X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 220154
شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1393 :: 19:48 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان عزیز

امید وارم که تعطیلات حسابی به همتون خوش گذشته باشه و حسابی حالشو برده باشید

من اومدم اما با کلی تاخیر

سال نو رو به همه ی دوستان تبریک میگم

از خدا میخوام که همتون به هر چی که میخایید برسید

اینم از تعطیلات:


29 اسفند


من و عشقم هردومون خونه بودیم.از ساعت 9 صبح که بیدار شدم مشغول کار بودم تا قبل سال تحویل

کلی لباس شستمو اتو کردم.کلی هم شیطونی کردیم.ساعت 5.30 هم من موهامو دوباره برای پر رنگ تر شدن رنگ گذاشتم و رفتیم حموم.بعد حموم شیر موز درست کردمو خوردیم.سفره ی 7 سینمونو چیدیم و نماز خوندیم.موقع تحویل سال هم کنار هم نشستیمو دستای همو محکم گرفته بودیم.ساعت 9.30 هم خوشگل کردیمو رفتیم خونه ی خانواده ی بهزاد جونم.شب هم تا 1 بیدار بودیمو فیلم میدیدیم.


1 فروردین

ساعت 9 از خواب بیدار شدیمو بعد از صبحونه ،حاضر شدیمو همراه با خانواده ی بهزاد جون رفتیم خونه ی مادر بزرگ بهزاد و ساعت 12.30 خونه بودیم.من برای نهار املت سبزیجات درست کردمو خیلی خوب شده بود.از صبحم تند و تند به بهزاد جونم تولدشو تبریک میگفتم.تا شب هم پای تلویزیون بودیمو حوصلمون خیلی سر رفته بود.ساعت 11 هم خوابیدیم


2 فروردین

ساعت 10.30 با صدای زنگ گوشی بهزاد از خواب بیدار شدیم.همسری جون انکال بود و باید میرفت بیمارستان.زودی حاضر شد و رفت.من هم یه صبحونه ی خیلی مختصر خوردمو یکم خونه رو مرتب کردمو یه سری لباس شستمو برای نهار لازانیا همراه با سالاد و ماست خیار درست کردم که همسری جون ساعت 3.30 رسید و با هم نهار خوردیمو  ساعت 5 بود داشتیم فیلم میدیدیم که دوباره به همسر مهربونم زنگ زدن و بهزاد جونم رفت

منم توی این مدت به چند تا از وبلاگ ها سر زدم و یه انیمیشن دیدمو نزدیک ساعت 9 بود که عشقم اومد و ادامه ی فیلم روعصر دیدیم


3فروردین

بعد از صبحونه بود که حاضر شدیمو رفتیم به خانواده ی من سر زدیم و نزدیک ساعت 1.30 بود که رسیدیم.بعد از نهار رفتیم خونه ی عموی من که نو عید پسرشون بود که تازه فوت کرده بود و از اونجا هم خونه ی یه عموی دیگه ی من رفتیم و اومدیم خونه و شام هم رفتیم خونه ی خاله ی من برای شام.

تا قبل این خیلی دوست داشتم برم عید دیدنو گردش ولی همون یه روز برام کافی بود ،حسابی خسته شده بودیم.


4 فروردین

تا عصر خونه ی ما بودیمو کلی پاسور بازی کردیم تا عصر.ظهر هم مادر بزرگ بهزاد زنگ زد و مارو برای شام دعوت کرد.

ما هم با سهیلا اومدیم خونه ی خودمونو ما رفتیم خونه ی مادر بزرگ بهزاد و ساعت 10.30 برگشتیم.دیدیم سهیلا کلی لباس پوشیده و سردشه.نشستیم یه فیلم دیدیم و کلی خوراکی خوردیم.ساعت 2 بود که نصف فیلمو دیده بودیم ولی تصمیم گرفتیم که بخوابیم.


5فروردین

صبح زدیم بیرون به سمت باغ پرندگان.رسیدیم اونجا خیلی سر سبزو خوشگل بود.کامل همه جا رو دیدیم و عکس انداختیم و کلی خندیدیمو خوراکی خوردیم.پرنده های جالبی داشت.عصر سهیلا رفت خونه و ما هم برگشتیم.

تو راه یکم خرید کردیم .من یکم الویه درست کردمو برای فردا اماده شدیم.ساعت 1 بود که خوابیدیم


6فروردین

ساعت 10 حرکت کردیمو رفتیم به سمت چیتگر مثل هر سال.ما 3 ساله که عیدا میریم چیتگر.اید سری مامان و سهیلا هم با ما بودن.

وقتی رسیدیم چون مامان دوچرخه سواری نمی تونست بکنه ما هم پیاده رفتیم و مامانو کلی پیاده بردیم تا رسیدیم به وسط مسیر و نشستیمو کلی خوراکی خوردیم.با مامان رفتیم یکم سبزی چیدیم .موقع برگشت هم که نصف مسیر رو اومدیمو حسابی خسته شدیم.تو راه هم که چند تا عکس انداختیم.موقع برگشت هم که وسط راه از هم جدا شدیم .ما اومدیم خونه ی خودمون


7 فروردین

از صبح با هم فیلم دیدیم و یکم از کارامونو انجام دادیم.عصر هم رفتیم پیش خانواده ی من.برای شام خاله همراه با دو تا دختر خانه ها و همراه با همسران و نی نی های نازشون اومده بودن و دور هم شام خوردیمو اقایون با هم بازی کردن و ساعت 12 بود که مهمونا رفتن.موقع شستن ظرفا هم که بینش به خودمون استراحت میدادیمو سالاد میخوردیم.اون شب هم تا ساعت 2 بیدار بودیم


8فروردین

اون روز هم از صبح خونه بودیم.قرار بود عصر بریم خونه ی خودمون.بابا و بهزاد در مورد سه پایه ای که برای گذاشتن کتری روی اتیش صحبت کردند و بابا گفت فردا شاید درستش کنم و بهزاد هم گفت اگه قراره فردا درستش کنید ما هم میمونیم تا با هم درست کنیم و اینجوری شد که ما هم اون شب و موندیم.به مامان هم بازی 7 خبیث و یاد دادیم و این سری 5 نفره بازی می کردیم


9فروردین

بابا و بهزاد رفتن برای درست کردن سه پایه و ما هم تو خونه بودیم.ساعت 12.30 بود که اومدنو چیز جالبی درست کرده بودن.ساعت 5 هم دسته جمعی رفتیم حرم شاه عبدالعظیم و شامو بیرون خوردیم.ساعت 10.30 ما رسیدیم خونه ی خودمون .بعد از دیدن پایتخت تقریبا ساعت 12 بود خوابیدیم.


10 فروردین

من شیفت بودم.ساعت 6 زدم بیرونو ساعت 3.30 اومدم خونه.ظهر هم با هم خوابیدیم چون من خیلی خسته بودم.شب هم یه غذای خیلی خوشمزه و شیک درست کردم.یه طرف دیس چند تا ماهی برشته شده ،کنارش یکم برنج با زرشک فراوون،با سیب زمینی سرخ شده و زیتون همراه با برانی اسفناج.خیلی خیلی به هردو تامون چسبیدوشب هم خوابیدیم و من یه خواب عمیقی رفتم.


11 فروردین

صبح ساعت 9 بود که دیدیم بهزاد بیداره و میگه کل شب و نخوابیده دل پیچه داشته.منم کلی دعواش کردم و گفتم شاید سردیت شده باشه و زود براش یه چای نبات با دارچین درست کردم و تا خورد گفت بهتر شده. بعدش رفتم براش قرص خریدم و تا ظهر چند بار چای نبات درست کردمو گفت خیلی بهتره. از شانس ،من اون روز شیفت بودم و از ساعت 12باید میرفتم تا فردا صبح .با کلی نگرانی مجبور شدم برم .


12 فروردین

 صبح اومدم و گفت که حالش خوبه و ما هم نهار خوردیمو وسایلامونو اماده کردیمو شب رفتیم خونه ی مامان اینا و برای 13 به در اماده شدیم.  


13 فروردین

بر عکس چند روز پیش خیلی هواخوبو افتابی بود.ما هم حاضر شدیمو رفتیم جای همیشگی.یه جای خوب پیدا کردیمو نشستیم .یکم چوب پیدا کردیم و اتیشو راه انداختیم و یه چای ذغالی دبش خوردیم.من کاغذ فویل و سیخ چوبی و قارچ برده بودم.قارچارو انداختیم توی اتیشو خیلی خوشمزه شده بود.بعدش پاسور بازی کردیمو سیب زمینی ها رو فویل پیچیدیمو انداختیم توی اتیش ،خیلی خوشمزه شده بود.مامان و بابا رفتند یه دور زدن و یکم سبزی چیدن و جوحه ها رو زدیم .مامانینا یکم دل مرغ هم اورده بودن که برای اولین بار داشتیم درست میکردیم . خیلی خوشمزه میشه

عصر هم ساعت 6.30 خونه بودیم و ما هم ساعت 7.30 راه افتادیم اومدیم خونه ی خودمونو


14 فرردین

من شیفت بودم و ساعت 8.30 رسیدم خونه ویکم با هم بودیمو خوابیدیم


15 فروردین

من از ساعت 9 تا 11.30 داشتم خونه رو مرتب میکردموبعدش حاضر شدیمو رفتیم دیدن خانواده ی بهزاد ونهار اونجا بودیموعصر هم اومدیم خونه.از ساعت 3 تا 4 به رسم هر سال از بین عکسایی که توی یه سال انداختیم انتخاب کردیم.من هم از ساعت 4 تا 9 شب بکوب  داشتم کار میکردم.بهزاد جون هم سالاد و درست کرد و یکم عدس پاک کرد .من هم 2 نوع غذا درست کردم .خلاصه من از شدت کمر درد نمیتونستم صاف بشم


16فروردین

شیفت بودیم ،صبح زدیم بیرونو شب اومدیم خونه


17 فروردین

اولین شیفت رسمی در بیمارستان جدیدوشب هم با بهزاد اومدیم خونه


18 فروردین

شیفت بودیم.شیفت دوم من در بیمارستان جدید


20فروردین

من رفتم خونه ی مامانمینا.و با هم بودیم.سهیلا رفت دانشگاه و من عکسارو دادم تا سهیلا تا چاپ کنه و سهیلا هم شب اومد خونه ی ما و من هم برای شام پیتزای اسفناج درست کردم و یکم از عکسارو بهزاد توی البوم گذاشت


22 فروردین

ساعت 10 صبح با فریبا و سهند قرار داشتیم تا بریم کوهسار.ساعت 12 رسیدیم و میوه و چای خوردیم و بازی کردیم.نهار خوردیمو بعدش یکم پیاده روی کردیم و رفتیم سمت دریاچه چیتگر.ملون خوردیمو با اب و چای و اجیلو.یکم پیاده  روی کردیمو برگشتیم.خیلی خوش گذشت .شب هم من لباسای بیمارستان بهزاد و کوتاه کردمو بهزاد هم عکسارو توی البوم گذاشت


22،23،24 فروردین 

هردوتامون شیفت بودیم


25 فروردین

اخرین شیفت شب من بود که واقعا خاطره انگیز شد و ما تا ساعت 3 بیدار بودیم و از اتاق رستمون همین جور اب میومد


26 فروردین

من رفتم خونه ی مامانمینا و با سبزی هایی که روز 13 چیده بودیم اش درست کردیم که خیلی خوشمزه شده بود برای بهزاد جونم هم اوردم


27 فروردین

بعد از سر کار با بهزاد رفتیم بیرون و برای مامان بهزاد کادو خریدیم.راستی ساعت 3.30 هم منیره و نسرین اومدن بیمارستان ما و با هم بودیم تا ساعت 5.خیلی از دیدنشون خوشحال شدم دوست داشتم بیشتربموننوساعت 7.30 هم که منو بهزاد همدیگرو دیدیم . رفتیم خریدومن هم برای بهزاد جون اب هویج بستلی خریدم


28 فروردین

امروز هم میریم دیدن خانواده ی بهزاد و هدیه ی مامان بهزاد و میدیم


خلاصه این هم ازیک ماه ما وعید که خیلی خوب بود .دو هفته ی بعد از عید که دوجا کار بودم واقعا برام سخت بودو ولی دیگه تموم شد و شنبه اخرین شیفتمه. 

روز زن و روز مادر رو به تمام دوستان تبریک میگم

راستی عیدی ها مو همراه با یه مقداری که خودمون روش میخاییم بذاریم و میخام گوشواره بخرم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلاااااااااااااام به همه دوستان 

انشالله سال خوب و پر برکتی برای همه باشه مخصوصا برای دوستان خوب ما


عید که خیلی خوب بود و حسابی خستگی در کردیم

خانومی هم خیلی زحمت کشید که دمش گرم بووووووووووووووس


اینجا به تمام دوستان خوبمون روز زن و روز مادر رو تبریک میگم.

اول به مادرمامون 

دوم به دوست خوبمون فریبا

و

مخصوصا به همسر خوبم سمیرا


به بهشت نمی‌رم، اگر مادرم آنجا نباشد.

حسین پناهی


جمعه 1 فروردین‌ماه سال 1393 :: 19:54 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااااام و صد سلاااااااااااااااااااام به همه ی دوستانی که ما رو تنها نمیذارن

اسفند ماه کلی اتفاق افتاده

سه هفته ی اول که سر کار جدید هم میرفتمو خیلی سرم شلوغ بود و خسته میشدم که گفتن دوره ی آزمایشیت تمومه و بعد عید بیا و منم خیلی خوشحال شدم که تموم شد و قراره بعد عید برم.

چند بار هم با مامان و خواهرم رفتیم خرید .برای خید یه کیف و کفش خریدم و شلوار لی خریدم تا با اقای همسر ست بشیم.چون از تابستون مانتو داشتم که تا حالا نپوشیده بودم تصمیم گرفتم که مانتو نگیرمو همونارو بپوشم. 

اول میخاستم یه مانتو ی نارنجی داشتم میخاستم اونو بپوشم برای همین برای همسری جون هم یه پیراهن که هارمونی داشته باشه به عنوان کادوی تولد گرفتم ولی بعدش نظرم عوض شد و مانتوی قرمزمو قراره بپوشم

از نمایشگاه هم همسری جون یه کفش گرفت و منم 2 تا شال خریدم با کلی وسایل دیگه


23 اسفند هم خانواده ی من برای من عیدی اوردن.برای همسری جون یه ساعت خوشگل ،البته به سلیقه ی من گرفته بودن که همسری جون خیلی خوشش اومده بود.برای من هم یه زنجیر و پلاک طلا که خیلی دوسشون دارم.همراه با هفت سین و میوه و شیرینی و اجیل با کیک تولد برای عشق من.دستشون درد نکنه .خیلی برامون زحمت کشیده بودن

من به خانواده ی بهزاد هم گفته بودم تا بیان و دور هم باشیم.که برای من یه پیراهن و برای بهزاد جون هم یه پیراهن اورده بودن .دستشون درد نکنه


خلاصه دور هم بودیمو کیک خوردیمو جشن گرفتیم و خوش گذشت.

بهزاد جونم 

عزیز دلم 

همسر مهربونم

تولدت مبارک

مبارک                    مبارک

تولدت مبارک عزیزم


سال 92 هم تموم شد و توی این یه سال کلی تجربه داشتیم و کلی اتفاقا افتاد.اتفاقای خوب و بد......

7 ماه از زندگی مشترکمون گذشت که خیلی لحظه های خوبی با هم داشتیم .عزیز دلم ممنون بابت همه چی ،ممنون بابت اینکه توی این 7 ماه (البته 21 ماه +7)کنارم بودی،همیشه هوامو داشتی

خیلی وقتا اذیتت کردم ،منو ببخش

منو ببخش اگه بعضی وقتا خیلی خیلی از دستت ناراحت میشم و دلم میشکنه و نمی تونم جلوی اشکمو بگیرم

منو ببخش اگه ناراحتت کردم

خیلی دوست دارم

از خدا میخام که کمکمون کنه تا بتونیم سال های سال.خیلی خیلی طولانی در کنار هم با عشق و امید در کنار هم باشیم


سال جدید و اومدن بهار رو به همه ی دوستای عزیزم تبریک میگم و برای همه ی عزیزانم بهترین ارزو ها رو دارم


راستی موهامو بنفش کردم که همسری جونم خیلی خیلی خوشش اومده

15 روز عید رو هم کامل میامو تعریف میکنم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به خانومی عزیزم

و سلام به همه دوستان که چند ماهی هست من نیومدم خدمتشون

عید همه مبارک

راستی این اولین عید منو سمیرا بوداااااااااااااااااا

الان که خانوم میاد مینویسه مطمئنا متوجه شدید که سرم چقدر شلوغه و نمیتونم بیام اینقدر که الان بعد از چند روز فرصت کردم بیام و جواب همسرو بدم

بله خانوم رفته کلی خرید کرده چون دوست داشت ست باشیم 

دست خانومی و خانواده ها درد نکنه که زحمت کشیدن دوتا پراهن و ساعت نصیب من شد که بسیار شادمان گشتیم

اره 7 ماه گذشت با تمام شیرنی هاش که خدا رو شکر خوب و خوش گذشت کمی ناملایمات بود که اونم طبیعیه

بالاخره طول میکشه تا دونفر با دوتا فرهنگ مختلف با هم کاملا هماهنگ بشن

منم چندباری سمیرای خودمو ناراحت کردم که ازش عذر خواهی کردم و دوباره عذر خواهی میکنم


موهات که خیلی ناز شده ممنونم که واسه من زحمت میکشی

خیلی خیلی دوستت دارم