X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224275
جمعه 1 فروردین‌ماه سال 1393 :: 19:54 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااااام و صد سلاااااااااااااااااااام به همه ی دوستانی که ما رو تنها نمیذارن

اسفند ماه کلی اتفاق افتاده

سه هفته ی اول که سر کار جدید هم میرفتمو خیلی سرم شلوغ بود و خسته میشدم که گفتن دوره ی آزمایشیت تمومه و بعد عید بیا و منم خیلی خوشحال شدم که تموم شد و قراره بعد عید برم.

چند بار هم با مامان و خواهرم رفتیم خرید .برای خید یه کیف و کفش خریدم و شلوار لی خریدم تا با اقای همسر ست بشیم.چون از تابستون مانتو داشتم که تا حالا نپوشیده بودم تصمیم گرفتم که مانتو نگیرمو همونارو بپوشم. 

اول میخاستم یه مانتو ی نارنجی داشتم میخاستم اونو بپوشم برای همین برای همسری جون هم یه پیراهن که هارمونی داشته باشه به عنوان کادوی تولد گرفتم ولی بعدش نظرم عوض شد و مانتوی قرمزمو قراره بپوشم

از نمایشگاه هم همسری جون یه کفش گرفت و منم 2 تا شال خریدم با کلی وسایل دیگه


23 اسفند هم خانواده ی من برای من عیدی اوردن.برای همسری جون یه ساعت خوشگل ،البته به سلیقه ی من گرفته بودن که همسری جون خیلی خوشش اومده بود.برای من هم یه زنجیر و پلاک طلا که خیلی دوسشون دارم.همراه با هفت سین و میوه و شیرینی و اجیل با کیک تولد برای عشق من.دستشون درد نکنه .خیلی برامون زحمت کشیده بودن

من به خانواده ی بهزاد هم گفته بودم تا بیان و دور هم باشیم.که برای من یه پیراهن و برای بهزاد جون هم یه پیراهن اورده بودن .دستشون درد نکنه


خلاصه دور هم بودیمو کیک خوردیمو جشن گرفتیم و خوش گذشت.

بهزاد جونم 

عزیز دلم 

همسر مهربونم

تولدت مبارک

مبارک                    مبارک

تولدت مبارک عزیزم


سال 92 هم تموم شد و توی این یه سال کلی تجربه داشتیم و کلی اتفاقا افتاد.اتفاقای خوب و بد......

7 ماه از زندگی مشترکمون گذشت که خیلی لحظه های خوبی با هم داشتیم .عزیز دلم ممنون بابت همه چی ،ممنون بابت اینکه توی این 7 ماه (البته 21 ماه +7)کنارم بودی،همیشه هوامو داشتی

خیلی وقتا اذیتت کردم ،منو ببخش

منو ببخش اگه بعضی وقتا خیلی خیلی از دستت ناراحت میشم و دلم میشکنه و نمی تونم جلوی اشکمو بگیرم

منو ببخش اگه ناراحتت کردم

خیلی دوست دارم

از خدا میخام که کمکمون کنه تا بتونیم سال های سال.خیلی خیلی طولانی در کنار هم با عشق و امید در کنار هم باشیم


سال جدید و اومدن بهار رو به همه ی دوستای عزیزم تبریک میگم و برای همه ی عزیزانم بهترین ارزو ها رو دارم


راستی موهامو بنفش کردم که همسری جونم خیلی خیلی خوشش اومده

15 روز عید رو هم کامل میامو تعریف میکنم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به خانومی عزیزم

و سلام به همه دوستان که چند ماهی هست من نیومدم خدمتشون

عید همه مبارک

راستی این اولین عید منو سمیرا بوداااااااااااااااااا

الان که خانوم میاد مینویسه مطمئنا متوجه شدید که سرم چقدر شلوغه و نمیتونم بیام اینقدر که الان بعد از چند روز فرصت کردم بیام و جواب همسرو بدم

بله خانوم رفته کلی خرید کرده چون دوست داشت ست باشیم 

دست خانومی و خانواده ها درد نکنه که زحمت کشیدن دوتا پراهن و ساعت نصیب من شد که بسیار شادمان گشتیم

اره 7 ماه گذشت با تمام شیرنی هاش که خدا رو شکر خوب و خوش گذشت کمی ناملایمات بود که اونم طبیعیه

بالاخره طول میکشه تا دونفر با دوتا فرهنگ مختلف با هم کاملا هماهنگ بشن

منم چندباری سمیرای خودمو ناراحت کردم که ازش عذر خواهی کردم و دوباره عذر خواهی میکنم


موهات که خیلی ناز شده ممنونم که واسه من زحمت میکشی

خیلی خیلی دوستت دارم

چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 :: 14:07 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااام و صد سلام به همه ی دوستان 

یه سلام پراز عشق به همسری جون که با تمام وجود دوسش دارم


9 مرداد بهزاد جون گفت پاشو بیا اینور دیگه!!!!!!!!!!!

منم صبح شیفت بودم،اومدم خونه و نهار خوردمو خوابیدم،عصر،از خواب بیدار شدمو بغرمو بستمو رفتم خونه ی خودم

مامانیم کلی تعجب کرده بود،می گفت چرا یهوییییییییییی!!!!!!؟؟؟؟؟؟

من سر راه سبزی گرفتمو ماست و از این جور چیزا.....بهزاد جون هم یکم میوه گرفته بود که با یکم از وسیله ها ی عشقم اوردیم خونمون.من افطارو اماده کردمو با هم خوردیم.شیطونی کردیمو حموم رفتیم

بهزاد جونم خوابید من بیدار بودم تا سحر،هم زمان دعا های شب قدر و میخوندم و برای سحر هم عدس پلو درست کردم

با هم خوردیمو خوابییدیم.هردوتامون شیفت بودیم.شب که برگشتیم من خیلی خوابم میومدو خسته بودم ولی بهزاد کلی بهم انرژی داد.

جمعه هم کلی رفتیم خرید کردیمو یخچالو پر میوه و سبزی کردیم

مامی رفته بود برای من و خودش پرده سفارش داده بود.من چهار شنبه رفتم پرده رو گرفتم و رفتم خونه ی مامانینا.اولش خیلی خوشحال بودم چون خیلی دلم تنگ شده بود ولیییییییی وقتی رفتم کلی استرس،داشتم و دلم برای عشقمو خونمون تنگ شده بود..صورت بهزاد همش جلوی چشام بود

ماجرای پنج شنبه رو هم که بهزاد جون تعریف کرد ولی نگفت که تو روز تولدم با من قهر کرده بود ومن کلی نازشو کشیدم که باهام اشتی کرد.عصر اون روز من دیر رسیدم هم اخرین روز بود و موقع اذان بیرون بودم،یهو دلم گرفت و بغض کردم و چند تا اشک هم از چشام اومد

خلاصه روز دلگیری بود و ربطی به کادوی تولدو تبریک گفتن نداشت.

عزیز دلم تنها چیزی که باعث شد انرژی بگیرم این بود که دیدم با این که شیفت بودیو روزه هم بودی ولی رفتی کیک گرفتی برامو کلی انر ژی 

داد به من.

ممنون همسری جون


صبح عید هم بیدار شدیمو رفتیم حموم.بعد یه صبحونه ی مشتی.بعدش رفتیم خونه ی مامان بهزاد و همراه با خانواده ی بهزاد رفتیم خونه ی مادر بزرگ بهزاد و ساعت 12 بود که اومدیم خونه ی ما برای نهار،بعد نهار مامان برای کادوی تولد پول داد و من و عشقم عصر،رفتیم یه عینک افتابی خریدیم،


شنبه صبح هم مامان و بابا رفتن مسافرت.من شیفت بودم ساعت 12 راه افتادیم.بهزاد رفت خونشون و منم رفتم بیمارستان.شب برگشتم خونه ی مامانینا،یک شنبه هردوتامون شیفت بودیم شب اومدیم خونه ی مامانینا،سهیلا برامون شام درست کرده بود.دوشنبه کارای هماهنگی بین ارایشگاه.و اتلیه رو انجام دادمو  برای نهار کیک گوشت و بادمجون درست کردم .به نظر خودم که خوب شده بود،عصر هم نفس رفت خونشون.سه شنبه لباس عروسو گرفتم،عصرسه شنبه هم با سهیلا رفتیم دنبال کارتو، تور برای پشت سر و ژیپون،اینا رو هم سفارش دادم.


یک شنبه قراره برام مهمون بیاد،سادی جون،مرضیه،و سمانه قراره بیان خونه ی من و بهزاد جون

شرمنده این پستم طولانی شد ،اتفاقای این هفته رو سعی میکنم تا قبل عروسی بزارم ولی فکر کنم وقت نشه اما تمام تلاشمو میکنم


عکسارو هم قراره بهزاد جون بزاره

از تمامی دوستان دعوت میکنم که توی جشن  و شادی ما شریک بشن و ما رو با حضورتون خوشحال کنید

برامون حسابی دعا کنیدااااااااا 

یکشنبه 11 فروردین‌ماه سال 1392 :: 00:29 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااام

سلام به همه ی دوستان گل

تبریک     تبریک 

به مناسبت سال جدید و نوروز

امیدوارم امسال یکی از بهترین سال ها برای همه ی ما باشه


من هفته ی اول عید شیفت بودم.دو روز اول خونه ی بهزاد جونم بودم.با هم رفتیم خونه ی مادر بزرگش.2 فروردین پدر و مادر بهزاد رفتند مسافرت.ما تا 4 صبح خونه ی بهزاد جون موندیم.بعدش اومدیم خونه ی ما وتا شب بهزاد پیش من موند.چون خواهر شوهر محترم خونه تنها بود بهزاد برگشت خونه .

هردوتامون 6 شیفت بودیم.7 صبح همسر گلم رفت حموموحسابی صفا داد .من و بهزاد و سهیلا جون قرار بود 7 به مناسبت رسم هر ساله بریم چیتگر

روز قبلش همه ی وسایلارو اماده کردم.ساعت 10:30 با همسری جون قرار داشتیم.اول ناهار خوردیم بعدش یه دور با دوچرخه زدیمو کلی عکس انداختیم.برای تشکر از زحمات سهیلا جون قرار شدبریم بیرونو  بستنی بخوریم.بعد از استراحت ،عصر رفتیم بیرون وسهیلا بستنی سفارش داد من الوی ترش و بهزاد ذرت مکزیکی.البته هر سه تامون با هم خوردیم

روز 8 خونه دو تا از خاله های من دعوت بودیم .روز 9 خونه ی دو تا دایی ها رفتیم و دید و باز دید عید ما تموم شد.صبح روز 9 عکسایی که توی یک سال انداخته بودیمو گلچین کردیم تا سر فرصت مناسب بدیم برای چاپ.

روز 10 هم من ناهار میگو درست کردم همراه با یه خوراک سبزیجات ژاپنی.

عصر اومدیم خونه ی بهزاد جونم قبلش رفتیم انقلاب،یه البوم جدید خریدیم .

اینم از خاطرات این چند روز

چند روز مونده رو میام و بعدا تعریف میکنم

راستی سری پیش که ما رفتیم چیتگر.من تصمیم گرفتم و خیلی دوست داشتم که دوچرخه ی 2 نفره بگیریم.این سری که رفتیم اولش بهزاد اصلا به روی خودش نمی اورد بعد از کلی اصرار من ما دوچرخه ی 2 نفره گرفتیم.

اولش خیلی سخت بود.من خیلی می ترسیدم ولی بعدش خیلی راه افتادیمو خیلی حال داد.یه تجربه جدید بود.ولی بهزاد خیلی خسته شده بود


بوووووووووووووووووووس

دوست دارم عزیزم

---------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به همسر خوبم و تمامی دوستان

راجب روزهای اول عید که حرفی ندارم اماااااااااا

این عید دیدنی ها پدرمو در آورد همش در حال خوردن بودیم از این خونه میرفتیم بیرون میرفتیم خونه بعدی قبول نمی کردن که سیر هستیم باید میخوردیم دیگه آخرش گفتم اگه میخواید من زده برم بیرون به من تعارف نکنید

دیدن پای مرگ و زندگی در میونه قبول کردن من چیزی نخورم

اره خانومی میگو درست کرد خیلی هم خوشمزه شده بود و به من چسبید

بنده خدا از صبح توی آشپزخونه بود و زحمت میکشید

در مورد دوچرخه دو نفره که دیگه هیچ دوچرخه نگو بلا بگو

پدرم در اومد اما خاطره ای بسیار خوب بود

بازم بخوای میگم چشم عزیزم

بوووووووووووووس




بعدا نوشت:

10 و 11 هم خونه ی بهزاد جونم بودیم.12 صبح اومدیم خونه ی ما.تدارکات 13 بدر و اماده کردیم.شب داشتیم با هم حکم بازی میکردیم که بهزاد گفت فردا باید برم

ااااااااااااااخ منو میگی انکار که غم کل دنیا رو ریختن توی دل من.خیلی ناراحت شدم .روز 13 هم رفتیم بیرون.خیلی خوب بود.اتیش و سیب زمینی کبابی و جوجه و اخرشم کلی عکس انداختیم

خوش گذشتوکلا تعطیلات خوب بود ولی دوست نداشتم تموم بشه










   1      2    >>