X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 225981
شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 :: 22:45 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان عزیز و یه سلام و خدا قوت به همسر مهربونم که این چند وقت خیلی زحمت کشیده

از اول اول تعریف میکنم ولی خیلی طولانی میشه


فردای روز اتلیه یعنی روز شنبه 8 تیر ماه من شب کار بودم.از صبحش کلی فعالیت کردیم.چون برای 9 تیر برنامه ریخته بودیم تا مراسم جهاز برونو بگیریم و بعدش هر وقت تونستیم جهازو ببریم


یک شنبه صبح من اومدم و شروع کردیم به اماده کردن وسیله ها و ....

خودمون هم از ساعت 1 اماده شدیم و ناهار خوردیم و منتظر مهمونا شدیم.تازه بعد از ناهار بود که داشتم بیهوش میشدم و کلی خوابم میومد.

یواش یواش مهمونا اومدن و مجلس گرم شدو کلی رقصیدیم و مهمونا کادوهاشونو دادن.شبش هم که همه چیو برای بهزاد جونم تعریف کردمو زود خوابیدیم.

دوشبه من از صبح شیفت بودم وسه شنبه هم شب کار بودم.سه شنبه صبح من و مامان گلم رفتیم مولوی برای خرید و سفارش پرده.ساعت 11.30 رسیدیم و بعد از یه دور خیلی کوتاه رفتیم توی یه مغازه و تا ساعت 2 اونجا بودیم.خلاصه پرده ی اتاق خواب و اشپز خونه رو سفارش دادیم .هر وقت اماده بشه حتما عکسشو میذارم


شب هم که شیفت بودم و صبح 4 شنبه اومدم خونه و سریع خوابیدم.بعدش اپی کردمو دوش گرفتم.من و بهزاد جونم 5شنبه و جمعه و شنبه رو خالی کرده بودیم برای اسباب کشی.چون اقای رنگ کار گفته بود 4شنبه ظهر خونه امادست.


منم بارمو بستم و رفتم خونه ی یار.چون خواهر و مادر شوهری جون رفته بودن مسافرت و بهزاد جونم و باباش تنها بودن منم 4شنبه عصر رفتم پیششون تا تنها نباشن


وقتی رسیدم بهزاد جونم هم از سر کار اومده بود و دوش گرفته بود.یکم عشقولی شدیمو حرف زدیم.من شام درست کردمو رفتیم خونمونو دیدیم.خیلی عوض شده بود و خیلی خیلی تمیز شده بود.اونجا هم شیطونی کردیمو اومدیم

4 شنبه فهمیدیم که رنگ کار خیلی کارش مونده و به ما گفت یا 5 شنبه شب یا جمعه صبح کارش تموم میشه.ما هم کلی ناراحت شدیم اخه تمام برنامه هامون به هم خورد

5شنبه تا ظهر خوابیدیم .من برای ناهار ماکارونی درست کردمو خوردیم.بعدش رفتیم امار قیمت یخچالو گرفتیم که دیوونه کننده بود.


جمعه بعد از خواب و خوردن صبحونه و دیدن فیلم با بهزاد جونم رفتیم موکت خریدیمو اومدیم خونه.و سلعت 8.30 رفتیم خونه ی مادر بزرگ بهزاد.

شامو اونجا بودیمو موقع برگشت سه تایی سوار موتور شدیم اومدیم.من اولین بارم بود که سوار موتور میشدم.تجربه ی خوب و پر هیجانی بود


شب هم موقع خواب بهزاد جون من خیلی گرمش بود .کلی با هم حرف زدیمو خوابیدیم.من صبح شنبه شیفت بودم .رفتم سر کار و بهزاد جونم خونه موند.


جمعه شب تازه رنگ کار کارش تموم شد .و قرار بود از شنبه صبح تا عصر هم کابینت ها نصب بشه.من هم اولش تصمیم گرفتم که شنبه ظهر بعد از کار برم خونه ی خودمونو کارامو انجام بدم و یک شنبه عصر بیام.که دلم نیومد بعد از سر کار اومدم خونه ی بهزاد جونم و اولش تو بغل هم خوابیدیمو بعدش حسابی شیطونی کردیم.


بعد شیطونی هم چای و چیپس فلفلی با ماست خوردیم اخه من خیلی دلم خواسته بود

ساعت 4.30 با بهزاد جونم رفتیم خونه ی خودمونو تصمیم گرفتیم که اتاق خوابو مرتب کنیم.عشقم اول چوب پرده رو زد.منم پنجره رو دستمال کشیدم.و بعدش رفتم سراغ شستن حموم که بیشتر از دو ساعت زمان برد.برق افتاد حموممون.منم کلی حال کردم.


بهزاد جونم هم کلید و پریز ای اتاقو زد و با هم اتاقو موکت کردیم.از ساعت 6 هم کابینت ساز در حال نصب کردن کابینت هاست تا الان.

من  ساعت 9 اومدم خونه و یکم شربت برای عشقم درست کردمو براش بردم.بعدش اومدمو شام درست کردم الانم منتظرم تا بهزاد جونم بیاد و با هم شام بخوریم 

من خیلی خسته شدم و دارم بیهوش میشم


راستی مهگرد بیستم من و عشقم هم رسید


کلی تبریک و بوسو بغل به عشقم

بهزاد جونم خیلی دوست دارم.ارامش در کنار تو بودن برای من یه دنیا ارزش داره

با تمام وجود دوست دارم