X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224274
جمعه 26 مهر‌ماه سال 1392 :: 15:17 ::  نویسنده : بهزاد

سلااااااااااااااااام به همه دوستان گل

سلااااااااام به خانومی گلم


اول ممنون از تمام دوستان که نسبت به ما محبت دارن و ما رو شرمنده محبتاشون میکنند


خوب بریم سراغ اتفاقات این چند وقت

راستش دلیل اینکه که ایندفعه اینقدر دیر آپ کردیم این بود که اتفاق خاصی نیفتاده بود و خبری نبود

این هفته ای که گذشت چهارشنبه 7/24 که به دلیل عید قربان تعطیل بود که الهام و محمد ما رو دعوت کردند خونه خودشون البته خونه مامان محمد که خونه نبودند ما هم صبح ساعت 11 راه افتادیم و تقریبا ساعت 12 یا 1 بود که رسیدیم

دیدیم الهام داره ناهار درست میکنه کلی هم استرس گرفته که نکنه بد بشه

خلاصه منو سمیرا لباسامونو عوض کردیم و سمیرا هم رفت کمک الهام و منم یکم نشستم و استراحت کردم

بعد الهام اومد و عکسهای سفر شمال رو نشون ما داد و تقریبا یکساعت بعد بود که نوشین و داود هم رسیدن و یکم استراحت کردن و میوه و چای خوردیم و بعدش اونا رفتم سراغ قلیون و ما هم نگاه میکردیم آخه ما اهل قلیون نیستیم

بعدش وقت ناهار شد که رفتیم سر میز ناهار و ناهار که قیمه بود رو خوردیم که خوب شده بود دستش درد نکنه

محمد اینا اصلیتا همدانی هستن و همدانی ها با انواع ترشی معروف هستند که اونجا ما 4 نوع ترشی سر سفره بود که خیلی خوشمزه بود.

بعد ناهار اونا دوباره رفتن سراغ قلیون و ما هم رفتیم سراغ پاس.ور و کمی بازی کردیم و بعدش بچه ها یواش یواش بلند شدند و شروع کردن به آهنگ گذاشتم و رقص و مسخره بازی

خلاصه کلی خندیدیم

بعدش هم بساط نوشیدنی و دوباره رقص و مسخره بازی

خلاصه کلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی

 ساعت 8 شب بود که برگشتیم خونه و بعدش از شدت خستگی سریع خوابیدیم


پنجشنبه هم شیفت بودیم البته من ساعت 5 از بیمارستان خارج شدم چون سهیلا ( خواهر زن عزیزم ) داشت می آمد خونه ما و هیچکس هم خونه نبود برای همین من زود اومدم که پشت در نمونه

بعد همو دیدیم و کلی برام حرف زد و منم شنیدم و اونجایی که لازم بود راجب اون موضوع که صحبت میکرد منم نظر میدادم تا سمیرا اومد

بعدش شام خوردیم و خوابیدیم


امروز صبح هم به خواسته سهیلا رفتیم نمایشگاه هفتگی صنایع دستی ، که خوب بود و کلی لوازم جالب و قدیمی دیدیم و من هم اینو خریدم. خیلی با نمکه

سمیرا هم از اونجا رفت خونه مامانش که برن عروسی و منم هم اومدم خونه خودمون 


بازم ممنون که اینقدر هوای ما رو دارین


 

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1392 :: 15:26 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااام و صد سلام به همه ی دوستان عزیز 

سلام به عشق خودم

روز شنبه بهزاد جونم مرخص شد و منم شدم پرستارش.

روز چهار شنبه 3 مهر بود که دوستامون نوشین و الهام و محمد اومدن خونمون.من برای نهار اش رشته درست کرده بودم.دور هم خوردیمو بعدش یکم استراحت کردیم.و بعد از اون حسابی از خودمون پذیرایی کردیم. برای شام هم رفتیم بیرون و فلافل خوردیم.تو راه برگشت هم کلی خندیدیم.صبح روز 5 شنبه هم بچه ها شیفت بودن و رفتن.منو بهزاد جونم هم خوابیدیم تا ساعت 10.


رفتیم حموم و بعدش هم رفتیم پیش ماما ن و بابای من.اون روز مراسم 40 پسر عموم بود.من یه سر اونجا رفتم و اومدم.فیلم دیدیم و تخمه خوردیم.شام گذاشتیم.بعدش حکم بازی کردیم و یه بازی جدید که تازه یاد گرفته بودیم و بازی کردیم.

بعدش از اینترنت بازی 4 ورق و یاد گذفتیم و از همون لحظه تا شنبه عصر که ما اونجا بودیم در حال بازی کردن بودیم.


خانواده ی من به نیت من و بهزاد گوسفند قربونی کردن که خیلی جیگرش به من چسبید.

و اما موضوع اصلی من 5 شنبه شب خواب دیدم که من و بهزاد بچه دار شدیم.یه 3 قلوی خوشگل و تپل.که تقریبا 2 ساله بودنو راه میرفتن و حرف میزدن.منم حسلبی براشون مامان بازی در میاوردم.یکیشون ازم کتلب خواست تا بخونه.مامان قربون سه تاییتون بشه.از اون روز من و بهزاد جونم همش یه جوری رفتار میکنیم که انگار 3قلو ها واقعا هستن.



شنبه شب هم پدر بزرگ و مادر بزرگ بهزاد اومدن تهران.و ما دیشب دعوتشون کردیم.خیلی خوب بود و خوش گذشت.و امروز هم اولین روز کاری بهزاد جونمه که رفته.منم خیلی دلم براش تنگ شده.

راستی ما الان نزدیک یک ماه و نیمه که داریم در کنار هم زندگی میکنیم.وسطاش یکم مشکل داشتیم و خیلی دعوا میکردیم.ولی الان خدا رو شکر خوبه


خیلی دوست دارم  عزیزم.من و سه قلو ها بهت افتخار میکنیم