X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224274
جمعه 25 بهمن‌ماه سال 1392 :: 09:39 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااااااااااااام    سلااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان گل و با وفا

ممنون از همتون

من دیگه تصمیم گرفتم که حداقل ماهی یه دونه پست  جدید بزارم



خووووووووووووووووووووووووووووووب

دی ماه که اتفاق خاصی نیوفتاد.من اولای دی بود به بهزاد گیر دادم که چرا اصلا بیرون نمیریم و فقط تو خونه میمو نیم.که گفت مدیریت بیرون رفتن با توست سمیرا جونم.که منم دیدم کلی توی دی ماه تعطیلی داریم .برای دو تاش برنامه ریختم تا بریم بیرون هم یه دوری بزنیمو هم عکس بندازیم.6 دی که جمعه بود رفتیم چیتگر و 10 هم رفتیم توچال.کلی عکس انداختیمو خوش کذشت 



دو هفته ی اول بهمن ماه خیلی شیفتام بد بود و کلا بیمارستان بودم.3 بهمن هم عقد دوستم بود که کلی اون روز ذوق داشتم و بهمون خوش گذشت

 12 تا 25 هم مرخصی بودم.همش فکر ممیکردم این 2 هفته چه قدر میخاد بهم خوش بگذره.کلی برنامه داشتم و کلی هم میخاستم درس بخونم.3 روز اول مرخصی یعنی یک شنبه تا سه شنبه فقط داشتم خونه تکونی میکردم.حسابی خونه مرتب و تمیز شد.روز 4 شنبه یه برف حسابی داشت میومد.بهزاد جونم صبح زنگ زد و با هم صحبت کردیم و بهش گفتم دیدی اصلا منو نبردی برف بازی .... گفت اتفاقا میخواستم بهت بگم امروز بیا بریم پارک ساعی تا برف بازی کنیم.من هم قبول کردمو رفتم.با خودم هم هویچ برده بودم تا ادم برفی درست کنیم که نشد و اینگونه هویچمونو بخشیدیم و اومدیم خونه


5 شنبه هم مهمون داشتم.فریبا همراه با شویش و لیلا همراه با شویش،شام اومدن خونه ی ما و کلی حرف زدیمو خندیدیم.لیلا و همسرش شب رفتن خونه ی خودشون ولی فریبا اینا موندن و تا ساعت 1.30 بیدار بودیم.قرار شد جمعه صبح زود بیدار شیمو بریم توچال.ساعت 8.30 بیدار شدیمو صبحونه خوردیمو حاضر شدیم.ساعت 10 حرکت کردیم.هوا خیلی خوب بود.رفتیم توی صف نسبتا طولانی وایستادیمو کلی حرف زدیم تا نوبتمون بشه سوار تله کابین بشیم.4 تاییی سوار شدیمو خیلی خوش گذشت کلی خوراکی خوردیم همراه با نوشیدنی.وقتی هم که رسیدیم ایستگاه 5،کلی برف بازی کردیمو عکس انداختیمو خلاصه خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.بعد از 3 ساعت توی صف وایستادن نوبتمون شد که سوار تله کابین بشیمو برگردیم.تقریبا یخ زده بودیمو کم مونده بود که اشکمون جاری بشه.اخه اونجا مثل زیر زمین بودو وحشتناک سرد بود

برای روز 22 بهمن هم 10 نفر مهمون داشتم که 4 تا از عمو ها همراه با 2 تا از عمه هام  همراه با مامان و بابام اومده بودن برای شام.


توی این دو هفته من دنبال کار بودم و این موضوع باعث شده بود که خیلی خیلی زیاد فکرم مشغول و اعصابم خورد باشه وخیلی ناراحتم که اصلا نتونستم درس بخونم

توی بهمن ماه 3 تا نینی داشتیم.2 تا دختر خاله هام مامان شدن  که خیلی خوشحالم و احتمالا توی این هفته میخام برم بهشون سر بزنم.

زینب جون هم مامان شده و یه دختر ناز به دنیا اورده که از همین جا به این پدر و مادر مهربون تبریک میگم و براشون بهترین ها رو ارزو میکنم

راستی دیروز هم موهامو یه مدل فشن زدم و خیلی موهام کوتاه شده.ولی نمی دونم برای عید چه رنگی بزارم

دوستان لطفا پیشنهاد بدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز بهزاد جونم برام گل خریده بود که خیلی خوشحال شدم.ممنون عزیز دلم