X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224274
جمعه 16 آبان‌ماه سال 1393 :: 14:39 ::  نویسنده : بهزاد

سلام به دوستان گل 

سلام به همسر عزیز


اامروز سومین سالگرد ازدواج من و سمیراست روزی که با کلی استرس ، کلی فکر و .... رفتیم و عقد کردیم

یادم هست همچین روزی صبح که از خواب بیدار شدم کلی استرس داشتم

برای همین دوتا قرص خوردم تا آروم شم

یادش بخیر تمام وان استرس ها گذشت و تموم شد و الان سه سال از اون روز میگذره


سمیرای من ممنون بابت این سه سال ممنون بابت تمام همراهیت با من

ممنون به خاطر همه چیز

عزیزم خیلی دوستت دارم و بدون برای من از همه مهمتری

بووووووووووووووس



چهارشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1393 :: 18:17 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااام و صد سلااااااااااااااااااااااااام به همه ی یاران با وفا که همیشه به یاد ما هستن


من کادوی تولدمو خیلی زود گرفتم.بعدش هم رفتیم مشهد و خیلی خوب بود جاتون خالی بود.

بعد از اینکه از مشهد اومدیم.مامان و بابا ی من رفتن مسافرت و سهیلا و مصطفی خونه موندن.من هم قرار شد که برم و بهشون سر بزنم.من با بهزاد مشورت کردمو قرار شد که سه شنبه بعد از کارم برم اونجا و شبو بمونمو چهار شنبه هم بمونم و پنج شنبه از اونجا برم سر کار و شبشم بیام پیش بهزاد جونم.میشد14،15،16 مرداد.من چهارشنبه صبح به بهزاد جونم زنگ زدمو بعد از حرف زدن گفت اومدی خونه؟؟؟؟؟ منم با تعجب گفتم من فردا میاماااا

خلاصه بعد از اون اقا بهزادو نمیشد با یه من عسل خورد.هرچه قدرم میپرسیدم چی شده نمیگفت.پنج شنبه صبح من زود راه افتادم تا سر راه بهزادو ببینم ولی خیلی اخمو بود.کلا منم حالم گرفته شد.شب هم بهزاد دیر اومد و منم خیلی سرم درد میکرد.خلاصه شب تولد ما اینگونه گذشت و من هم زود خوابیدم.

صبح جمعه من زودتر بیدار شدم ولی خیلی داغون بودم.بهزاد هم ساعت 11 بیدار شد و منو صدا کرد و از دلم در اوردو تولدمو تبریک گفت.

قرار بود منو عصر ببره بیرون که ساعت 2 بود گفتم چرا از حمید خبری نشد و از عکسامون خبری نیست که بهزاد گفت راست میگیا .بعدش به حمید زنگ زدو گفت که البومتون حاضره.بعدش من هم به مامانم زنگ زدم وقرار شد عصرش برن بگیرن.


بعد از ظهر ساعت 7.30 بود که اومدن خونه ی ما و منم شام ماکارونی درست کردم.البومارو دیدیم.برام کیک خریده بودن و کلی خوراکی از شهرستان برام اورده بودن.خلاصه خیلی حال و هوام عوض شد.شاسیمونم فرداش اوردن برامون.

هم البوم و هم شاسیمون خیلی خیلی خوشگل شده


تو هفته ی پیش بعد از مدت ها من با نوشین و الهام حرف زدم و قرار شد پنج شنبه 29 مرداد همدیگرو ببینیم.

شاید یه چند ماهی بود که از هم خبر نداشتیم.ساعت 6.30 توی ونک همو دیدیم.من با نوشین هماهنگ نرده بودم که برای تولد الهام یه چیزی بگیریم.نوشین کیک با یه کادوی بزرگ دستش بود که من ازش پرسیدم چی گرفتی گفت یه تونیک براش گرفتیم.بعد من گفتم چرا توی یه جعبه به این بزرگی گذاشتید ؟؟؟نوشین هم چیزی نگفت ما هم رفتیمو مستقر شدیم.

بچه ها سفارشاشون رو دادن.قلیون و چای و بهزاد هم هندوانه هوس کرده بود .برامون یه هندوانه ی بزرگ اوردن.

نوبت کیک شد.دیدم کیک و جلوی من و الهام گذاشتن.من اصلا انتظارشو نداشتم و کلی ذوق کردم که به یاد منم بودن.بهدش شمعها رو فوت کردیمو کیک خوردیم.

بعدش اون جعبه بزرگرو به من دادن و گفتن که کادوی تولد و پیشاپیش سالگرد ازدواج و منم خیلی خیلی خوشحال شدم.چون اصلا انتظار نداشتم.

برام یه سرویس چای خوری صورتی گرفته بودنو منم خیلی خوشحال شدم

اون شب خیلی خوش گذشت

از بهزاد جونمو خانوادم و دوستای مهربونم خیلی خیلی ممنونم


راااااستی ما 3 شهریور یه ساله شدیم.این یه سال خیلی خیلی زود گذشت. اصلا باورم نمیشه

این یه سال خیلی خوب بود و من از خدای مهربون به خاطر همه ی نعمتایی که به من و بهزاد داده ممنونم

از بهزاد جونم هم به خاطر همه ی زحمتایی که میکشه و به خاطر کادوی تولدم تشکر میکنم


دوست دارم عزیزم










پنج‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1392 :: 10:26 ::  نویسنده : سمیرا

بعد نوشت:

بچه ها شرمنده ما چند وقت نبودیم و نتونستیم به همه دوستان سر بزنیم

خیلی سرمون شلوغ شده بود و خیلی از روی همتون شرمنده شدیم که دیر اومدیم انشالله جبران کنیم



سلام و صد سلام به همه ی دوستان عزیز

سلام مخصوص به عشقم


من و بهزاد جونم تو این هفته کلا قهر بودیم.که 3 شنبه صبح با هم اشتی کردیم.منم میخواستم بهزاد جونمو حسابی سورپراز کنم.بهزاد جونم چند وقتی بود که میگفت  موهامو قرمز کنم.منم 3 شنبه شب کار بودم .یعنی ما تا 4 شنبه عصر همدیگه رو نمیدیدیم.پس بهترین فرصت بود.

من 3شنبه صبح رفتم خونه ی مامانم و اونجا موهامو رنگ کردم و تا عصر پیش خانواده بودم.ولی رنگ موهام بیشتر شبیه قهوه ای شده بود و خیلی خوشم نیومده بود.

4 شنبه صبح از بیمارستان رفتم بانک و یه سری کنر بانکی داشتمو انجام دادم.موقع برگشت به خونه شیر و پاستیل برای تزیین خریدم و همه چی تو خونه داشتیم.میخاستم یه رنگ جدید بگیرم که مغازه بسته بود.اومدم خونه و خیلی خوابم میومد و ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتی نخوابیدم و کیک و اماده کردم و گذاشتم توی فر.بعد کلی ظرف شستمو خونه رو گرد گیری کردم.بعدش رفتم بیرونو رنگ گرفتمو اومدم.موهامو رنگ گذاشتم و رفتم حموم.بعدش موهامو سشوار کشیدمو اتوی مو کشیدم.


بعد از اینکه کیک سرد شد برش زدمو تزیین کردم.نهار خوردمو.یه ظرف میوه اماده کردم که شبیه قلب درست کردم.کلا تم همه ی تزیینا قلب بود.


بعد دوباره رفتم بیرونو شمع و کرم کارامل گرفتم.کاراملو درست کردمو گذاشتم توی یخچال و بعدش روی میز و اماده کردم.بعدش انار و ریختم توی ظرف و گذاشتم روی میز.کارامل رو هم گذاشتمو دوربین رو هم اماده کردم.


خودمم ارایش کردمو موهامو درست کردمو منتظر عشقم موندم تا بیاد.



وقتی بهزاد جونم اومد اول که دید من موهامو رنگ کردمو خودش میاد و نظرشو میگه.بعدش که میز و کیک و دید گفت من فکر میکردم این مراسما 5 شنبه باشه.اخه من یه روز رفته بودم استقبال.چون 5 شنبه شیفت بودمو وقت این کارارو نداشنم.


خلاصه کلی عکس انداختیمو کلی کارای سخت سخت انجام دادمو همش دوربینو اماده میکردم و بهزاد همش دراز کشیده بود.


کیک و میوه  و کارامل و خوردیمو بعدش خواب و شیطونی و امروز صبحم بهزاد جون رفت سر کار و منم تا یه ساعت دیگه میرم.


بهزاد جونم خیلی دوست دارم.این 2 سال در کنار تو خیلی خوب و عالی بود.امید وارم سال های سال با عشق در کلار هم باشیم و بهترین لحظه هارو با هم تجربه کنیم.



بهزاد نوشت : 

سلام به دوستان گل

سلام گرم به همسر مهربون مو قرمزم

در اون بعد نوشت اول که بابت نبودنمون عذر خواهی کردم

در مورد کارهای اون روز 

من واقعا شگفت زده شدم و خیلی خوشم اومد و واقعا تشکر میکنم بابت تمام زحتمهایی که کشیده بودی عزیزم

بووووووووووووس با تمام وجود


   1      2       3    >>