X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224405
پنج‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1392 :: 21:03 ::  نویسنده : بهزاد

سلااااااااااااااام به خانومی 

سلاااااااااااااام به همه دوستان گل که لطف و محبتوشون واقعا به ما انرژی میده

خدا رو شکر که هستید


خوب امروز ماهگرد ماست که بعضی ها فراموش کردن

فدای سرت عیب نداره

منو تو نداریم که

انشالله تا چند ماهه دیگه از خونه خودمون مینویسیم

بچه ها خیلی برامون دعا کنید یه ذره شرایط سخت شده


امروز از صبح دارم تمام آرشیو وبلاگ قبلیمونو منتقل میکنم به اینجا

منو سمیرا اول با بلاگفا شروع کردیم بعد از تغییرات مسخره اونجا اسباب کشی کردیم به پرشین بلاگ و اونجا در کمال ناباوری بعد از مدتی وبلاگ ما رو فیل.تر کردن

ما هم اومدیم بلاگ اسکای

الان خیلی خوشحالم به خاطر انتخابمون

فقط منتظر بودن سیستم جدید بلاگ اسکای رو نمایی بشه تا بتونم آرشیو رو منتقل کنم


اینم سورپرایز من برای سمیرا خودم و دوستانی که دوست دارن گذشته رو مطالعه کنند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلااااااااااااااااااام و صدسلام به همه ی دوستان و مثل همیشه سلام مخصوص به همسر گلم

این ماه خیلی طول کشید من خیلی وقته منتظرشم و انقدر طول کشید که یادم رفت 


تبریک میگم عزیزم

راستی بابت اضافه کردن مطلبای قبلی خیلی خیلی ممنون

خیلی حس خوبی بود وقتی مطلبای قبل و خوندم.چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم


ولی بهزاد جونم قبلنیا خیلی با احساس  تر مینوشتیا شیطون.


ممنون گلم 

راستی اصلا یادم نبود این چند روز که من و بهزاد جونم پیش هم بودیم کلی اتفاق افتاده

دوشنبه صبح من از بیمارستان اومدم خونه چون شبو بیدار بودم یکم خوابیدمو سایت 11 بیدار شدم و حاضر شدمو نزدیک ساعت 12 بود که عشقم اومد پیشم


با هم بودیم تا عصر.بعد از ظهر منو همسری جون همراه بابا و مامان من رفتیم مبلی و که من قبلا پسند کرده بودم و دیدیم.که مورد فبول واقع شد و ما مبل و میز ناهار خوریو جلو مبلی و سفارش دادیم و اومدیم خونه.


بعدش من و بهزاد جونم رفتیم یه دوری زدیمو تو راه بستنی خریدیمو اومدیم

برای شام هم جوجه داشتیم که من و بهزاد جونم اماده کردیم و همه دور هم خوردیم


بعد شام هم کلی شیطونی کردیمو بیهوش شدیم

کلا این دو روزو حسابی شیطونی کردیم


بهزاد جونم شب کلا روی بالش من خوابیده بودو چند بار هم محکم بغلم کرد و فشار داد.که صبح من از عشقم پرسیدم که فکر کنم شبو خوب نخوابیدیا گفت چرا ،خوب بود.که براش گفتم که شب چه جوری بود که عشقم گفت نا خوداگاه بوده.منم گفتم قربون نا خود اگاهت برم   چه نا خود اگاه خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی


بعد از صبحونه هم کلی لباس پوشیدمو در اوردم .خیلی خسته شدم ولی خیلی خوب بود .کلی لباس برای اتلیه انتخاب کردیمو ست کردیم

عصر هم که با هم رفتیم.عشقم رفت خونه و من هم رفتم سر کار


خیلی دوست دارم عزیزم


یه بوس محکم و ابدار