X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 219999
دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 :: 11:57 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان.و یه سلام مخصوص و پر از عشق به همسر مهربون و عزیزم

و اما ماجرای تولد من

من 12 مرداد یعنی دوشنبه رفتم خونه ی مامانمینا، سهیلا گفت که چهار شنبه میخاد بیاد پیش ما،من یکم شک کردم گفتم یعنی چهارشنبه خبریه ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شب هم که اومدم خونه بهزاد گفت که چهار شنبه رو اف کرده شک من بیشتر شد

خلاصه چهارشنبه من و بهزاد جونم با هم بودیم.صبح بهزاد یه سر رفت بیرون.من هم از صبح مشغول تمرین سه تار و مرتب کردن خونه بودم نهار هم با هم خوردیم ساعت 5 من داشتم میرفتم کلاس که دیدم سهیلا اومد

بعد از کلاس هم اومدم خونه و رفتیم منیریه و کوله پشتی خریدیم.خلاصه شک و شبهه ی من الکی بود

شب بهزاد به من گفت که برای جمعه برنامه ای نریز میخایییم بریم کافی شاپ

پنج شنبه شب هم بهزاد اومد دنبال من و پگاه و با هم رفتیم خونه.برای شام هم فلافل گرفتیم و با هم خوردیم

جمعه صبح هم صبحانه نیمرو درست کردم.بعد از اون موهیتو درست کردم و بعد از موهیتو سهیلا جون برامون رامیان درست کرد و بعد از اون هم ابدوغ درست کردیم

خلاصه داشتیم میترکیدیم

بهزاد جون هم گفت ساعت 4 حرکته

ما هم حسابی حاضر شدیمو راه افتادیم.یکم تو پاساژ چرخیدیمو بعدش بهزاد جون ما رو راهنمایی کرد گفت برید تو کافی شاپ

ما هم رفتیم و یه میز انتخاب کردیم بعدش یهو دیدم تمامی دوستانمون هم با هم اومدن و من هم کلی خوشحال شدم

بعد از اینکه دور هم نشستیمو حال و احوال کردیم بچه ها تولد منو تبریک گفتن و کادوهاشونو دادن و بعدش هم هرکدوم یه چیزی سفارش دادیم

خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت

همسر عزیزم

بهزاد مهربوووووونم

ممنونم بابت تمام زحمتایی که کشیده بودی

ممنونم به خاطر توجه و ارزشی که برای من قایل شدی

عزیز ترینم با تمام وجود دوست ئارم و به خاطر داشتنت شاکرم

بهت افتخار میکنم

عشق همیشگیه خودمی

عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشــــــــــــــــــــــــــــــــــــقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم


دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 :: 11:46 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااااااااام و صد سلااااااااااااااااااااااام

خوبید دوستان عزیز

بعد از مئت ها تونستم بیامو خاطراتمونو ثبت کنم

6 خرداد هم تولد پگاه جون بود ولی ما جشنشو 8 خرداد گرفتیم.جمعه صبح بهزاد جون رفت دنبال پگاه و تا بیان من میز و اماده کردم .شب قبلش کیک و گرفته بودیم کادو هم براش کیف پول گرفته بودیم .خیلی خوشحال شد

من هم از صبح در حال اماده کردن کتلت بودم برای نهار چون قرار بود بریم چیتگر.خلاصه رفتیم چیتگر و دوچرخه گرفتیم از همون اون پگاه شروع کرد به زمین خوردن تا برسیم اخر مسیر.کلی هم عکس انداختیم

موقع برگشت هم یه سر رفتیم پل طبیعت و اونجا هم بارون گرفت هوا خیلی خوب شد بعدش هم پگاه رو رسوندیمو ما هم اومدیم خونه.

از اخرای خرداد که ماه رمضان شروع شد و من و بهزاد جونم هم روزه میگرفتیم،واقعا سخت بود ولی خدای مهربون خیلی کمکون کرد

من عاشق لحظه ی اذانم ،خیلی حس قشنگیه

برای اولین بار هردومون برای شب های احیا رفتیم مسجد و خیلی خوب بود

برای افطار هم یه بار خانواده ی خودم و یه بار هم خانواده ی بهزاد رو دعوت کردم و همه چی خوب بود

4 تیر هم رفتیم خونه ی تازه عروس و داماد،فریبا و سهند عزیز

خیلی زحمت کشیده بودن و خیلی خوش کذشت

روز عید فطر هم که 27 تیر میشدمن و بهزاد جون با هم رفتیم برای نماز عید که اون هم جز قشنگ ترین لحظه ها بود،اومدیم خونه و صبحانه خوردیم بعدش هم بهزاد جونم رفت سر کار و من هم مشغول مرتب کردن خونه شدم.برای نهار هم اب دوغ درست کردیمو با هم خوردیم

شب هم رفتیم پیش خانواده ی من و اونجا بود که تصمیم گرفتیم بریم رستوران کره ای.زنگ زدیمو میز رزرو کردیم.بعد از نهار راه افتادیمو اومدیم خونه یکم حرف زدیمو بازی کردیم.زنگ زدیم به پگاه اون هم گفت تا ساعت 7 میرسه تهران.ما سه ت حاضر شدیم گه بریم دنبال پگاه.همه چی خوب و اکی بود بهزاد جون رفت ماشین و روشن کرد من و سهیلا تا پامون رو گذاشتیم بیرون طوفان وحشتناکی شد و باد و بارون و همه چی از اسمون اومد ولی هیچ کدوم از اینا باعث نشد تا ما از رفتنمون منصرف بشیم،رفتیم دنبال پگاه و ساعت 8:10 رسیدیم،خلوت بود و به غیر از ما فقط یه خانواده ی دیگه بود   ما هم یه میز خوب پیدا کردیمو نشستیم شروع کردیم به عکس انداختنو سفارش غذا.خلاصه اون شب خیلی خوش گذشتو کلی خندیدیم

شب هم پگاه رو رسوندیم خوابگاه و اومدیم خونه.بعد از اون ماجرا سهیلا جونم یکی از غذا ها که اسمش رامیان بود و یاد گرفت و چند بار برامون درست کرد

9 مرداد هم تصمیم گرفتیم بریم تنگه واشی. مادر خرید هم ما شدیم.روز قبلش رفتیم خرید و کلی خرید کردیم

من هم همه ی وسایلارو اماده کردم.جمعه هم ساعت 4:30 بیدار شدمو اماده شدم و همه چی و اماده کردم رفتیم با هم بنزین زدیمو بعدش رفتیم دنبال احسان و فریبا

تو مسیر کلی حرف زدیم .فریبا و سهند هم با لیلا و مسعود قرار شد بیان.اونا خواب موندن و تا بیان یکم طول کشید

وقتی رسیدیم تنگه واشی ما چهار تا دمپایی خریدیم و رفتیم و پارک کردیم و نشستیم منتظر بچه ها

وسایل صبحانه رو هم اماده کردیم هی یه لقمه یه لقمه خوردیم تا بچه ها بیان دیدیم سیر شدیم بچه ها هم اومدنو دیدن ما صبحانه خوردیم یه کوچولو ناراحت شدن

وااااای اب تنگه واشی یخ یخ بووود

خلاصه به هر سختی که بود تنگه ی اول و رفتیم و کلی تو مسیر خندیدیم و عکس انداختیم و با افراد دیگه هم خوانی کردیم

نهار و میوه خوردیمو دیگه تنگه ی دوم رو نرفتیم

موقع برگشت هم اقایون کار فرهنگی کردن و هرکدوم چند تا کیسه پلاستیک و اشغال جمع کردن

بعدشم برگشتیم سمت خونه

17 مرداد هم تولد من بود که اونو جدا تعریف میکنم

22 مرداد هم شام رفتیم خونه ی ما .خاله رو دیدیم و دختر خاله رو هم بعد از چند سال دیدم.انها بعد از شام با خاله رفتن ما هم شب رو اونجا موندیم و صبح بعد از صبحانه اومدیم خونه

بهزاد جووونم نهار و درست کرد که خیلی خیلی خوب و خوشمزه شده بود

بعد از نهار هم من حاضر شدم و بهزاد جون منو رسوند خونه ی شیرین،همکار  سابقم

تولد شیرین بود.خوب بود

عصر هم بهزاد جونم اومد دنبالمو شب هم یه سر رفتیم پیش خانواده ی بهزاد و بعدش اومدیم خونه ی خودمون

24 هم بعد از ماه ها قرار گذاشتن و موفق نشدن تونستیم دخترونه جمع بشیم و بعد از سال ها بریم بیرون

چهارراه ولیعصر همو دیدیم

اول رفتیم یه کافی شاپ تو میدون ولیعصر و بعدش رفتیم پارک لاله ،اونجا کلی حرف زدیم و خندیدیم

برای نهار هم رفتیم رستوران

بعد از اون رفتیم سمت منیریه و لیلا اونجا برای برادرش یه کیف خرید و برای همسرش یه تیشرت برای سالگرد ازدواجشون گرفت.ساعت 4 از هم جدا شدیم .بعد از جئا شدنمون من یه تیشرت دیدم و برای بهزاد جونم البته به مناسبت سالگرد ازدواجمون گرفتم

ولی اون شب کادوی من و لیلا جون لو رفت و اقایووون متوجه شدن.اخه ما میخاستیم شهریور کادوهامونو بدیم

دو تا اتفاق بد هم توی این ماه افتاد


اولش تصادف کردن مسعود بود که خیلی ناراحت شدیمولی خدارو شکر به خودش اسیبی نرسیده بودو فقط ماشین داغون شده بود که مجبور شدن 1/3 قیمت بفروشن

دومیشن اینه که من و همسرم یه دعوااااای خیلی شدیدی کردیمو خیلی روزای بدی رو گذروندیم ولی خدا رو شکر همه چی تموم شد و الان خوبیم

خدا ج.نم ممنون به خاطر همه ی نعمتایی که به ما دادی