X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 225981
شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1392 :: 15:36 ::  نویسنده : بهزاد

سللاااااااااااااااااااااااااااااام خدمت همه دوستای گل که خیلی دوسشون داریم

سلاااااااااام گرم به خانومی جوووون


اول از همه عید فطر رو به همه دوستان تبریک میگم امیدوارم ماه رمضون حسابی بشون حال داده باشه که باید یکسال دیگه صبر کنیم تا ماه رمضون بعدی

سخت بود اما خدا توانشو داده که لایق بودیم بگیریم

امیدوارم ما رو هم دعا کرده باشین


خوب بریم سر اصل مطلب

16 مرداد که ماهگردمون بود و منم یادم بود اما اصلا به روی خودم نیوردم چون 17 مرداد هم تولد سمیرا بود گفتم اگه ماهگردو بگم میفهمه من تولدشو یادم هست برای همین اصلا چیزی نگفتم . 

البته اول بگم سمیرا چهارشنبه بعد از بیمارستان رفت خونه خودشون تا کاراشو انجام بده

فرداش که میشد پنجشنبه هم من و هم سمیرا شیفت بودیم من ساعت 5.45 صبح از خونه زدم بیرون و گفتم میخوام اولین نفری باشم که تولد خانومی رو تبریک میگم برای همین اس ام اس زدم " سلام عزیزم صبحت بخیر خوبی ؟ "

منتظر موندم جوابی نیومد

دوباره فرستادم دوباره جوابی نیومد

برای بار سوم فرستادم و پیش خودم فکر کردم خطها خراب شده که اس ام اس ها نمیرسه

ساعت 6 سوار قطار مترو شدم و گفتم بذار میس بندازم ببینم اس ام اس میرسه

زنگ زدم دیدم میگه گوشی خاموشه ، حالا سمیرا خانوم شیف بود و باید این موقع بیدار میبیود و در حال رفتن به سر کار

عصبانی و نگران شدم

اس ام اس زدم " یعنی چی چرا گوشیت خاموشه ؟؟؟؟ "

همینطوری نگران بودم تا ساعت 6.40 صبح که دیدم گوشیش روشن شد سریع زنگ زدم دیدم میگه خواب موندم و یادم نبود گوشیمو بزنم شارژ و منم بیشتر عصبانی شدم که تو چرا فکر من نیستی نمیدونی نگران میشم و از این حرفها و بعدش گفتم برو خاضر شو برو سرکار بعدا حرف میزنیم

منم دیگه تولدشو تبریک نگفتم ، پیش خودم گفتم بذار برای شب

خلاصه در طول روز چندبار با هم صحبت کردیم و شیفت تموم شد و منم زودتر کارامو انجام دادم و رفتم خونه

سر راه رفتم کیک خریدم و رفتم خونه گذاشتم داخل یخچال و بعد چای دم کردم چون روزه بودم و باید افطار میکردم بعد میوه شستم و گذاشتم توی ظرف و اونم گذاشتم داخل یخچال

منتظر شدم تا خانوم بیاد

وقتی اومد یک لیوان آب طالبی بش دادم ولی دیدم خودشو گرفته و تحویل نمیگیره

چندبار ازش پرسیدم چی شده گفت چیزیم نیست

منم هی سوال پرسیدم و اونم میگفت چیزیم نیست منم حالم گرفته شد اما به روی خودم نیوردم و گفتم برو داخل اتاق خواب بخواب و کمی استراحت کن

اونم رفت

منم سریع میزو تمیز کردم کیک و میوه رو آوردم و بعد رفتم سراغش 

بغلش کردم و یکم بوسیدمش و گفتم چته خوب

باز گفت خوبم

گفتم بیا بریم تی وی ببینیم اونم اومد کیکو دید اما فقط یکم خوشحال شد باز حالم گرفته شده اما ایندفعه عصبانی شدم

چیزی نگفتم اما عصبانیت مشخص بود

خلاصه دیدم نمیشه

بغلش کردم و بوسیدمش و اینقدر بوسیدمش تا حالش خوب شد بعد حسابی شیطونی کردیم

بعد خودش کیکو برید و خوردیم برای منم مقداری نوشیدنی آورد ، ناگفته نماند کادو رو قبلا بش داده بود ( اپی لیدی )

بعدم دودکشو دیدیم و خوابیدیم


عزیزم اینجا هم دوباره تاکید میکنم از اول ماه تولد تو رو یادم بود برای همین بود توی برنامه آف گرفته بودم

بازم میگم تولدت مبارک همسر گلم

دوستت دارم