X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 220154
شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 :: 22:45 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان عزیز و یه سلام و خدا قوت به همسر مهربونم که این چند وقت خیلی زحمت کشیده

از اول اول تعریف میکنم ولی خیلی طولانی میشه


فردای روز اتلیه یعنی روز شنبه 8 تیر ماه من شب کار بودم.از صبحش کلی فعالیت کردیم.چون برای 9 تیر برنامه ریخته بودیم تا مراسم جهاز برونو بگیریم و بعدش هر وقت تونستیم جهازو ببریم


یک شنبه صبح من اومدم و شروع کردیم به اماده کردن وسیله ها و ....

خودمون هم از ساعت 1 اماده شدیم و ناهار خوردیم و منتظر مهمونا شدیم.تازه بعد از ناهار بود که داشتم بیهوش میشدم و کلی خوابم میومد.

یواش یواش مهمونا اومدن و مجلس گرم شدو کلی رقصیدیم و مهمونا کادوهاشونو دادن.شبش هم که همه چیو برای بهزاد جونم تعریف کردمو زود خوابیدیم.

دوشبه من از صبح شیفت بودم وسه شنبه هم شب کار بودم.سه شنبه صبح من و مامان گلم رفتیم مولوی برای خرید و سفارش پرده.ساعت 11.30 رسیدیم و بعد از یه دور خیلی کوتاه رفتیم توی یه مغازه و تا ساعت 2 اونجا بودیم.خلاصه پرده ی اتاق خواب و اشپز خونه رو سفارش دادیم .هر وقت اماده بشه حتما عکسشو میذارم


شب هم که شیفت بودم و صبح 4 شنبه اومدم خونه و سریع خوابیدم.بعدش اپی کردمو دوش گرفتم.من و بهزاد جونم 5شنبه و جمعه و شنبه رو خالی کرده بودیم برای اسباب کشی.چون اقای رنگ کار گفته بود 4شنبه ظهر خونه امادست.


منم بارمو بستم و رفتم خونه ی یار.چون خواهر و مادر شوهری جون رفته بودن مسافرت و بهزاد جونم و باباش تنها بودن منم 4شنبه عصر رفتم پیششون تا تنها نباشن


وقتی رسیدم بهزاد جونم هم از سر کار اومده بود و دوش گرفته بود.یکم عشقولی شدیمو حرف زدیم.من شام درست کردمو رفتیم خونمونو دیدیم.خیلی عوض شده بود و خیلی خیلی تمیز شده بود.اونجا هم شیطونی کردیمو اومدیم

4 شنبه فهمیدیم که رنگ کار خیلی کارش مونده و به ما گفت یا 5 شنبه شب یا جمعه صبح کارش تموم میشه.ما هم کلی ناراحت شدیم اخه تمام برنامه هامون به هم خورد

5شنبه تا ظهر خوابیدیم .من برای ناهار ماکارونی درست کردمو خوردیم.بعدش رفتیم امار قیمت یخچالو گرفتیم که دیوونه کننده بود.


جمعه بعد از خواب و خوردن صبحونه و دیدن فیلم با بهزاد جونم رفتیم موکت خریدیمو اومدیم خونه.و سلعت 8.30 رفتیم خونه ی مادر بزرگ بهزاد.

شامو اونجا بودیمو موقع برگشت سه تایی سوار موتور شدیم اومدیم.من اولین بارم بود که سوار موتور میشدم.تجربه ی خوب و پر هیجانی بود


شب هم موقع خواب بهزاد جون من خیلی گرمش بود .کلی با هم حرف زدیمو خوابیدیم.من صبح شنبه شیفت بودم .رفتم سر کار و بهزاد جونم خونه موند.


جمعه شب تازه رنگ کار کارش تموم شد .و قرار بود از شنبه صبح تا عصر هم کابینت ها نصب بشه.من هم اولش تصمیم گرفتم که شنبه ظهر بعد از کار برم خونه ی خودمونو کارامو انجام بدم و یک شنبه عصر بیام.که دلم نیومد بعد از سر کار اومدم خونه ی بهزاد جونم و اولش تو بغل هم خوابیدیمو بعدش حسابی شیطونی کردیم.


بعد شیطونی هم چای و چیپس فلفلی با ماست خوردیم اخه من خیلی دلم خواسته بود

ساعت 4.30 با بهزاد جونم رفتیم خونه ی خودمونو تصمیم گرفتیم که اتاق خوابو مرتب کنیم.عشقم اول چوب پرده رو زد.منم پنجره رو دستمال کشیدم.و بعدش رفتم سراغ شستن حموم که بیشتر از دو ساعت زمان برد.برق افتاد حموممون.منم کلی حال کردم.


بهزاد جونم هم کلید و پریز ای اتاقو زد و با هم اتاقو موکت کردیم.از ساعت 6 هم کابینت ساز در حال نصب کردن کابینت هاست تا الان.

من  ساعت 9 اومدم خونه و یکم شربت برای عشقم درست کردمو براش بردم.بعدش اومدمو شام درست کردم الانم منتظرم تا بهزاد جونم بیاد و با هم شام بخوریم 

من خیلی خسته شدم و دارم بیهوش میشم


راستی مهگرد بیستم من و عشقم هم رسید


کلی تبریک و بوسو بغل به عشقم

بهزاد جونم خیلی دوست دارم.ارامش در کنار تو بودن برای من یه دنیا ارزش داره

با تمام وجود دوست دارم


یکشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1391 :: 10:59 ::  نویسنده : بهزاد

سلام به همه دوستان

یه سلام گرم هم به همسر عزیزم


امسال دیدم نمایشگاه مبل  در مصلی برگزار میشه به خانومی گفتم بیا با هم بریم نمایشگاه ببینیم میتونیم به توافق برسیم یا نه

روز قبلش با هم رفتیم با سمیرا فرش خریدیم برای خونه خودمون که چقدر هم گرون شده بود خلاصه اونو که خریدیم

فرداش با هم رفتیم مصلی برای دیدن مبل ها و سرویس خواب

البته قبلش همون صبح زود ساعت 7 از بیمارستان زنگ زدن که مریض داریم بیا و مریضمون هم اروژانسیه و باید سریع خودتو برسونی

منم سریع حاضر شدم و رفتم بیمارستان و جالب اینکه بعد از اون 2 تا دیگه هم اومدن و منم تا ساعت 13 موندم بیمارستان و بعدش سریع برگشتم خونه به سمیرا گفتم حاضر شو بریم 

وقتی رسیدیم مصلی نم نم بارون میومد که ما هم وارد مصلی شدیم و شروع کردیم به دیدن غرفه ها


توی این نمایشگاه به این بزرگی و این همه غرفه و این همه مدل مبل نتونستیم سر یک مدل مبل به توافق برسیم ولی در نهایت از یک مدل سرویس خواب خوشمون اومد

من آدرس نمایشگاه و تولیدشو گرفتم و بش گفتم میام فروشگاه خودتون و اونجا سفارش میدیم

بعد رفتیم زیر بارون ناهار خوردیم که خیلی چسبید

ساعت 6 یا 7 بود که راه افتادیم به سمت خونه البته سمیرا رفت خونه خودشون و منم رفتم خونه خودمون چون هر دو فرداش شیفت داشتیم


جمعه همون هفته من رفتم خونه پدرخانم محترم و اونجا 4 تایی رفتیم برای خرید سرویس خواب بعد از کلی گشتن بالاخره اونجا رو پیدا کردیم و در نهایت بعد از کلی چکو چونه و سفارشات مخصوص همون مدلی که میخواستیمو سفارش دادیم و در کنار اون سمیرا از یک مدل رخت آویز لباس هم خوشش اومد که اونم خریدیم و کامل پولو پرداخت کردیم و برگشتیم



پنجشنبه بعد از شیفت بیمارستان رفتم خونه و یه دوش گرفتم و راه افتادم به سمت خونه سمیرا جووون ، ما برای جمعه برنامه داشتیم و تصمیم داشتیم بریم پارک چیتگر و یکم دوچرخه سواری کنیم برای همین جمعه صبح که از خواب بیدار شدیم سمیرا به اتفاق مادر زن محترم فلافل درست کردن و بعد از اون منو سمیرا و خواهر زن عزیزم رفتیم به سمت جیتگر قبلش چون ساعت 3 رسیدیم و گرسنه بودیم ناهارو خوردیم و اونجا 3 تا دوچرخه کرایه کردیم و رفتیم برای حرکت در پیست البته در حین دوچرخه سواری هرجایی که منظره خوبی داشت ایستادیم و عکس هم انداختیم  در آخر  کلی هم خسته شدیم  وقتی برگشیم خونه ساعت 9 بود و بعد از شام سریع خوابیدم

 دیروز شنبه من شیفت نبودم  و خونه سمیرا اینا بودم بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم سمیرا گفت بریم خرید و منم موافقت کردم و با هم رفتیم بازار

اونجا سه تا ادکلن + ریش تراش + سشوار مسافرتی و یک جفت ساعت ست گرفتیم ولی امان از گرونی چون این 6 قلم خرید تقریبا یک میلیون تومان شد

وقتی برگشتیم خونه ساعت 3 بود سریع ناهار خوردیم چون سمیرا شیفت شب بود باید 5.30 راه میفتاد

یکم استراحت کردیم و من اومدم خونه خودمون و سمیرا هم رفت سرکار


سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1391 :: 22:19 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااااااام

سلام عشق من.ممنون عزیزم بابت مطلبی که گذاشتی

من از تابستون شروع به خرید وسایل مورد نیاز کردم.تا الان هم هر وقتکه وقت خالی داشتم از قبل برنامه ریزی میکردیمو  یا با مامانم یا با بهزاد جونم میرفتیم خرید.

تا الان هم وسایل برقی های اشپز خونه رو خریدیم.با کریستال و یکم از خرده ریزا.


خرید جهاز سخته ،مخصوصا برای من که زیاد اهل وسیله خونه نبودم و اطلاعاتی در موردشون نداشتم ولـــــــــــــــــــی خیلی شیرینه ،چون میدونی این وسیله های خونه ی خودته.قراره اینا وسایل خونه ای باشن که با عشقت اونجا زندگی میکنی.

هر روز که میگذره یه حس خوبی دارم چون داریم به همیشه در کنار هم بودن نزدیک میشیم


راستی بهزاد جونم هم خیلی به خرید علاقه داره.وقتی میبینم براش مهمه و نظر میده خیلی دوست دارم و کلی به من انرژی میده

شنبه عصر هم رفتیم برای خرید رو تختی.من دوست داشتم بیشتر به سلیقه ی بهزاد جونم باشه که همین طور هم شد.و یه رو تختی خوشگل خریدیم

الان خیلی دوست دارم برمو تمام وسایلو بچینم .ببینم که چه مدلی میشه.چند وقت پیش هم با هم رفتیمو حوله هامونو خریدیم.



همسر عزیزم خیلی دوست دارمااااااااااااااااااااااااااا

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

------------------------------------------------------------------------------------------------

قربونت برم ممنون عزیزه دلم

منم دوست دازم و این لحظات برای من شیرین اما سخته

سخته چون دوست دارم زودتر بریم خونه خودمون

دوستت دارم یه عالمه

   1      2    >>