X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224405
جمعه 22 شهریور‌ماه سال 1392 :: 20:19 ::  نویسنده : بهزاد

سلاااااااااااااام به همه دوستان که اینقدر مهربون هستند و به ما لطف دارن

و سلاممممممممم به همسر عزیزم سمیرا جون که این دو روز خیلی زحمت کشید ( دستت درد نکنه )


والا ابن چند روز که نبودیم هر دو شیفت بودیم و از طرفی قرار بود دوتا از دوستای ما به اتفاق نامزدهای عزیزشون ( الهام ، نوشین ، داوود ، محمد )  تشریف بیارند خونه ما ، یعنی در اصل قرار بود پنجشنبه شب بیاند خونه ما و شب نشینی کنیم تا صبح و تا عصر جمعه خونه ما باشند


خوب سمیرا هم از چهارشنبه مشغول تدارک دیدن بود و کلی غذاهای خوشمزه درست کرد ( ژله ، کرم کارامل ، قرمه سبزی و بادمجان شکم پر و خورش لوبیا و مخلفات.... )

پنجشنبه من و سمیرا شیفت بودیم که من زودتر خودمو رسوندم خونه و یکم استراحت کردم اما هرچی تلاش کردم خوابم نبرد.

ساعت 8.30 سمیرا اومد و یکم حرف زدیم حدود ساعت 9 بود که سمیرا گفت خوابت برد و تا 10 خوابیدی

ساعت 10 موبایل من زنگ زد و دوستامون آدرس دقیق گرفتن و اومدن و منم لباس پوشیدم و منتظرشون شدیم تا اومدن

پذیرایی کردیم و بعدش قرار شد رسمی نباشیم و منم مبل ها رو کنار کشیدم تا روی زمین بشینیم

الهام و محمد رفتن بساط قلیون حاضر کردند ( لازم به ذکره نه من و نه سمیرا اهل قلیون نیستیم ) بعد نشستیم میوه خوردیم و اونا مشغول قلیون بودند و ما هم بساط نوشیدنی رو حاضر کردیم و خلاصه کلی تعریف کردیم و خوش گذروندیم تا ساعت 2 نصفه شب

بعد دیدیم وقته شامه

بساط شامو پهن کردیم و شام خوردیم و بعدش کمی خنده و شوخی و بعدش نوبت خواب شد

برای دوستان تشک آوردیم و اونا خوابیدن و ما هم رفتیم توی اتاق ( ساعت 3 یا 3.30 بود ) و خوابیدیم و بعدش منو سمیرا حسابی شیطونی کردیم و بعدش در آغوش هم بی هوش شدیم تا ساعت 12 ظهر که سمیرا بیدارم کرد و گفت صدای بچه ها میاد فکر کنم بیدار شدن

رفتیم دیدیم دارن ظرفهای شامو میشورن و منم با سمیرا تشکها رو جمع کردیم

بعدش نوبت میوه و قلیون و نوشیدنی شد به همراه پاسو.ر که کلی خندیدیم ( جای دوستان خالی )

ساعت 4 هم ناهار خوردیم و یکم فیلم دیدیم و بعدش ساعت 5.30 بچه ها گفتن وقته رفتنه

دیگه لباس عوض کردن و راه افتادن و هدیه ای هم توی اتاق خواب برای ما گذاشته بودن که خیلی ما رو شرمنده کردن

و بعدش هم رفتن 

موندیم من و سمیرا که یکم دراز کشیدیم و خونه رو مرتب کردیم و منم اومدم این روز رو اینجا ثبت کنم.

یکی از دوستای عزیزمون بنام سمیرا که شعرهای زیبایی هم میگه اینو برای ما گذاشته و منم چون خرفشو قبول دارم منم با اجازش میذارم اینجا :


با زنت شوخی کن 
سر به سرش بگذار 
از غذایش بچش 
از دستپختش تعریف کن 
و بدان که اگر گاهی هم ظرف ها را تو بشوری 
آسمان خدا به زمین نمی آید! 
... 
آخر می دانی؟ 
او همان دختر رویاهای دیروزت است 
که به آشپز خانهء زندگی امروزت آمده! 
... 
باور کن بدون او 
اجاق خانه ات حسابی کور کور است!