X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224275
یکشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1395 :: 13:22 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااام و سلاااااااااااااااااااااااااام

بعد از مدت ها واقعا  تصمیم گرفتم تا دوباره هر تز گاهی بیامو بنویسم

از اول سال 95 شروع میکنیم


نوروز امسال من و بهزاد هفته ی دوم شیفت بودیم.چند روز اول به عید دیدنی گذشت و بعدشم رفتیم خوانسار.اونجا کلی تمرین رانندگی کردیم.من زمستان و پاییز 94 درگیر کلاسای رانندگی بودم.17 فروردین هم قبوووول شدمو بسیااااار خوشحال شدیم.



23 اردیبهشت تولد پرهان جووووونم بود.خیلی خووش گذشت.بعد از تولد هم رفتیم خونه ی نوشین و داوود وساعت 2 بود که خوابیدیم و ساعت 5.30 بیدار شدیم

خیلی خوش گذشت و خاطره ی خوبی بود.یه روستای بکر و خوشگل بود.خونمون وسط جنگل بود.یه روز تو جنگل گم شدیم. و به سختی مسیر برگشت و پیدا کردیم .یه روز کته کبابی زدیم.کلی چیزای جدید از نوشین کشف کردیم.خیلی خیلی خوش گذشت.


من و بهزاد با فریبا و سهند تصمیم گرفته بودیم بریم موزه ی سعد اباد.از چند هفته ی قبل تاریخ 2 خرداد که نیمه ی شعبان بود رو انتخاب کرده بودیم.از شانس اون روز رو رایگان اعلام کردن برای ما فرقی نمیکرد چون در هر صورت میخاستیم بریم ولی خیلی خیلی شلوووووووغ بود

شلوغی یکم اذیت کرد ولی خوش گذشت.نهار رفتیم بیرون خوردیم و بعدش رفتیم اش خوردیم که خیلی چسبید.

من و فریبا خون از اخرای اردیبهشت تا قبل ماه رمضون هر هفته میرفتیم کوه.خیلی خوب بود و واقا حال و هوامون عوض میشد.ماه رمضون رو نتونستیم بریم بعدشم که فریبا جون رفت سر کار و ما در حسرت کوه موووندیم.

ماه رمضون هم با تمام زیباییها و سختیهاش گذشت و عید فطر رفتیم برای نمازعید که خیلی خوووب بود.فردای عید شیفت بودیم بودیم زود تعطیل شدیمو رفتیم خونه ی فریبا اینا تا ساعت 7 اونجا بودیم.بعد رفتیم خونه ی مامانمینا و تا جمعه عصر اونجا موندیم.


اول مرداد با خانواده رفتیم سمت ولایت.با وجود تمام اصرارهای من بهزاد با ما نیومد و من و مجبور کرد که با خاتواده برم.تو مسیر رفت نصف مسیر و من پشت فرمون نشستم گه خیلی حس خوووبی بود.چند روز اونجا بودیم بعد از 10 سال رفته بودم.خیلی چیزا تغییر کرده بود.دو شب هم استارا موندیم اونجا هم خوب بود

تنها چیزی که خیلی اذیتم میکرد نتودن بهزاد کنارم بود.

پنج شنبه 7مرداد هم صبح زود راه افتادیم و اومدیم سمت تهران.ساعت 3.30 رسیدیم.که ساعت 5 بهزاد اومد دنبالم و ساعت 9 با فریبا اینا برای رستوران ایتالیایی قرار داشتیم که رفتیم و خیلی خوش گذشت

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به خانوم خونه که بالاخره بعد از مدتها افتخار دادن و وبلاگو نوشتند. (یادآوری:خیلی گفتما تا بالاخره اومد نوشت :))

بله بالاخره شوماخر من گواهی نامه خودشو گرفت که دوباره تبریک میگم.

وای روستای داراسرا فوق العاده بود و بازم دلم میخواد برم اونجا

در مورد سفر هم انشالله همیشه بت خوش بگذره عزیزه دلم

بهزاد

جمعه 10 مرداد‌ماه سال 1393 :: 16:26 ::  نویسنده : بهزاد

سلام به همه دوستان که نمیدونم منو یادشون میاد یا نه

سلاااااااااااام گرم به خانومی خودم


پوزش بابت نبودنم ، راستش قبلا هم گفته بودم اصلا وقت ندارم بیام بر خلاف میلم که دوست دارم همش اینجا باشم


خوب بریم سر اصل مطلب

قرار بود بریم مشهد و تولد خانوم هم نزدیک بود برای همین تصمیم گرفتم یه گوشی موبایل برای سمیرا بخرم که در سفر همراهش باشه گرچه هنوز تولدش نرسیده ( الانم که دارم مینویسم هنوز تولدش نرسیده ، 9 روز مونده) 

یه روز از بیمارستان خالی کردم تا بتونم برم بازار بعدش دیدم شاید من از یه مدل خوشم بیاد سمیرا خوشش نیاد برای همین توی راه که بودم زنگ زدم گفتم لباس بپوش بیا به این آدرسی که میدم ( آحه من قبلش رفته بودم یکی از قسطهام که مونده بود رو تسویه کنم ) بعد که اومد با هم رفتیم و یک گوشی Xperia Z که خوشش اومده بود رو گرفتیم و به عنوان کادو تولد تقدیمش کردم

و اما بعد


من از طرف بیمارستان یه هتل گرفتم در مشهد که میتونستیم علاوه بر خودمون 2 نفر دیگه رو هم همراه خودمون ببریم

تاریخ رزرو هتل بود  جمعه 3 مرداد یعنی روز قدس من هم برای خودم و سمیرا و دوتا از دوستای خوبمون یعنی فریبا و سهند بلیط قطار گرفتم بصورت رفت و برگشت البته بصورت اینترنتی

بلیط رفت پنجشنبه 2 مرداد ساعت 20:55 بود که ما به وقت رسیدیم به راه آهن البته با استرس زیاد که نکنه دیر برسیم و جا بمونیم

فریبا و سهند که در ترافیک گیر کرده بودند و 10 دقیقه مونده به جرکت قطار به راه آهن رسیدند

خلاصه سوار قطار شدیم و حرکت کردیم داخل قطار زدیم تو سر کله هم تا ساعت 12 یا 1 شب بود که مسول قطار اومد گفت آروم تر همسایه ها اعتراض کردند البته خدایی ما آروم بودیم اونا خیلی حساس بودند

بعدش ما خوابیدیم 

فکر کنم صبح ساعت 9 یا 10 بود که رسیدیم به راه آهن مشهد ( قطار در حین حرکت خیلی توقف داشت و علت این تاخیر همین توقف ها بود ) 

رفتیم به سمت هتل که نزدیک حرم امام رضا (ع) بود اما به علت راهپیمایی روز قدس شدید ترافیک بود و یک ساعتی مسیر 10 دقیقه ای رو در راه بودیم  تازه خیلی از مسیر رو هم پیاده رفتیم تا بالاخره به هتل رسیدیم

مدارک رو به مسول هتل دادیم بعد از چند دقیقه منو صدا زد گفت نسبت فامیلی دارین گفتم شما بزن پسرخاله هستیم

گفت نمیشه اماکن گیر میده خلاصه منم یکم عصبانی شدم گفتم چه ربطی به اماکن داره و از این حرفها

خلاصه در آخر به این نتیجه رسیدیم که اینطور بنویسیم

من دایی فریبا هستم و سهند هم دایی سمیرا  

خلاصه حل شد

وسایلو گذاشتیم داخل هتل چون هنوز اتاق حاضر نبود و رفتیم یه گشتی بیرون زدیم

بعد اومدیم و ناهار خوردیم و بعد رفتیم داخل اتاق و کمی دراز کشیدیم

بعد منو سمیرا رفتیم دوش گرفتیم و سمیرا رفت کمی دراز کشید و منم که خیلی دوست داشتم رفتم حرم

آخ که چه حالی داشت بعد از دو سال دوباره اومده بودم مشهد زیارت امام رضا خلاصه کلی به من حال داد که بین من و امام رضا بماند 

بعد برگشتم هتل و شب دوباره رفتیم بیرون که باغ نادری رو ببینیم که بسته بود اونم به علت روز قدس ( والا ربطشو نمیدونم ) بعد از حراست اونجا من چند تا سوال پرسیدم و گفت اگه بخواید من شما رو میگردونم در مشهد که یه پولی هم گیر من بیاد


ما هم قبول کردیم و قرار شد فردا ساعت 10 صبخ بیاد دنبال ما

من و سهند هم شب رفتیم موجهای آبی که خوب بود و خیلی خوش گذشت و ساعت 3 نصفه شب رسیدیم هتل و خوابیدیم که صبح بریم بیرون 

صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم و اول رفتیم باغ نادری بر سر مزار نادر شاه افشار که اونجا سمیرا و فریبا از دیگهای سنگی خوششون اومد و ما هم خریدیم

 بعد رفتیم به سمت توس  آرامگاه فردوسی که اونجا هم کلی عکس انداختیم و بعد رفتیم یه جایی بنام چالیدره

که پیشنهاد میکنم اصلا کسی نره اصلا به درد نمیخوره

و بعدش برگشتیم هتل و کمی استراحت کردیم و خانومها رفتن موجهای آبی و من و سهند رفتیم زیارت امام رضا

ساعت 1 برگشتیم هتل و خوابمون برد که ساعت 3 خانومها اومدن

روز یکشنبه صبح رفتیم بازار و حرم برای خرید و زیارت تا شب و شب رفتیم اطراف حرم گشتیم

روز دوشنبه هم ساعت 12 اتاقو تحویل دادیم و تا ساعت 5 بعد از ظهر حرم بودیم که منم قبلش یه انگشتر خریدم و ... 

و ساعت 5:30 برگشتیم هتل و سوار تاکسی شدیم برای راه آهن چون ساعت 18:20 حرکت قطار بود به سمت تهران


به موقع رسیدیم و سوار شدیم و حرکت کردیم البته اینبار خیلی خسته بودیم اما تا ساعت 12 بیدار بودیم بعد خوابیدیم و صبح شنیدم فریبا و سمیرا ما رو صدا میزنن که دیر شد بیدار شین مسول قطار چند بار اومده گفته ملحفه ها رو بدین ما هم سریع آماده شدیم که تقریبا رسیده بودیم تهران

وقتی از قطار پیاده شدیم بیرون ایستگاه راه آهن از فریبا و سهند خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت خونه

ساعت 8:30 رسیدیم خونه که خوابیدیم تا ساعت 11

سفر خیلی خوبی بود انشالله نصیب همه بشه


چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1391 :: 11:14 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااام

سلاااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان و اشنایان .بعد از یه مدت طولانی میخام توی این خونه جدیدمون مطلب بزارم


خواهر من میخاست گوشی بخره و بهد از کلی برنامه ریزی 7 شهریور تصمیم گرفتیم که بریم برای خرید.بعد از کلی گشتن ،از یه مدل خوشمون اومدو اونو خریدیم


قرار شد که سهیلا به ما ناهار بده و رفتیم سمت رستوران همیشگی.ناهارو سفارش دادیم.کنار غذا کلی فلفل گذاشته بودن.ما هم چند تاشو امتحان کردیم و سهیلا هم یکیشو خورد و اتیش گرفت .ما کلی بهش خندیدیم.بعدش همه ی فلفلارو امتحان کردیم و دیدیم فقط همون یه دونه تند بوده.بعدش هم یه سری رفتیم پارکو عصر برگشتیم خونه


خانواده ی بهزاد 17 شهریور رفتن مشهد و قرار شد که من برم خونه ی بهزاد جونمو چند روزیو اونجا باشم.منم حالم خیلی بد بود. قرار شد که بهزاد جونم برای من سرم و چند تا داروی تقویتی اماده کنه.منم عصر وقتی رسیدم اونجا اول بهزاد جونم داروها و سرمم رو به من زد و من یکم حالم بهتر شد.


بهزاد جونم همون موقع گفت که سرش یکم درد میکنه و حالش بده.من گفتم یعنی از من گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟گفت نه بابا   مگه میشه....


فردا صبح هم بهزاد جونم سرما خورده بود و حالش خیلی بد بود.من رفتم سر کار و عزیزکم هم رفت دکتر.

اون چند روز صبحا میرفتیم سر کارو شب هم یه غذای اب پز درست میکردیمو میخوردیم.بعدش هم استراحت میکردیم تا زودتر خوب بشیم


من و بهزاد جونم تصمیم گرفته بودیم 22 و 23 و24 شهریور بریم مسافرت.

میخواستیم بریم فریدون کنار خونه ی یکی از دوستای من.خونه ی سمانه جون و همسرش.

من 21 شیفت شب بودم .قبلش کلی شیطونی کردیم و من یهو دیدم که دیرم شده.زودی حاضر شدمو رفتم سمت بیمارستان و کلی هم دیر رسیدم


ما تصمیم گرفتیم که اگه حالمون خوب نشد دیگه بی خیال مسافرت بشیم ولی خدا رو شکر بهتر شدیم.4شنبه صبح با بهزاد جونم قرار گذاشتیم تا یه جایی همدیگرو ببینیم.ما ساعت 9 ترمینال بودیم


وقتی رسیدیم دیدیم که جاده های چالوس و هراز بسته شده وما نه بابل ونه بابلسر ونه امل میتونیم بریم.مجبور بودیم از فیروز کوه بریم و قائم شهر پیاده بشیم


با سرعت مورچه ای که داشتیم میرفتیم ساعت 5 بود که رسیدیم .من و بهزاد جونم به خاطر ترافیک خیلی خسته و کلافه شده بودیم

سمانه و همسرش لطف کردن اومدن دنبال ما .با هم سلام و احوال پرسی کردیم و کلی حرف زدیم تا رسیدیم به خونه ی سمانه جون.

ما کلی قول گرفته بودیم که شما منتظر ما نمونیدو حتما ناهارتونو بخورید ولی اونا منتظر ما موندنو ما با هم ناهار خوردیم بعدش هم یکم استراحت کردیم. و شبش با هم رفتیم به مرکز خریدای بابلسر و یه دوری اونجا زدیم .و برگشتیم خونه و با هم شام خوردیمو خوابیدیم


صبح هم که دور هم صبحونه خوردیم و بعدش اقا جواد رفت سر کلاسش و ما هم با هم صحبت کردیم.من یکم ارایش کردمو لباس عروس سمانه جونو پوشیدمو کلی با هم عکس انداختیم.برای ناهار رفتیم خونه ی مادر اقا جواد .خیلی خانواده ی محترم و مهربونی بودن و کلی زحمت کشیده بودن


عصر هم من و همسر گلم و سمانه جونم با هم رفتیم دریا و پارک .کلی عکس انداختیمو گشتیم.شب هم برگشتیم خونه و دور هم شام خوردیمو کلی حرف زدیم.

ما برای جمعه 8 صبح بلیط داشتیم.اصلا دوست نداشتیم برگردیم ولی مجبور بودیم

سمانه جون و اقا جواد خیلی دوست داشتنی بودن و هستن .و خیلی زحمت کشیدن توی اون چند روز.ما کلی دوسشون داریم و امید واریم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم


خدا رو شکر برای برگشت توی ترافیک نموندیمو زود رسیدیم خونه.برای ناهار هم ابدوغ خیار درست کردیم.که خیلی چسبید

بعدش هم استراحت کردیمو وسایلامونو مرتب کردیمشنبه صبحم با هم رفتیم سر کارو عصرش من برگشتم خونه ی خودمون.


مسافرتمون خیلی کوتاه بود ولی خیلی خوش گذشت


بوووووووووس از لپ همسر گل خودم

--------------------------------------------------------------------------

قربون همسر گلم که اومده توی وبلاگ جدیدمون

عزیزم سر فرصت اینجا رو هم خوشگل میکنم

قربونت برم ممنون بابت خاطره ای که نوشتی

آره این مسافرتمون یکی از بهترین مسافرتهای دو نفره بود که کلی به دوستامون زحمت دادیم 

حالا انشالله بعدا دعوتشون میکنیم از خجالتشون در میاییم

سمیرای من ممنون که نوشتی

بووووووووووووووس

   1      2    >>