X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 225981
سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1392 :: 14:40 ::  نویسنده : سمیرا

سلام به همه ی دوستان عزیز.ممنون از حضور دلگرم کنندتون.

سلام مخصوص به همسری جونم که الان سر کاره

از اون چند روز ناراحت کننده سعی میکنم حرفی نزنم .خیلی سخت گذشت.من شجمعه به همه ی دوستان خبر دادم تا دیگه کسی برنامه ریزی نکنه.بهزاد جونم یک شنبه برای مراسم خطم اومد.بعد از نهار با هم اومدیم خونه ی ما و یکم استراحت کردیم.عصر یه جورایی رسما اومدیم خونه ی خودمون.نزدیک خونه یه فلافلی هست که همیشه شلوغه.با بهزاد جون قرار گذاشته بودیم که یه روز بریمو بخوریم.که موقع برگشت دیدیم که هم موقع شامه و هم یه فصت مناسب.رفتیمو 2تا فلافل با دوغ سفارش دادیمو همون جا خوردیم خیلی چسبیدو واقعا خوشمزه بود.شب هم اومدیم خونه و با هم بودیم.از 2 شنبه مرخصی من شروع میشد و از 3 شنبه مال بهزاد جون.عزیز دلم صبح رفت سر کار و من هم مشغول مرتب کردن خونه شدم.خیلی وضع خونه بد بود.من از صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم که زنگ بزنم به بچه ها تا بیان تهران و با هم باشیم.قبلش بهزاد جونم زنک زد و گفت بریم با بچه ها چیتگر؟؟؟؟منم گفتم بریم عزیزم

بعدش من زنگ زدم به بچه ها و مخشونو زدم تا بیانو با هم باشیم.که موفق هم شدم.بعد گفتم برای گشتن پینت بال هم خوبه اول با بچه ها و بهزاد هماهنگ کردم.بعد به اونجایی که شمارشو داشتم زنگ زدم که گفت تا 3 هفته ی دیگه وقتمون پره.بعد یادم افتاد که چیتگر هم پینت بال داره.رفتم سرچ کردمو شمارشم پیدا کردم و هماهنگیاش  و نفسم انجام داد.من همه ی صبح تا عصر اون روزو گوشی به دست بودم و همزمان هم داشتم کارای خونرو انجام میدادم.


عصر که بهزاد جونم اومد با یه نوشیدنی مخصوص از عشقم همراه با اب طالبی استقبال کردم که به بهزاد جونم خیلی خیلی حال داده بود.برای شام هم ماکارونی شکل دار همراه با ژله و سالاد داشتیم که عشقم خیلی خوشش اومده بود.بعد شام هم با بهزاد جونم 2 تا مرغ رو خرد کردیم.هردومون اولین بارمون بود.کلی سوتی دادیمو حسابی خندیدیم.



سه شنبه 92/5/29

خاله ی من از شهرستان به خاطر عروسی اومده بود.چون تو این چند وقت نشد که خالمو ببینم برای همین با مامانینا برای شام دعوت کردمشون.صبح بعد از یه صبحونه ی مشتی رفتیم با عشقم خرید.

میوه.موز.کنهو.کلم.سبزی خوردن.سیب زمیلی و پیاز و فلفل دلمه ای.کدو و بادمجون و گوجه و خیار و شیر و کرفس و سیر و گوشت و طالبی خریدیم

اومدیمو سرگرم جمع کردن وسایلی که خریدیم شدیم.بهزاد جونم گوشتارو خرد کردو منم بسته بندی کردم.کرفسو پاک کردمو شستمو سرخ کردم .اخه میخاستم برای چهار شنبه نهار خورش کرفس درست کنم.بعدش سبزی و پاک کردمو میوه ها رو جمع کردم.شیر و گرم کردمو ماست زدم.کدو و بادمجون خرد کردم برای شام. چون میخاستم برای مامانینا غیمه بادمجون درست کنم.با بهزاد جون نهارو خوردیمو من شامو بار گذاشتم.و همزمان بادمجون،سیب زمینی و گوجه ها رو سرخ کردم.سالاد درست کردم.اب طالبی در اوردم.در همین حین هم بهزاد جونم داشت برای انباری قفسه درست میکرد.که یکم هم  کمک بهزاد جونم کردمو اونارو درست کردیم.ژله ی نهار 4شنبه رو هم یکمشو درست کردم

بعدشم اومدم خونه و جارو و دستمال کشیدم.اماده بودیم که مهمونا بیان .که مامان زنگ زد و گفت که براشون مهمون اومده و نمیتونن بیان.من و بهزاد یکم از قیمه خوردیم .سالاد و اب طالبی و قیمه موند برای 4شنبه نهار.



4شنبه92/5/30

صبح زود از خواببیدار شدم.ژله رو اماده کردم.صبحونه رو درست کردم.بچه ها قرار بود صبح ساعت 8 راه بیفتند و تا 11 اینجا باشن.که ساعت 10 بود من زنگ زدم.گفتن که هنوز راه نیفتادن.منم که دیدم وقت دارم فتو چینی هم برای نهار اماده کردمو میوه ها و تمام ظرفارو چیدمو اماده بودیم.لحظه ی اخر هم رفتم دوش گرفتمو اومدم.تو زمانی که من داشتم دوش میگرفتم بهزاد حواسش به ماکارولی های اشیانه ای بود تا زمان ابکش کردنشون برسه.

غذا رو ابکش کردیمو من ارایش کردم .بچه ها گفتن که نزدیک خونه ان.ما هم رفتیم دنبالشونو اومدیم.یکم حرف زدیم.من پذیرایی کردمو چای دم کردم .برنجمو ابکش کردمو همه چی اماده بود.با هم نهار خوردیمو کلی سر سفره خندیدیم.عصر هم بهزاد جون رفت بیرون ما هم تا ساعت 7 با هم بودیمو کلی حرف زدیم.بعدش بهزادم اومد و بچه ها دیگه رفتن خونه ی نسرین جون.گفتن که شیا اونجا راحت ترن.عشقم dvd خریده بود.اونو نصب کردیمو یه کوچولو از دست من ناراحت شده بود که اونم رفع شد.


5شنبه 92/5/31

صبح ساعت 9 بیدار شدمو وسایلو اماده کردمو صبحونه رو اماده کردم.بهزاد جونم بیدار شد و با هم صبحونه خوردیم.من با بچه ها قرار داشتم قرار بود بریم دربندو امام زاده صالح.من ساعت 10:30 زدم بیرونو سلعت 8.30 رسیدم نزدیک خونه.بهزاد جون اومد دنبالمو سر راه کلی میوه خریدیم همراه با بلال.شب کلی انرژی داشتم.یه شیطونی مخصوص و با حال کردیم.بعدش با بهزاد خونم شامو اماده کردیمو خوردیم.



جمعه  92/6/1

جمعه صبح من ساعت 7:30 بیدار شدمو وسایلارو اماده کردم و ارایش کردمو اماده شدم.بعدش با عشقم صبحونه خوردیم و ساعت 8ک30 زدیم بیرون.ساعت 9:30 رسیدیم ایستگاه ایران خودرو و دوستای منو دیدیم .بعدش با هم رفتیم سمت پینت بال.سانس ما ساعت 10 تا 12 بود.اول با همه ی تیم اشنا شدیم.چون سه تا گروه مختلف بودیمو بعد از اشنایی رفتیمو لباسامونو  عوض کردیم و اماده شدیم برای نبرد.بعد از 2 ساعت بازی و سرگرمی،که این دو ساعت خیلی خوش گذشت.اماده شدیم برای اینکه بریم یه جای دنج تا دور هم باشیم.


2 تا ماشین داشتیمو 13 نفر بودیم.یه ماشن دخترا شدیمو یه ماشین پسرا.6 تا دختر بودیمو 7 تا پسر.توی مسیر کلی شیطونی کردیمو رقصیدیم و داد زدیم.یه کوچولو هم زدیم به یه نفر.بعد رسیدیم به یه جایی که قول داده بودن که دنجه ولی دیدیم که قبلا توسط خیلی ها کشف شده.خلاصه رفتیمو مستقر شدیمو.ذغال و اماده کردیم.لهارو خوردیم.بعد چایو میوه و بلالو هندوونه .خیلی از خوراکی هامون هم موند.پانتومیم بازی کردیم که خیلی خوش گذشت.

در کل روز خیلی خوبی بود و خیلی بچه های خوبی بودن و خیلی خوش گذشت.برای شام هم مامان من وو بهزاد و دوستای منو برا ی شام دعوت کرده بود.سر راه هم سهیلا رو دیدیم و دسته جمعی رفتیم.وقتی رسیدیم شامو میوه رو خوردیم.یکم پاسور بازی کردیم.همه خسته بودیمو خوابیدیم.شنبه صبح هم بهزاد جونم ساعت 8 بیدار شد و اومد خونه ی خودمون اخه امتحان داشت.بچه ها هم ساعت 9 بیدار شدنو بعد از صبحونه رفتن.


این چند روز واقعا خوش گذشت.و برای تغییر روحیه و حالت من خیلی خوب بود.از دوستای خودم که اومدنو دوستای من و بهزاد که با حرفا و کاراشون باعث شدن جمعه خوش بگذره و مخصوصا از بهزاد خونم ممنونم


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عزیزم ممنون خیلی زیبا نوشتی

فقط اومدم در مورد این حیوانی که اینجا کامنت میذاره بنویسم

حرفی برات ندارم اگه جرات داری ایمیل بذار تا بت بفهمونم ....

زیاد حرص نخور سکته میکنی

فقط نگفتی سنت به 18 سال رسیده اومدی اینجا رو میخونی یا نه؟


برای شروع بت بگم از یزد داری مزاحم میشی و از اینترنت پیشگامان داری استفاده میکنی برای پیدا کردن بقیه اطلاعات هم زیاد به خودم زحمت نمیدم


دوستان من بابت این حیوان از شما عدر میخوام

اگه بخواد زیاد هم حرف بزنه روی کل وبلاگ رمز میذاریم و در اختیار دوستان قرار میدیم