X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 219999
سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392 :: 13:18 ::  نویسنده : بهزاد

سلام گرم به همه دوستان که همیشه با نظراتشون به ما دلگرمی میدن و سلامی گرم به خانومی که به من انرژی میده


اول بگم دوستان عزیز برای کامنت خصوصی ، بالای وبلاگ نوشته نظر جصوصی ، میتونید از اونجا اقدام کنید


خوب بریم ادامه داستان البته قسمت آخر


20. روز 19 تیر ، شیفت بودم و روز اول ماه رمضان اینقدر بیمارستان شلوغ بود که پدرم دراومد.


21. روز 20 تیر ، باز شیف بودم و اما سمیرا شیفت نبود و رفته بود خونه برای اینکه قرار بود از شرکت سامسونگ برای نصب یخچال و ماشین لباسشویی و همچنین برای نصب سولاردم بیان منم زود کارمو بیمارستان انجام دادم و خدا رو شکر خلوت بود خودمو زود رسوندم خونه. وقتی رسیدم دیدم نصاب مشغوله کاره و در آخر مقداری پول پیاده شدیم و خلاص.


22. روز 21 تیر ، سمیرا شب قبلش شیفت بود و از بیمارستان رفت خونه خودشون. قرار بود مبلها و میز ناهار خوری رو بیارن. ساعت 12.30 یا 13 بود که پدر زن محترم وسایل رو آورد و منم رفتم یک کارگر گرفتم و به اتفاق 3 نفری وسایلو بردیم طبقه سوم و باز پدر من در اومد. واقعا سنگین و بدبار بودن خیلی خسته شدم و مشکل اینجا بود نمیتونستم آب بخورم. ساعت 5 رفتم و مبلها رو جابجا کردم و منتظر شدم تا سمیرا هم بیاد که اونم اومد. میز ناهار خوری رو سرهم کردیم و پایه هاشو اول با دلر سوراخ کردم و بعد پیچ کردیم البته با کمک سمیرا و ساعت شد7 ، از اونجا رفتیم خونه ما و افطار کردیم و شب برگشتیم حونه خودمون تا بقیه کارها رو انجام بدیم و شب هم اونجا خوابیدیم چون روز شنبه شیفت نبودیم. ( جشن کوچیک هم گرفتیم که توضیحش مربوط به این پست نمیشه )


23. روز 22 تیر ، صبح قرار بود از سامسونگ برای نصب تلویزیون بیاند که زنگ زدم گفت عصر میایم برای همین منو سمیرا رفتیم مولوی برای گرفتم پرده. بعد از اینکه پرده رو تحویل گرفتیم که حیلی هم سنگین بود از اونجا رفتیم لاله زار برای گرفتن مقداری سیم برق و سیم آنتن و مهتابی و هواکش برای توالت ، اینا رو که خریدیم خیلی خسته شدیم وفتی رسیدیم خونه واقعا خسته بودیم. سمیرا ناهار خورد و منم کمی دراز کشیدم بعد رفتم هواکش رو نصب کردم و بعد آینه توالت رو نصب کردم. بعد نصاب تی وی آمد و اونو نصب کردو بعد هم سمیرا رفت بیمارستان.


24. روز 23 تیر ، من شیفت بودم


25. روز 24 تیر ، صبخ رفتم برقکش آوردم برای اینکه سیم آنتن بالای پشت بام معلوم نبود مال کیه اونم اومد و مشخص کرد و منم بش گفتم سیمو عوض کن و از داخل کانالش 2تا سیم رد کن که هم برای تی وی و هم برای ماه.واره نیازی نباشه از روی دیوار سیم کشی کنیم. بعد برق کشی کردم برای تی وی و بعد نشستم کمی تلویزیون دیدم .بعد نصاب اجاق گاز تشریف آورد و اجاق گازو درست کرد. بعد رفتیم به اتفاق پدر تشک که برای تخت سفارش داده بودیم رو گرفتیم و آوردیم. خوب بود یکم بزرگتر از تخت شده که دیگه چاره نیست. البته قبلش اتاق خوابو مرتب کردم و وسایل رو در داخل کمد دیواری چیدم تا اتاق خواب هم حلوت بشه.


26. روز 25 تیر ، چون فرداش امتحان دارم ( امتحان از سازمان انتقال خون در بیمارستان ) هیچ کاری نکردم.


به این ترتیب فقط نصب پرده ها و نصب لوستر سالن و آشپزخانه مونده که اونم که انجام بشه عکس نهایی رو براتون میذاریم

چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1392 :: 22:14 ::  نویسنده : بهزاد

سلام به همه دوستان عزیز و مهربون


راستش این چندوقت خیلی درگیر بودیم اما الان به تمام وبلاگها سر میزنم و جواب کامنت هاتونو یکی یکی میدم

در ضمن اینو از ته دل میگم از داشتن دوستای گلی مثل شما واقعا خوشحالم


توجه توجه : این پست توسط هردوی ما به طور همزمان نوشته میشه یعنی الان سمیرا اینجا منو بغل کرده


11. روز 10 تیر ، هیچ کاری نکردم و کلا شیفت بودم.


12. روز 11 تیر ، بازم هیچکاری نکردم و کلا شیفت بودم ولی سمیرا به اتفاق مادرخانوم محترمه رفتند برای انتخاب و خرید پرده.( شرح کامل وقایع توسط خانومی در یک پست جدا نوشته میشود )


13. روز 12 تیر ، بازم شیفت بودم اما کارم زودتر تموم شد اومدم یه سر به رنگکار زدم و درب لوله بخاری خریدم که نصب کنه. ( یه اتفاقاته دیگه هم افتاد که مربوط به تکمیل خونه نیست برای همین بعدا مینویسیم )


14. روز 13 تیر ، قرار بود آقای رنگکار صبح جمعه خونه رو به ما تحویل بده ( لازم به ذکره در اصل قرار بود چهارشنبه شب تحویل بده ) که بازم نتونست و کارش تا شب ادامه داشت و ما هم نتونستیم خونه رو تمیز کنیم.


15. روز 14 تیر ، من صبح رفتم خونه رو دیدم خیلی تمیز و خوشگل شده بود ، وقتی رنگ شده کلی ظاهر خونه عوض شده و کاملا تغییرات رو آدم حس میکنه. قراره کابینت ساز بیاد و کابینتها رو امروز نصب بکنه. رفتم میله پرده بخرم ، هرجا رفتم بسته بود یا نداشت منم پایه هاشو خریدم تا بعدا برم خوده میله پرده رو بخرم. البته منو سمیرا عصر جمعه رفتیم برای اتاق خواب موکت گرفتیم که خیلی هم از طرحش خوشمون اومد.


16. روز 15 تیر ، عجب روزی بود ، کابینت سازهای عزیز به من گفتن همون شنبه میان ( یعنی همین 15 تیر ) میان و همون شب هم نصب میکنند. منم گفتم بیاین. خلاصه ساعت شد 6 بعد از ظهر ولی قبلش منو سمیرا حسابی کف اتاق خواب رو تمیز کردیم ، من اول جای میله پرده رو روی دیوار تصب کردم بعد کف اتاقو جاور کردم و بعد سمیرا دستمال کشید و حسابی تمیز شد بعدش سمیرا حسابی حمومو برق انداخت. حین انجام این کارها کابینت ساز هم تشریف اورد و زنگ درب رو زد و گفت بیا پایین . وقتی رفتم گفت کسی کمکت هست گفتم نه گفت بیا این صفحه های MDF رو ببر بالا تا شروع کنیم. اینقدر این صفحه ها سنگین بود که حد نداشت خلاصه پدرم در اومد اینا رو 3 طبقه بردم بالا بعد رفت بقیه کمدهای پیش ساخته رو آورد گفت بیا کمک گفتم جان تو حال ندارم چند دقیقه صبر کن ، بعد رفتم 2تا کارگر پیدا کردم گفتم بیاین ببرین بالا و پولشونو هم جلوتر بشون دادم. کابیت سازها مشغول شدن تا ساعت 12 شب که منم داشتم از خستگی می مردم. البته وسطای کار سمیرا رفت خونه بابام اینا و یه شربت آلبالو خوشمزه درست کرد که کلی حال داد. ساعت 12 کارشون تموم شد و من رفتم خونه و با سمیرا که منتظر من مونده بود ( قربونش برم ) شام خوردیم و در آغوش هم خوابیدیم.


17. روز 16 تیر ، من و سمیرا هردو شیفت بودیم با این تفاوت که سمیرا شیفت صبح بود و من شیفت صبح و عصر بنابراین سمیرا زود رفته بود خونه و حسابی کار کرده بود. منم بعد از تمام شدن کارم در بیمارستان خودمو زود رسوندم خونه و رفتم کمک و کل خونه رو جارو زدم و موکتی که برای اتاق خواب خریده بودیمو بریدم و بعد رفتم کمک سمیرا. سمیرا هم داشت کف سالن رو حسابی برق مینداخت. در حین کار همسایه طبقه بالا برامون چای و میوه آورد .خدا رو شکر همسایه های خوبی داریم. خلاصه خونه رو آماده کردیم برای اسباب کشی.


18. روز 17 تیر ، من ساعت 7 صبح به زور از خواب بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه که توسط سمیرا جوووون حاضر شده بود رفتم خانه پدر زن محترم برای اسباب کشی و سمیرا هم رفت باقی کارهای مونده شامل تمیز کردن آشپزخانه و کارهای کوچیکو انجام بده. کامیون حمل بار ساعت 10.23 اومد و شروع به اسباب کشی کرد بعد حرکت کردیم به طرف خونه خودمون.

من و پدر خانم و مادر خانم و سهیلا جون با ماشین جلوتر حرکت میکردیم و کامیون هم پشت سر ما. متاسفانه در حین حرکت مجبور شدیم مسیر یک متری رو دنده عقب بریم و پلیس همون لحظه رسید و 100 هزار تومان جریمه کرد. بعد رسیدیم و اسباب رو تخلیه کردیم و تا ساعت 5 بعد از ظهر مشغول مرتب کردن وسایل بودیم. سمیرا شب شیفت بود و باید ساعت 6 بعد از ظهر میرفت بیمارستان. منم بعد از اینکه سمیرا رفت سرکار رفتم و یخچال و میز LCD خریدم و کلی پول پیاده شدم و آخر شب هم به تعمیر کار آبگرمکن زنگ زدم که اومد جای آبگرمکن رو کمی تغییر داد.


19. روز 18 تیر ، من شیفتمو با یکی از بچه ها عوض کردم و صبح منتظر شدم تا سمیرا و سهیلا بیان خونه. اول اومدن خونه ما و مامان هم با میوه و شربت ازشون پذیرایی کرد بعد رفتیم خونه خودمون و جعبه های مونده رو باز کردیم و سهیلا با سمیرا اونا رو شستن و چیدن توی کابینتها. منم تابلو روی دیوار رو نصب کردم بعد یخچال از راه رسید که اونم در جای خودش قرار دادیم و خلاصه تا عصر کارهای متفرقه انجام دادیم و بعد سمیرا و سهیلا رفتن خونه خودشون و منم اومدم خونه خودمون بعد یادم اومد محافظ برق برای یخچال نذاشتم برای همین رفتم خریدم و رفتم نصب کردم و آخر شب هم با بابام رفتیم و فرش رو پهن کردیم و مامان اینا یه دست از دو دست رختخواب رو آوردند.


عکس آشپزخانه بعد از کابینت کاری

عکس آشپزخانه از نمایی دیگر

عکس سوم آشپزخانه

شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 :: 22:45 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان عزیز و یه سلام و خدا قوت به همسر مهربونم که این چند وقت خیلی زحمت کشیده

از اول اول تعریف میکنم ولی خیلی طولانی میشه


فردای روز اتلیه یعنی روز شنبه 8 تیر ماه من شب کار بودم.از صبحش کلی فعالیت کردیم.چون برای 9 تیر برنامه ریخته بودیم تا مراسم جهاز برونو بگیریم و بعدش هر وقت تونستیم جهازو ببریم


یک شنبه صبح من اومدم و شروع کردیم به اماده کردن وسیله ها و ....

خودمون هم از ساعت 1 اماده شدیم و ناهار خوردیم و منتظر مهمونا شدیم.تازه بعد از ناهار بود که داشتم بیهوش میشدم و کلی خوابم میومد.

یواش یواش مهمونا اومدن و مجلس گرم شدو کلی رقصیدیم و مهمونا کادوهاشونو دادن.شبش هم که همه چیو برای بهزاد جونم تعریف کردمو زود خوابیدیم.

دوشبه من از صبح شیفت بودم وسه شنبه هم شب کار بودم.سه شنبه صبح من و مامان گلم رفتیم مولوی برای خرید و سفارش پرده.ساعت 11.30 رسیدیم و بعد از یه دور خیلی کوتاه رفتیم توی یه مغازه و تا ساعت 2 اونجا بودیم.خلاصه پرده ی اتاق خواب و اشپز خونه رو سفارش دادیم .هر وقت اماده بشه حتما عکسشو میذارم


شب هم که شیفت بودم و صبح 4 شنبه اومدم خونه و سریع خوابیدم.بعدش اپی کردمو دوش گرفتم.من و بهزاد جونم 5شنبه و جمعه و شنبه رو خالی کرده بودیم برای اسباب کشی.چون اقای رنگ کار گفته بود 4شنبه ظهر خونه امادست.


منم بارمو بستم و رفتم خونه ی یار.چون خواهر و مادر شوهری جون رفته بودن مسافرت و بهزاد جونم و باباش تنها بودن منم 4شنبه عصر رفتم پیششون تا تنها نباشن


وقتی رسیدم بهزاد جونم هم از سر کار اومده بود و دوش گرفته بود.یکم عشقولی شدیمو حرف زدیم.من شام درست کردمو رفتیم خونمونو دیدیم.خیلی عوض شده بود و خیلی خیلی تمیز شده بود.اونجا هم شیطونی کردیمو اومدیم

4 شنبه فهمیدیم که رنگ کار خیلی کارش مونده و به ما گفت یا 5 شنبه شب یا جمعه صبح کارش تموم میشه.ما هم کلی ناراحت شدیم اخه تمام برنامه هامون به هم خورد

5شنبه تا ظهر خوابیدیم .من برای ناهار ماکارونی درست کردمو خوردیم.بعدش رفتیم امار قیمت یخچالو گرفتیم که دیوونه کننده بود.


جمعه بعد از خواب و خوردن صبحونه و دیدن فیلم با بهزاد جونم رفتیم موکت خریدیمو اومدیم خونه.و سلعت 8.30 رفتیم خونه ی مادر بزرگ بهزاد.

شامو اونجا بودیمو موقع برگشت سه تایی سوار موتور شدیم اومدیم.من اولین بارم بود که سوار موتور میشدم.تجربه ی خوب و پر هیجانی بود


شب هم موقع خواب بهزاد جون من خیلی گرمش بود .کلی با هم حرف زدیمو خوابیدیم.من صبح شنبه شیفت بودم .رفتم سر کار و بهزاد جونم خونه موند.


جمعه شب تازه رنگ کار کارش تموم شد .و قرار بود از شنبه صبح تا عصر هم کابینت ها نصب بشه.من هم اولش تصمیم گرفتم که شنبه ظهر بعد از کار برم خونه ی خودمونو کارامو انجام بدم و یک شنبه عصر بیام.که دلم نیومد بعد از سر کار اومدم خونه ی بهزاد جونم و اولش تو بغل هم خوابیدیمو بعدش حسابی شیطونی کردیم.


بعد شیطونی هم چای و چیپس فلفلی با ماست خوردیم اخه من خیلی دلم خواسته بود

ساعت 4.30 با بهزاد جونم رفتیم خونه ی خودمونو تصمیم گرفتیم که اتاق خوابو مرتب کنیم.عشقم اول چوب پرده رو زد.منم پنجره رو دستمال کشیدم.و بعدش رفتم سراغ شستن حموم که بیشتر از دو ساعت زمان برد.برق افتاد حموممون.منم کلی حال کردم.


بهزاد جونم هم کلید و پریز ای اتاقو زد و با هم اتاقو موکت کردیم.از ساعت 6 هم کابینت ساز در حال نصب کردن کابینت هاست تا الان.

من  ساعت 9 اومدم خونه و یکم شربت برای عشقم درست کردمو براش بردم.بعدش اومدمو شام درست کردم الانم منتظرم تا بهزاد جونم بیاد و با هم شام بخوریم 

من خیلی خسته شدم و دارم بیهوش میشم


راستی مهگرد بیستم من و عشقم هم رسید


کلی تبریک و بوسو بغل به عشقم

بهزاد جونم خیلی دوست دارم.ارامش در کنار تو بودن برای من یه دنیا ارزش داره

با تمام وجود دوست دارم


   1      2    >>