X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224405
جمعه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1392 :: 19:09 ::  نویسنده : بهزاد

سلاااااااااام

سلام گرم به خانومی  و دوستان گل

تقریبا یک ماه پی من برای بازی پینت بال امروز 13 اردیبهشت رو وقت گرفتم.

دیروز رفتم خانه پدرخانوم محترم

البته تو راه سمیرا هم داشت از شیفت بیمارستان برمیگشت خونه با هم رفتیم یه کیک تولد گرفتیم به مناسبت روز مادر و تولد پدر زن محترم

کادو هم قبلا خریده بودیم که شرح وقایعش رو قرار بود سمیرا بیاد بنویسه که هنوز وقت نکرده

خلاصه رفتیم خونه اونا و بعد از کمی استراحت کیک به همراه کادو ها رو آوردیم و تقدیم کردیم


بعدش شما خوردیم و کمی هم نشستیم و بالاخره من بحث عروسی گرفتن یا نگرفتن راه انداختم و واقعیت و شرایط مالی خودمو گفتم و اینکه ما تمام سرمایه خودمونو برای خرید خونه گذاشتیم و الان پولی برای عورسی وجود نداره و اینکه من تصمیم گرفتم سمیرا رو ببرم یک کشور خارجی بگردونم بجای اینکه واسش عروسی نمی گیرم و اینکه خود سمیرا هم راضی به عروسی نیست


ایشون هم بعد از شنیدن صحبتها گفت نظر اول و آخر با خود سمیراست و اگه نمیخواد که ما هم راضی هستیم

بالاخره هرچی بود تموم شد


صبح هم به اتفاق سمیرا و سهیلا خواهر زن عزیزم رفتیم پینت بال

با چندتا از دوستان هم قرار گذاشته بودیم که اونها هم به ما ملحق شدن

از ساعت 12 تا 2 بعد از ظهر نوبت ما بود که خلاصه کلی خوش گذشت البته سمیرا و سهیلا و دوستانمون چند جای بدنشون سیاه شد به دلیل برخورد گلوله رنگی ولی در کل حال داد


دو گروه شدیم و من که حسابی دشمونو غافلگیر میکردم و تند تند برنده میشدیم

به نظرم تجربه خوبی بود و اگه بازم دوستان بخواند میریم


امروز سمیرا بی انرژی بود که من اصلا دوست نداشتم البته بعد از بازی حالش خوب شد

بعد از پینت بال هم رفتیم نمایشگاه کتاب و بعد هم من اومدم خونه خودمون 

روز خوبی بود

سمیرا جونم دوست ندارم بی حال و بی انرژی ببینمت

دوستت دارم با تمام وجود و بدون من انرژیم%:/..!از تو میگیرم


  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلاااااااااااااااااااااااام و صد سلام به همه ی دوست جونیا

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام و بوس برای عشقم

جای همه ی دوستان خالی،ما جمعه صبح رفتیم پینت بال،خیلی خوش گذشت

ولی جای گلوله ای که خوردیم خــــــــــــــــــــیلـــــــــــــــــــی درد میکنه

بعدشم که رفتیم نمایشگاه کتاب و کلی گشتیم.ما حدود ساعت 7:30بود که رسیدیم خونه.دوستم که از قبل برای جشن بله بورونش منو دعوت کرده بود دوباره زنگ زدو گفت حتما بیاییا.که منم با تمام خستگی  حاضر شدم و رفتم.فریبا هم اونجا بود.با هم همه چیو حاضر کردیم .عروس حسابی استرس داشت.

خلاصه اونجا من و فریبا کلی فعالیت کردیم .برای فاطمه جونم از صمیم قلب ارزوی خوش بختی کردم.

اون روز خیلی خوشحال بودم که تمامی این مراسمای پر استرسو پشت سر گذاشتیم.اصلا دوست ندارم به عقب بر گردم


ساعت 12 اومدم خونه و مستقیم رفتم برای خواب.

وست دارم عزیزم

خوشحالم که الان در کنار هم هستیم

بووووس