلی زحمت کشیده بود لازانیا به همراه میرزاقاسمی به همراه بادمجان به شکل خاص که تا حالا نخورده بودم

به همراه ژله 4 رنگ

خدایی خیلی زحمت کشیده بود و زحمت کشیده بود

دستت درد نکنه عزیزم

بعدشم زینب و سمیرا نشتند با هم فیلم عقد رو دیدن منم بیکار نگاشون میکردم در آخر هم که وقت خواب شد و همه خوابیدیم و صبح ساعت 8 دیدم زینب بیدار شده و قصد رفتن داره این دفعه دیگه جلوشو نگرفتم و مانع نشدم و اونم بعد از اینکه صبحانه خورد راهی ترمینال شد و رفت به سمت خونه خودشون و من و سمیرا هم یه چرت زدیم و کلی شیطونی کردیم و بعد رفتیم صبحانه خوردیم و کارای روزمره در آخر هم سمیرا شیفت بود و اون رفت بیمارستان و منم اومدم خونه


در کل سمیرا جونم همونطور که بت گفتم از سلیقه ای که برای غذا داشتی خیلی خوشم اومدم و کلی ازت انرژی گرفتم

ممنون عزیز دلم

بووووووووووس