X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 225981
چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 :: 14:07 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااام و صد سلام به همه ی دوستان 

یه سلام پراز عشق به همسری جون که با تمام وجود دوسش دارم


9 مرداد بهزاد جون گفت پاشو بیا اینور دیگه!!!!!!!!!!!

منم صبح شیفت بودم،اومدم خونه و نهار خوردمو خوابیدم،عصر،از خواب بیدار شدمو بغرمو بستمو رفتم خونه ی خودم

مامانیم کلی تعجب کرده بود،می گفت چرا یهوییییییییییی!!!!!!؟؟؟؟؟؟

من سر راه سبزی گرفتمو ماست و از این جور چیزا.....بهزاد جون هم یکم میوه گرفته بود که با یکم از وسیله ها ی عشقم اوردیم خونمون.من افطارو اماده کردمو با هم خوردیم.شیطونی کردیمو حموم رفتیم

بهزاد جونم خوابید من بیدار بودم تا سحر،هم زمان دعا های شب قدر و میخوندم و برای سحر هم عدس پلو درست کردم

با هم خوردیمو خوابییدیم.هردوتامون شیفت بودیم.شب که برگشتیم من خیلی خوابم میومدو خسته بودم ولی بهزاد کلی بهم انرژی داد.

جمعه هم کلی رفتیم خرید کردیمو یخچالو پر میوه و سبزی کردیم

مامی رفته بود برای من و خودش پرده سفارش داده بود.من چهار شنبه رفتم پرده رو گرفتم و رفتم خونه ی مامانینا.اولش خیلی خوشحال بودم چون خیلی دلم تنگ شده بود ولیییییییی وقتی رفتم کلی استرس،داشتم و دلم برای عشقمو خونمون تنگ شده بود..صورت بهزاد همش جلوی چشام بود

ماجرای پنج شنبه رو هم که بهزاد جون تعریف کرد ولی نگفت که تو روز تولدم با من قهر کرده بود ومن کلی نازشو کشیدم که باهام اشتی کرد.عصر اون روز من دیر رسیدم هم اخرین روز بود و موقع اذان بیرون بودم،یهو دلم گرفت و بغض کردم و چند تا اشک هم از چشام اومد

خلاصه روز دلگیری بود و ربطی به کادوی تولدو تبریک گفتن نداشت.

عزیز دلم تنها چیزی که باعث شد انرژی بگیرم این بود که دیدم با این که شیفت بودیو روزه هم بودی ولی رفتی کیک گرفتی برامو کلی انر ژی 

داد به من.

ممنون همسری جون


صبح عید هم بیدار شدیمو رفتیم حموم.بعد یه صبحونه ی مشتی.بعدش رفتیم خونه ی مامان بهزاد و همراه با خانواده ی بهزاد رفتیم خونه ی مادر بزرگ بهزاد و ساعت 12 بود که اومدیم خونه ی ما برای نهار،بعد نهار مامان برای کادوی تولد پول داد و من و عشقم عصر،رفتیم یه عینک افتابی خریدیم،


شنبه صبح هم مامان و بابا رفتن مسافرت.من شیفت بودم ساعت 12 راه افتادیم.بهزاد رفت خونشون و منم رفتم بیمارستان.شب برگشتم خونه ی مامانینا،یک شنبه هردوتامون شیفت بودیم شب اومدیم خونه ی مامانینا،سهیلا برامون شام درست کرده بود.دوشنبه کارای هماهنگی بین ارایشگاه.و اتلیه رو انجام دادمو  برای نهار کیک گوشت و بادمجون درست کردم .به نظر خودم که خوب شده بود،عصر هم نفس رفت خونشون.سه شنبه لباس عروسو گرفتم،عصرسه شنبه هم با سهیلا رفتیم دنبال کارتو، تور برای پشت سر و ژیپون،اینا رو هم سفارش دادم.


یک شنبه قراره برام مهمون بیاد،سادی جون،مرضیه،و سمانه قراره بیان خونه ی من و بهزاد جون

شرمنده این پستم طولانی شد ،اتفاقای این هفته رو سعی میکنم تا قبل عروسی بزارم ولی فکر کنم وقت نشه اما تمام تلاشمو میکنم


عکسارو هم قراره بهزاد جون بزاره

از تمامی دوستان دعوت میکنم که توی جشن  و شادی ما شریک بشن و ما رو با حضورتون خوشحال کنید

برامون حسابی دعا کنیدااااااااا