X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 225981
یکشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1392 :: 22:36 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااااام و صد سلام به همه ی دوستان و مثل همیشه سلام مخصوص برای عشقم

من و بهزاد جونم برای اخر هفته برنامه ریختیم که با هم باشیم.

5 شنبه هر دوتامون شیفت بودیم.بهزاد زودتر از من رسید خونه ،یکم استراحت کردو منم نزدیکای افطار بود که رسیدم.با هم افطار کردیمو شام خوردیم بعدش بارمونو بستیمو رفتیم خونه ی خودمون.وقتی رسیدم همه چی به نظرم خیلی خوشگلو خوب اومدو کلی با همه چی حال کردم.


زودی لباسامونو در اوردیمو رفتیم خوابیدیم.چند تا نوشیدنی جدید گرفته بود .که شروع کردیم به شیطونی بعد از 2 هفته و وسطش با نوشیدنی ها از خودمون پذیرایی کردیم و حسابی صفا کردیم.اولش تصمیم داشتیم که قبل خواب حموم هم بریم که دیدیم اصلا تواناییشو نداریم تو بغل هم بیهوش شدیم.


صبح زود خروس خون اقا بهزاد از خواب بیدار شدنو نزاشت که بخوابیم.شیطونی کردیمو گفتیم بریم حموم .دیدیم که حسابی گرسنمونه.گفتیم اول صبحونه بخوریمو بعد بریم حموم .بعد از صبحونه هم سرگرم کار شدیم.بهزاد جونم چوب پرده ی اشپز خونه رو زدو منم پرده رو اتو کردمو وصل کردمش.بعدش بهزاد جونم لوستر اشپزخونه رو وصل کرد و جارو برقی کشیدمو کلی همه جارو دستمال کشیدم .بعدش عزیزم گفت بریم حموم من گفتم اخه گرسنمه!!!!!

قرار شد نهار بخوریمو بعدش بریم.بعد نهار من ظرفارو شستمو بعدش قسمت شد که بریم حموم.


بعد از یه حموم حسابی یکم دراز کشیدیمو بعدش من به بهزاد گفتم که تو حال نداری پس من میرم نون میخرم برای افطار و بعدش با هم میریم خرید میوه و یکم خرت و پرت برای مهمونامون


بعد از یه صف طولانی من 2 تا نون سنگک کنجدی خریدمو اومدم.بعدش با هم حاضر شدیمو رفتیم برای خرید میوه.میوه گرفتیمو وقع برگشت هم مایع دست شویی و دستمال کاغذی و 3 تا لامپ برای اشپز خونه گرفتیم.


همین که رسیدیم مامان زنگ زد که ما نزدیکیم و چند دقیقه ی دیگه میرسیم.مامانینا یه سری از لباسامو با وسایل داخل فریزرمو برام اورده بودن .ما هم گفتیم که بعد افطار سخته پس برای افطار مامانینا رو دعوت کردیم.


من وسایل افطارو اماده کردمو سهیلا هم از دانشگاه اومد و با هم افطار کردیم.بعد افطار هم من برنج گذاشتم.برای اولین بار برنج ابکش کردم و بهزاد جونم هم کباب گرفتو شامو خوردیم.بعد شام هم میوه خوردیمو بعدش مامانینا رفتن.


من که حسابی خسته شده بودم.جا کفشیو باز کردم بعدش به بهزاد گفتم که میخوای با دمپایی بری سر کار؟؟؟؟

بهزاد به هر زحمتی که بود رفت و کفششو اورد.دو تامون هم حسابی خسته شده بودیم که سریع بیهوش شدیم.برای سحر به سختی بیدار شدیمو بهزاد جونم با چشمای بسته غذاشو خوردو خوابیدیم.که بعد یه ساعت عشقم باید میرفت سر کار.


منم یکم خوابیدمو بیدار شدم.شروع کردم به مرتب کردن وسایلایی که مامانینا اورده بودن .از ساعت 9 تا 2 مشغول بودم.

تقریبا میشه گفت که 95 درصد کارارو انجام دادیم.بعدش  من یه چرتی زدمو یکم زبان خوندم بعدش رفتم سر کار.


وسط راه هم بهزاد جونمو دیدم.اصلا دوست نداشتم که عشقمو تنها بذارم ولی مجبور بودم


اون شب هم سر کار مراسم احیای شب قدرو برگزار کردیمو جوشن کبیرو خوندیمو تا ساعت 5 بیدار بودیم.بعدش هم اومدم خونه ی مامانم اینا و تا ظهر خوابیدم


دوستای عزیزم توی این شبای عزیز ما رو فراموش نکنید.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلاااااااااااااام به همسر مهربون

سلام به دوستان گل و همیشه همراه

مثل همیشه خوب نوشتی گلم


آخه بابا اینقدر گرمم شده بود و عرق کرده بودم میخواستم برم حمام و از اونجایی که یک نفره حال نمیده میخواستم با خانوم برم اونم که هی کار داشت

نصب کردن چوب پرده ها خیلی اذیتم کرد واقعا کلی عرق ریختم اما بعدش خوب شد

دیروز بود یا دو روز پیش یادم نیست ، کلید آشپزخانه خراب بود درست لامپها روشن نمیشد که براش کلید خریدم و اونم عوض کردم و با اینکه فیوز برقو زده بودم بازم چندبار برق منو گرفت منم برقو گرفتم اما بالاخره از رو نرفتم و کلیدو عوض کردم