X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 219999
چهارشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1393 :: 18:17 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااام و صد سلااااااااااااااااااااااااام به همه ی یاران با وفا که همیشه به یاد ما هستن


من کادوی تولدمو خیلی زود گرفتم.بعدش هم رفتیم مشهد و خیلی خوب بود جاتون خالی بود.

بعد از اینکه از مشهد اومدیم.مامان و بابا ی من رفتن مسافرت و سهیلا و مصطفی خونه موندن.من هم قرار شد که برم و بهشون سر بزنم.من با بهزاد مشورت کردمو قرار شد که سه شنبه بعد از کارم برم اونجا و شبو بمونمو چهار شنبه هم بمونم و پنج شنبه از اونجا برم سر کار و شبشم بیام پیش بهزاد جونم.میشد14،15،16 مرداد.من چهارشنبه صبح به بهزاد جونم زنگ زدمو بعد از حرف زدن گفت اومدی خونه؟؟؟؟؟ منم با تعجب گفتم من فردا میاماااا

خلاصه بعد از اون اقا بهزادو نمیشد با یه من عسل خورد.هرچه قدرم میپرسیدم چی شده نمیگفت.پنج شنبه صبح من زود راه افتادم تا سر راه بهزادو ببینم ولی خیلی اخمو بود.کلا منم حالم گرفته شد.شب هم بهزاد دیر اومد و منم خیلی سرم درد میکرد.خلاصه شب تولد ما اینگونه گذشت و من هم زود خوابیدم.

صبح جمعه من زودتر بیدار شدم ولی خیلی داغون بودم.بهزاد هم ساعت 11 بیدار شد و منو صدا کرد و از دلم در اوردو تولدمو تبریک گفت.

قرار بود منو عصر ببره بیرون که ساعت 2 بود گفتم چرا از حمید خبری نشد و از عکسامون خبری نیست که بهزاد گفت راست میگیا .بعدش به حمید زنگ زدو گفت که البومتون حاضره.بعدش من هم به مامانم زنگ زدم وقرار شد عصرش برن بگیرن.


بعد از ظهر ساعت 7.30 بود که اومدن خونه ی ما و منم شام ماکارونی درست کردم.البومارو دیدیم.برام کیک خریده بودن و کلی خوراکی از شهرستان برام اورده بودن.خلاصه خیلی حال و هوام عوض شد.شاسیمونم فرداش اوردن برامون.

هم البوم و هم شاسیمون خیلی خیلی خوشگل شده


تو هفته ی پیش بعد از مدت ها من با نوشین و الهام حرف زدم و قرار شد پنج شنبه 29 مرداد همدیگرو ببینیم.

شاید یه چند ماهی بود که از هم خبر نداشتیم.ساعت 6.30 توی ونک همو دیدیم.من با نوشین هماهنگ نرده بودم که برای تولد الهام یه چیزی بگیریم.نوشین کیک با یه کادوی بزرگ دستش بود که من ازش پرسیدم چی گرفتی گفت یه تونیک براش گرفتیم.بعد من گفتم چرا توی یه جعبه به این بزرگی گذاشتید ؟؟؟نوشین هم چیزی نگفت ما هم رفتیمو مستقر شدیم.

بچه ها سفارشاشون رو دادن.قلیون و چای و بهزاد هم هندوانه هوس کرده بود .برامون یه هندوانه ی بزرگ اوردن.

نوبت کیک شد.دیدم کیک و جلوی من و الهام گذاشتن.من اصلا انتظارشو نداشتم و کلی ذوق کردم که به یاد منم بودن.بهدش شمعها رو فوت کردیمو کیک خوردیم.

بعدش اون جعبه بزرگرو به من دادن و گفتن که کادوی تولد و پیشاپیش سالگرد ازدواج و منم خیلی خیلی خوشحال شدم.چون اصلا انتظار نداشتم.

برام یه سرویس چای خوری صورتی گرفته بودنو منم خیلی خوشحال شدم

اون شب خیلی خوش گذشت

از بهزاد جونمو خانوادم و دوستای مهربونم خیلی خیلی ممنونم


راااااستی ما 3 شهریور یه ساله شدیم.این یه سال خیلی خیلی زود گذشت. اصلا باورم نمیشه

این یه سال خیلی خوب بود و من از خدای مهربون به خاطر همه ی نعمتایی که به من و بهزاد داده ممنونم

از بهزاد جونم هم به خاطر همه ی زحمتایی که میکشه و به خاطر کادوی تولدم تشکر میکنم


دوست دارم عزیزم