X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224405
سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1392 :: 15:26 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااام و صد سلام به همه ی دوستان عزیز 

سلام به عشق خودم

روز شنبه بهزاد جونم مرخص شد و منم شدم پرستارش.

روز چهار شنبه 3 مهر بود که دوستامون نوشین و الهام و محمد اومدن خونمون.من برای نهار اش رشته درست کرده بودم.دور هم خوردیمو بعدش یکم استراحت کردیم.و بعد از اون حسابی از خودمون پذیرایی کردیم. برای شام هم رفتیم بیرون و فلافل خوردیم.تو راه برگشت هم کلی خندیدیم.صبح روز 5 شنبه هم بچه ها شیفت بودن و رفتن.منو بهزاد جونم هم خوابیدیم تا ساعت 10.


رفتیم حموم و بعدش هم رفتیم پیش ماما ن و بابای من.اون روز مراسم 40 پسر عموم بود.من یه سر اونجا رفتم و اومدم.فیلم دیدیم و تخمه خوردیم.شام گذاشتیم.بعدش حکم بازی کردیم و یه بازی جدید که تازه یاد گرفته بودیم و بازی کردیم.

بعدش از اینترنت بازی 4 ورق و یاد گذفتیم و از همون لحظه تا شنبه عصر که ما اونجا بودیم در حال بازی کردن بودیم.


خانواده ی من به نیت من و بهزاد گوسفند قربونی کردن که خیلی جیگرش به من چسبید.

و اما موضوع اصلی من 5 شنبه شب خواب دیدم که من و بهزاد بچه دار شدیم.یه 3 قلوی خوشگل و تپل.که تقریبا 2 ساله بودنو راه میرفتن و حرف میزدن.منم حسلبی براشون مامان بازی در میاوردم.یکیشون ازم کتلب خواست تا بخونه.مامان قربون سه تاییتون بشه.از اون روز من و بهزاد جونم همش یه جوری رفتار میکنیم که انگار 3قلو ها واقعا هستن.



شنبه شب هم پدر بزرگ و مادر بزرگ بهزاد اومدن تهران.و ما دیشب دعوتشون کردیم.خیلی خوب بود و خوش گذشت.و امروز هم اولین روز کاری بهزاد جونمه که رفته.منم خیلی دلم براش تنگ شده.

راستی ما الان نزدیک یک ماه و نیمه که داریم در کنار هم زندگی میکنیم.وسطاش یکم مشکل داشتیم و خیلی دعوا میکردیم.ولی الان خدا رو شکر خوبه


خیلی دوست دارم  عزیزم.من و سه قلو ها بهت افتخار میکنیم