X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224274
جمعه 20 آبان‌ماه سال 1390 :: 17:36 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااام سلاااااااااااااااااااااااام

میخاستم این چند وقت بیامو همه خبرارو بذارم ولیییییییییییییییییییییییی امان از مشکلات زندگی

19 مهر بود که من اومدمو با بهزاد رفتیم برای خرید حلقه .4 ابان اومدم که چهارشنبه بودو برای 5شنبه صبحش با بهزاد قرار داشتم که صبح ساعت 10 خونشون بودم با هم یه سر رفتیم محضر و بعدش با هم رفتیم ازمایشگاه .ما ساعت 10:50 محضر بودیمو ازمایشگاه تا ساعت 11:30.کلی هیجانی خودمونو رسوندیم ازمایشگاه و بالاخره کارمونو انجام دادیم از همه مهم تر وضع بهزاد بود که کاملا اورژانسی بود.اون روز بارون خیلی قشنگی میومد خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــی حال داد.گرفتن جواب هم به عهده ی مامان شد و که خدا رو شکر اونم به خیر گذشت. از اونجایی که بهزاد سرش شلوغ بود من و مامان بهزاد روز چهارشنبه ی هفته ی بعدش رفتیم برای خرید لباس و بعد از گذشت چند ساعت لباس مورد نظرو خریدیم.

5شنبه شب بود که بهزاد زنگ زد به منو گفت که زینب میخاد بیاد تهران .منم کلی خوشحال شدمو بهش زنگ زدم که اماده بیاد تا برای عقد هم بمونه.منم جمعه عصر اومدم پیش بهزاد برای جشن تولد بهناز.زینب هم جمعه اومده بود تهرانو خونه ی یکی از دوستاش بود و ما برای شنبه صبح با هم قرار گذاشته بودیم.که بعد از کلی گشتن ،ساختمون گوشواره رو پیدا کردیمو زینبو دبدیم .اولش من یه حس خاصی پیدا کرده بودمو دوست داشتم فقط بشینمو زینبو نگاه کنم.

اون روز زینبو با مترو اشنا کردیم و کلی پیاده راه بردیمش.رفتیم خرید و بهزاد کت و شلوار مشکی خریدو کفش ، منم کفش خریدم.

رفتیم ناهار خوردیمو رفتیم خونه .یکم میوه و چایی خوردیم و استراحت کردیم منو بهزاد لباسامون رو پوشیدیمو یکم رقصیدیم .زینب برامون کردی رقصیدو منم ترکی و فارسی رقصیدم و قرار شد به زینب رقص ترکی یاد بدیم .بعد از شام یکم زود تر رفتیم تو اتاقو تا هم عکس بندازیمو هم راحت تر برقصیم.

من و بهزاد و خانواده ی من همش از زینب میخاستیم که برای جشن بمونه.فردا صبحش زینب با دوستاش رفت بیرونو صبحم که بهزاد رفت و منم به کارای جشن رسیدم.

دوشنبه هم که یه روز پر از استرس بود.صبح روز دو شنبه من و زینبو سهیلا رفتیم ارایشگاه .بعد از اینکه حاضر شدیم بابا اومد دنبالمون و اومدیم خونه.ناهار خوردیم و راهی شدیم به سمت محضر .من از صبح به خاطر استرس هیچی نخوردم تا شب.

بهتربن قسمت محضر عسلش بود که خیلی چسبید و من دو بار خوردم.

با بهزاد و مامانینا اومدیم سمت خونه ی ما .با بهزاد رفتیم اتلیه و عکس انداختیم .بعد اومدیم خونه و تقریبا مهمونا اومده بودن.بهزاد رفت سمت مرداو ما هم این ور زدیمو رقصیدیم.اخراش بهزاد اومد سمت ما و کلی براش رقصیدمو شام خوردیم.مهمونا رفتنو بهزاد شبش موند.راستی این چند روز کلی بارون اومد.فردای روز عقد هم که برف میومد و زینب هم اون روز صبح راهی شد.کلی جای خالیش حس میشه و دلم براش تنگ شده .

زندگی مشترک من و بهزاد رسما و عرفا و شرعا شروع شد.

حس خیلی خوبیه و خیلی کارا میخاییم انجام بدیمو کلی قولو قرار گذاشتیم

سه‌شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1390 :: 10:13 ::  نویسنده : سمیرا

سلام این سلام مخصوص عشق خودمه

نمیدونم از کجا شروع کنم دلم گرفته نزدیک دو سه هفته ای هست که اوضاع من و بهزاد به هم ریخته یکم که اوضاع رو به راه میشه دوباره همه چی از اول شروع میشه

بیشتر از این ناراحتم که چرا باید این جوری بشه،تمام تلاشمونو باید کنیم که دیگه از این اتفاقا نیفته

ولی نه من نه بهزاد از این مشکلات نمی ترسیم خودمونو اماده ی خیلی چیزا کردیم میدونم که از پس همشونم بر می اییم

در مورد شرایط خودم :دیگه نه شرایط دانشگاه مسخره ای رو که قبول شدم میتونم تحمل کنم نه شرایط خوابگاهو واقعا برام خیلی سخته و خیلی تحت فشارم حتی حرف زدن در موردش برام خیلی عذاب اوره

بهزاد جونم هم که شرایط کنکورو کارو درگیری مشترکمون داره بهش فشار میاره

احساس میکنم هر دو تامون نسبت به همه چی نگران شدیم و خیلی چیزا فکرمونو مشغول کرده

خوب یکم شرایطمون خاص شده هفته ی پیش به خودمو بهزاد یه امتیاز منفی دادم چون هردوتامون به مشکلاتی که داریم دامن زدیم به جای این که تمام حواسمون به هم دیگه باشه خودمونو کاملا درگیر مشکلات کرده بودیم و از هم اساسی غافل شده بودیم

نه من طاقت ذره ای ناراحتی بهزادو دارم نه بهزاد

من خودم وقتی ناراحت میشمو میبینم که بهزادم ناراحت شده بیشتر خودمو سرزنش میکنم

الان خیلی حالم گرفتس تنها چیزی که الان دوست دارم اینه که کاش میشد الان پیش هم بودیم تا راحت تر مشکلاتمونو حل میکردیم

مشکلات و بحث همیشه هست ما اولای رابطمون خیلی مشکلات داشتیم ولی خدارو شکر همشو خیلی خوب حل کردیم،خوب یه سری تفاوتا هست که باعث خیلی چیزا میشه ولی قشنگی زندگی مشترک به همینشه

من بهزاد جونمو خیلی دوست دارم کاملا هم امید دارمو میدونم که میتونیم به هرچی که می خواهیم برسیم

یکم توصیه به هردوتامون البته بیشتر به خودم

1:صبرمو خیلی بیشتر کنم خیلی خیلی تا جایی که جا داره

2:سریع عصبانی نشمو واکنش نشون ندم ،سعی کنم حرفامو تو شرایط اروم تری بزنم

3:تمام تلاشمو بکنم که شرایط اروم تریو برای خودمو بهزاد فراهم کنم

4:اولویت همیشه و همیشه بهزاد باشه و رضایت بهزاد

5:منو بهزاد جونم به خیلی جیزا میخاهیم برسیم،هدفای خیلی بزرگ تو زندگیمون داریم که باید از همدیگه پشتببانی کامل کنیم همیشه باید هوای همو داشته باشیمو طوری رفتار کنیم تا پله ای برای پیشرفت هم باشیم و خونمونو یه محل برای ارامش هم درست کنیم(البته نقش خانوم خونه تو این مواردی که گفتم خیلی بیشتره)،حرف زدنو می خوام تموم کنم و فقط فقط تلاش کنم و کنیم و تو کارامون نشون بدیمتا حالا در مورد خیلی چیزا حرف زدیمو قولو قرارایی دادمو ذادیم،خیلی از مشکلات هم حل شده دوباره قول شرف میدمو ازت میخام :نازنینم کمکم کنی قول دوم :قول میدم که پیروز باشم

حرف در گوشی:امروز واکنشم شدید بود،کنترلمو از دست دادم برای همین نتونستم منطقی فکر کنم

وقتی هم که عصبانی میشم و بیشتر ناراحت بیشتر میرم سمت سکوت و این یکم بده

معذرت برای همه چیز

باید در مورد خیلی چیزا حرف بزنیم نه با عصبانیتو ناراحتی با زوی باز،به نرمی یه صحبت دوستانه نه برای محکوم کردن هم و پیدا کردن مجرم فقط برای بر طزف کردن مشکلاتمونو داشتن بهـــــــــــتـــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــن زندگی مشترک،تو هر مشکلی هردوتامون مقصریم پس به هم باید کمک کنیم تا به اون هدفایی که میخواهیم برسیم

بهزاد جونم هوامو بیشتر داشته باش

تا الان خیلی هوامو داشتی خیلی کارارو برام کردی خیلی چیزارو تحمل کردی و کمکم کردی ممنونم ،از ته قلب سپاسگزارم و دوست دارم

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس