X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 219999
دوشنبه 18 آذر‌ماه سال 1392 :: 14:18 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام  و صد سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان عزیز

سلام عاشقانه به همسر مهربونم


حال و احوال دوستان ما چه طوره؟؟؟؟

من واقعا شرمنده ام و معذرت میخام.نمی دونم چرا این همه وقت کم میارم؟؟؟؟؟؟

قبلا من دوستان متاهلمو که شاغل هم بودن خیلی دعوا میکردم که چرا زنگ نمیزنیدو از این جور چیزا...

به من میگفتن صبر کن خودتم میبینیم

الان واقعا من وقت کم میارمو تازه متوجه حرفشون شدم .از یه طرف شیفتای سنگین و از یه طرف دیگه هفته ای یه بار به خانواده ی خودم و یه بار هم به خانواده ی بهزاد جون سر میزنیم.بهزاد جونم هم هر روز از صبح زود میزنه بیرونو ساعت 9 شب میاد خونه.حالا اگه من این وسطا یه روز خالی داشته باشم کلا وقتم میره برای تمیز کردن خونه و اشپزی و خرید....


تازه من تصمیم گرفتم درس بخونم و به حمایت و کمک همه ی دوستان نیاز دارم

نبینم کسی با ما قهر کنه هااااااااااااااااااااااااااااا

اخه چه جوری دلتون میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



حالا اتفاقای این چند روز

1 اذر یکی از دوستانم به اتفاق همسرش دعوت بودن خونه ی ما.اولین دیدار بهزاد با دوستای من بود.خیلی خوب بود  و خیلی خوش کذشت.امید وارم که رابطه ی دوستی محکمی داشته باشیم.برامون هدیه یه شمعدون تزیینی اوردن که خیلی قشنگه


3 اذر هم دعوت بودیم خونه ی الهام جون برای شام.من و بهزاد و نوشین و داوود.با خانواده ی الهام اشنا شدیم و یکو حرف زدیمو بچه ها قلیون کشیدن و شب هم نوشین و داوود اومدن خونه ی ما و صبح 4 تایی رفتن شمال. من و همسری جون هم شیفت بودیم


7 اذر هم 6 تا از همکارای من اومدن خونمونو.مجلس خانومانه بود.یه گل طبیعیه خوشگل و شکلاتو گلدون برام اورده بودن.خیلی خوشگلن و دستشون درد نکنه.منم برای عصرونه اش دوغ درست کردم و خیلی خوب شده بود.یکم زدیمو رقصیدیمو خوش گذشت.


شنبه 9 هم خیلی زده بود به سرم که برم استخر ولی چون تنها بودم  نرفتم و خیلی روز بدی بود.خیلی دلم گرفته بود و غصه داشتم.ولی 10 صبح با الهام شال و کلاه کردیمو رفتیم.از شانس به ما امار غلط داده بودنو خیلی حالمون گرفته شد.یه تاکسی گرفتیمو رفتیم بالاتر یه استخر بود دیدیم اونم کلا بسته بود.اساسی حالمون گرفته شده بود و دپرس شدیم.یهویی دیدیم اون سمت خیابون یه استخر دیگست.خیلی خوشحال شدیمو ولی با ترس رفتیم جلو و همون اول پرسیدیم که روز خانوماست؟؟؟؟؟؟؟اقای نگهبان جلوی در گفت بله.ما یکم خیالمون راحت شده بود ولی تا وقتی که با چشم خودمون نمی دیدیم باور نمی کردیم.رفتیم و لباسامونو عوض کردیمو رفتیم توی اب.استخرش رو باز بود و خیلی خوب بود.خانوما اهنگ میخوندن و منم یه گوشه برای خودم تو اب میرقصیدم که وسطا ش یه حلقه زدنو به من گفتن خیلی خوب میرقصی بیا وسط برقص.خلاصه اون روز کلی فعالیت کردیمو موقع برگشت هم عدسی خوردیم.من خیلی خیلی خسته شده بودم.ساعت 4 رسیدم خونه و یکم میوه و اب خوردمو ساعت 5.30 رفتم سر کار

هیچ انرژی برای کار نداشنم ولی مجبور بودم 


14 شب هم رفتیم پیش خانواده ی من .جمعه عصر برگشتیم و شام هم رفتیم پیش خانواده ی همسری جون.


16 هم عصرش با نوشین و الهام  و محمد رفتیم بیرون .چون همه مون بی حال و بی انرژی بودیم و ناراحت.ولی  خیلی تاثیر نداشت.امید وارم مشکل نوشین و داوود هم زودتر حل بشه و به هم برسن.


از همه ی دوستانی که به ما سر میزنن ممنونیم

دعا یادتون نره