X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 219999
شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 :: 22:40 ::  نویسنده : بهزاد

سلام به همه دوستان

و سلام به همسر عزیزم


راستش یه اتفاق ناگورا افتاد که هیچکس تصور نمیکرد یا حداقل من و سمیرا بش فکر نکرده بودیم.

پسر عموی سمیرا که اتفاقا جوان هم بود به دلیل بیماری فوت کرد و تمام برنامه مهمانی عروسی ما که برای آخر این هفته برنامه ریزی کرده بودیم کنسل شد

خدا رحمتش کنه

سمیرا که هنوز بعد 2 روز شکه مونده منم خیلی ناراحت شدم

عروسی فدای سر سمیرا ، فقط از این ناراحت شدیم که جوان بیچاره اینقدر زود این دنیا رو ترک کرد.

تجربه مشابه بدی هم خود من دارم پس راحت بگم جرات نمیکنم بگم خدایا چرا ، فقط میگم خدا رحمتش کنه


برنامه های بعدی ما هنوز معلوم نیست اما همه براش یه فاتحه بفرستید اگه دوست داشتین هم قرآن بخونید 


انشالله خدا همه بیمارا رو شفا بده


عزیزم ، سمیرای من ، من اگه حالم خوب نیست و سرحال نشدم به دلیل اینه که تو رو سرحال نمیبینم . دوست ندارم تو رو در حالت غم و اندوه ببینم اونم تویی که به قول خودت ببینی چند نفر دارن گریه میکنن اگه غریبه هم باشم تو گریت میگیره

فدا شم بدون دوستت دارم همین

چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 :: 14:07 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااام و صد سلام به همه ی دوستان 

یه سلام پراز عشق به همسری جون که با تمام وجود دوسش دارم


9 مرداد بهزاد جون گفت پاشو بیا اینور دیگه!!!!!!!!!!!

منم صبح شیفت بودم،اومدم خونه و نهار خوردمو خوابیدم،عصر،از خواب بیدار شدمو بغرمو بستمو رفتم خونه ی خودم

مامانیم کلی تعجب کرده بود،می گفت چرا یهوییییییییییی!!!!!!؟؟؟؟؟؟

من سر راه سبزی گرفتمو ماست و از این جور چیزا.....بهزاد جون هم یکم میوه گرفته بود که با یکم از وسیله ها ی عشقم اوردیم خونمون.من افطارو اماده کردمو با هم خوردیم.شیطونی کردیمو حموم رفتیم

بهزاد جونم خوابید من بیدار بودم تا سحر،هم زمان دعا های شب قدر و میخوندم و برای سحر هم عدس پلو درست کردم

با هم خوردیمو خوابییدیم.هردوتامون شیفت بودیم.شب که برگشتیم من خیلی خوابم میومدو خسته بودم ولی بهزاد کلی بهم انرژی داد.

جمعه هم کلی رفتیم خرید کردیمو یخچالو پر میوه و سبزی کردیم

مامی رفته بود برای من و خودش پرده سفارش داده بود.من چهار شنبه رفتم پرده رو گرفتم و رفتم خونه ی مامانینا.اولش خیلی خوشحال بودم چون خیلی دلم تنگ شده بود ولیییییییی وقتی رفتم کلی استرس،داشتم و دلم برای عشقمو خونمون تنگ شده بود..صورت بهزاد همش جلوی چشام بود

ماجرای پنج شنبه رو هم که بهزاد جون تعریف کرد ولی نگفت که تو روز تولدم با من قهر کرده بود ومن کلی نازشو کشیدم که باهام اشتی کرد.عصر اون روز من دیر رسیدم هم اخرین روز بود و موقع اذان بیرون بودم،یهو دلم گرفت و بغض کردم و چند تا اشک هم از چشام اومد

خلاصه روز دلگیری بود و ربطی به کادوی تولدو تبریک گفتن نداشت.

عزیز دلم تنها چیزی که باعث شد انرژی بگیرم این بود که دیدم با این که شیفت بودیو روزه هم بودی ولی رفتی کیک گرفتی برامو کلی انر ژی 

داد به من.

ممنون همسری جون


صبح عید هم بیدار شدیمو رفتیم حموم.بعد یه صبحونه ی مشتی.بعدش رفتیم خونه ی مامان بهزاد و همراه با خانواده ی بهزاد رفتیم خونه ی مادر بزرگ بهزاد و ساعت 12 بود که اومدیم خونه ی ما برای نهار،بعد نهار مامان برای کادوی تولد پول داد و من و عشقم عصر،رفتیم یه عینک افتابی خریدیم،


شنبه صبح هم مامان و بابا رفتن مسافرت.من شیفت بودم ساعت 12 راه افتادیم.بهزاد رفت خونشون و منم رفتم بیمارستان.شب برگشتم خونه ی مامانینا،یک شنبه هردوتامون شیفت بودیم شب اومدیم خونه ی مامانینا،سهیلا برامون شام درست کرده بود.دوشنبه کارای هماهنگی بین ارایشگاه.و اتلیه رو انجام دادمو  برای نهار کیک گوشت و بادمجون درست کردم .به نظر خودم که خوب شده بود،عصر هم نفس رفت خونشون.سه شنبه لباس عروسو گرفتم،عصرسه شنبه هم با سهیلا رفتیم دنبال کارتو، تور برای پشت سر و ژیپون،اینا رو هم سفارش دادم.


یک شنبه قراره برام مهمون بیاد،سادی جون،مرضیه،و سمانه قراره بیان خونه ی من و بهزاد جون

شرمنده این پستم طولانی شد ،اتفاقای این هفته رو سعی میکنم تا قبل عروسی بزارم ولی فکر کنم وقت نشه اما تمام تلاشمو میکنم


عکسارو هم قراره بهزاد جون بزاره

از تمامی دوستان دعوت میکنم که توی جشن  و شادی ما شریک بشن و ما رو با حضورتون خوشحال کنید

برامون حسابی دعا کنیدااااااااا 

شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1392 :: 15:36 ::  نویسنده : بهزاد

سللاااااااااااااااااااااااااااااام خدمت همه دوستای گل که خیلی دوسشون داریم

سلاااااااااام گرم به خانومی جوووون


اول از همه عید فطر رو به همه دوستان تبریک میگم امیدوارم ماه رمضون حسابی بشون حال داده باشه که باید یکسال دیگه صبر کنیم تا ماه رمضون بعدی

سخت بود اما خدا توانشو داده که لایق بودیم بگیریم

امیدوارم ما رو هم دعا کرده باشین


خوب بریم سر اصل مطلب

16 مرداد که ماهگردمون بود و منم یادم بود اما اصلا به روی خودم نیوردم چون 17 مرداد هم تولد سمیرا بود گفتم اگه ماهگردو بگم میفهمه من تولدشو یادم هست برای همین اصلا چیزی نگفتم . 

البته اول بگم سمیرا چهارشنبه بعد از بیمارستان رفت خونه خودشون تا کاراشو انجام بده

فرداش که میشد پنجشنبه هم من و هم سمیرا شیفت بودیم من ساعت 5.45 صبح از خونه زدم بیرون و گفتم میخوام اولین نفری باشم که تولد خانومی رو تبریک میگم برای همین اس ام اس زدم " سلام عزیزم صبحت بخیر خوبی ؟ "

منتظر موندم جوابی نیومد

دوباره فرستادم دوباره جوابی نیومد

برای بار سوم فرستادم و پیش خودم فکر کردم خطها خراب شده که اس ام اس ها نمیرسه

ساعت 6 سوار قطار مترو شدم و گفتم بذار میس بندازم ببینم اس ام اس میرسه

زنگ زدم دیدم میگه گوشی خاموشه ، حالا سمیرا خانوم شیف بود و باید این موقع بیدار میبیود و در حال رفتن به سر کار

عصبانی و نگران شدم

اس ام اس زدم " یعنی چی چرا گوشیت خاموشه ؟؟؟؟ "

همینطوری نگران بودم تا ساعت 6.40 صبح که دیدم گوشیش روشن شد سریع زنگ زدم دیدم میگه خواب موندم و یادم نبود گوشیمو بزنم شارژ و منم بیشتر عصبانی شدم که تو چرا فکر من نیستی نمیدونی نگران میشم و از این حرفها و بعدش گفتم برو خاضر شو برو سرکار بعدا حرف میزنیم

منم دیگه تولدشو تبریک نگفتم ، پیش خودم گفتم بذار برای شب

خلاصه در طول روز چندبار با هم صحبت کردیم و شیفت تموم شد و منم زودتر کارامو انجام دادم و رفتم خونه

سر راه رفتم کیک خریدم و رفتم خونه گذاشتم داخل یخچال و بعد چای دم کردم چون روزه بودم و باید افطار میکردم بعد میوه شستم و گذاشتم توی ظرف و اونم گذاشتم داخل یخچال

منتظر شدم تا خانوم بیاد

وقتی اومد یک لیوان آب طالبی بش دادم ولی دیدم خودشو گرفته و تحویل نمیگیره

چندبار ازش پرسیدم چی شده گفت چیزیم نیست

منم هی سوال پرسیدم و اونم میگفت چیزیم نیست منم حالم گرفته شد اما به روی خودم نیوردم و گفتم برو داخل اتاق خواب بخواب و کمی استراحت کن

اونم رفت

منم سریع میزو تمیز کردم کیک و میوه رو آوردم و بعد رفتم سراغش 

بغلش کردم و یکم بوسیدمش و گفتم چته خوب

باز گفت خوبم

گفتم بیا بریم تی وی ببینیم اونم اومد کیکو دید اما فقط یکم خوشحال شد باز حالم گرفته شده اما ایندفعه عصبانی شدم

چیزی نگفتم اما عصبانیت مشخص بود

خلاصه دیدم نمیشه

بغلش کردم و بوسیدمش و اینقدر بوسیدمش تا حالش خوب شد بعد حسابی شیطونی کردیم

بعد خودش کیکو برید و خوردیم برای منم مقداری نوشیدنی آورد ، ناگفته نماند کادو رو قبلا بش داده بود ( اپی لیدی )

بعدم دودکشو دیدیم و خوابیدیم


عزیزم اینجا هم دوباره تاکید میکنم از اول ماه تولد تو رو یادم بود برای همین بود توی برنامه آف گرفته بودم

بازم میگم تولدت مبارک همسر گلم

دوستت دارم



   1      2    >>