X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224275
یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392 :: 10:58 ::  نویسنده : بهزاد

سلاااااااااااام به تمام دوستان گل

ممنون که احوال ما رو میپرسین

سلااااااااام به سمیرا جونم که این چند روز خیلی زحمت کشید


فکر کنم تیتر گویای همه چیز باشه

بله من از دو سال پیش دچار فتق یا همون هرنی شدم و چند بار خواستم عمل کنم که کنسل میشد تقریبا 3 بار کنسل شد.

این بار باز تصمیم گرفتم به هر صورتی که شد حتما عمل کنم

برای همین برای روز جمعه 29 شهریور با یکی از جراحای خوبمون هماهنگ کردم بعد با یکی از بهترین پزشکهای بیهوشی خودمون هم هماهنگ کردم بعدش یکی از بچه های اتاق عمل که کارش خوبه و آقا هم هست هماهنگ کردم و همه چیز درست بود برای روز حمعه.

صبح ساعت 6.30 صبح به همراه سمیرا جوووون رفتیم بیمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و رفتم بخش و لباس هم عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. تمام برنامه ها برای ساعت 8 صبح بود

من ساعت 7.30 زنگ زدم به جراح و گفتم من بستری شدم و شما ساعت 8 اتاق عمل باش گفت باشه من میام

بعد زنگ زدم اتاق عمل گفتم زنگ بزنید به بخش بگید بیمار رو بیارید اتاق عمل ( چون اتاق عمل راحت تر بودم و میخواستم وسایل بیهوشی رو آماده کنم ) که اونام زنگ زدن و منم رفتم داروهای بی حسی از کمر ( اسپاینال ) را حاضر کردم و روی تخت خوابیدم

ساعت 8 هم جراح اومد و هم متخصص بیهوشی و سمیرا هم بیرون اتاق عمل ایستاده بود و نگاه میکرد.
خلاصه از کمر بی حس شدم ( خیلی حس جالبیه و در عین حال کمی ترسناک الیته من چون کار خودم بیهوشیه و میدونستم چه اتفاقاتی میفته زیاد برام ترسناک نبود )

عمل ساعت 9 تموم شد و منم رفتم ریکاوری و سمیرا هم اومد پیشم بعدش ساعت 9.30 رفتم بخش

اولش درد نداشت اما بعدش نمیتونستم تکون بخورم و در تمام این لحظات کسی که بم انرژی میداد سمیرای عزیزم بود.

جمعه بستری بودم بیمارستان و شنبه ساعت 11 ترخیص شدم که با هر زوری بود اومدم بیرون بیمارستان و بابام اومد دنبالم و ما رو رسوند خونه

مامانم هم برامون ناهار درست کرده بود و بعدش ناهار خوردیم و با سمیرا خوابیدیم و ساعت 5 بعد از ظهر بود که مامان و بابای سمیرا به اتفاق سهیلا جون اومدن خونه ما و بعدش که رفتن مامان و بابای من و خواهرم اومدن خونه ما برای ملاقات.


خدا رو شکر از دیروز خیلی بهترم



راستی دوستان من تمام بستهاتون رو میخونم و میام کامنت میذارم اما اگه کمی دیر میام دلیل نمیشه شما رو فراموش کرده باشم در هر صورت مطالبی رو که میذارین در فیدلی ثبت میشه و حتما میام میخونم.

اینم مدرکش : ( تعداد 59 آپدیت جدید باید بخونم )



یه سری از وبلاگها هم هست ما هرچی میریم بشون سر میزنیم زیاد ما رو تحویل نمیگیرن که باید برخلاف میلم یه خونه تکونی بکنیم

سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1392 :: 14:40 ::  نویسنده : سمیرا

سلام به همه ی دوستان عزیز.ممنون از حضور دلگرم کنندتون.

سلام مخصوص به همسری جونم که الان سر کاره

از اون چند روز ناراحت کننده سعی میکنم حرفی نزنم .خیلی سخت گذشت.من شجمعه به همه ی دوستان خبر دادم تا دیگه کسی برنامه ریزی نکنه.بهزاد جونم یک شنبه برای مراسم خطم اومد.بعد از نهار با هم اومدیم خونه ی ما و یکم استراحت کردیم.عصر یه جورایی رسما اومدیم خونه ی خودمون.نزدیک خونه یه فلافلی هست که همیشه شلوغه.با بهزاد جون قرار گذاشته بودیم که یه روز بریمو بخوریم.که موقع برگشت دیدیم که هم موقع شامه و هم یه فصت مناسب.رفتیمو 2تا فلافل با دوغ سفارش دادیمو همون جا خوردیم خیلی چسبیدو واقعا خوشمزه بود.شب هم اومدیم خونه و با هم بودیم.از 2 شنبه مرخصی من شروع میشد و از 3 شنبه مال بهزاد جون.عزیز دلم صبح رفت سر کار و من هم مشغول مرتب کردن خونه شدم.خیلی وضع خونه بد بود.من از صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم که زنگ بزنم به بچه ها تا بیان تهران و با هم باشیم.قبلش بهزاد جونم زنک زد و گفت بریم با بچه ها چیتگر؟؟؟؟منم گفتم بریم عزیزم

بعدش من زنگ زدم به بچه ها و مخشونو زدم تا بیانو با هم باشیم.که موفق هم شدم.بعد گفتم برای گشتن پینت بال هم خوبه اول با بچه ها و بهزاد هماهنگ کردم.بعد به اونجایی که شمارشو داشتم زنگ زدم که گفت تا 3 هفته ی دیگه وقتمون پره.بعد یادم افتاد که چیتگر هم پینت بال داره.رفتم سرچ کردمو شمارشم پیدا کردم و هماهنگیاش  و نفسم انجام داد.من همه ی صبح تا عصر اون روزو گوشی به دست بودم و همزمان هم داشتم کارای خونرو انجام میدادم.


عصر که بهزاد جونم اومد با یه نوشیدنی مخصوص از عشقم همراه با اب طالبی استقبال کردم که به بهزاد جونم خیلی خیلی حال داده بود.برای شام هم ماکارونی شکل دار همراه با ژله و سالاد داشتیم که عشقم خیلی خوشش اومده بود.بعد شام هم با بهزاد جونم 2 تا مرغ رو خرد کردیم.هردومون اولین بارمون بود.کلی سوتی دادیمو حسابی خندیدیم.



سه شنبه 92/5/29

خاله ی من از شهرستان به خاطر عروسی اومده بود.چون تو این چند وقت نشد که خالمو ببینم برای همین با مامانینا برای شام دعوت کردمشون.صبح بعد از یه صبحونه ی مشتی رفتیم با عشقم خرید.

میوه.موز.کنهو.کلم.سبزی خوردن.سیب زمیلی و پیاز و فلفل دلمه ای.کدو و بادمجون و گوجه و خیار و شیر و کرفس و سیر و گوشت و طالبی خریدیم

اومدیمو سرگرم جمع کردن وسایلی که خریدیم شدیم.بهزاد جونم گوشتارو خرد کردو منم بسته بندی کردم.کرفسو پاک کردمو شستمو سرخ کردم .اخه میخاستم برای چهار شنبه نهار خورش کرفس درست کنم.بعدش سبزی و پاک کردمو میوه ها رو جمع کردم.شیر و گرم کردمو ماست زدم.کدو و بادمجون خرد کردم برای شام. چون میخاستم برای مامانینا غیمه بادمجون درست کنم.با بهزاد جون نهارو خوردیمو من شامو بار گذاشتم.و همزمان بادمجون،سیب زمینی و گوجه ها رو سرخ کردم.سالاد درست کردم.اب طالبی در اوردم.در همین حین هم بهزاد جونم داشت برای انباری قفسه درست میکرد.که یکم هم  کمک بهزاد جونم کردمو اونارو درست کردیم.ژله ی نهار 4شنبه رو هم یکمشو درست کردم

بعدشم اومدم خونه و جارو و دستمال کشیدم.اماده بودیم که مهمونا بیان .که مامان زنگ زد و گفت که براشون مهمون اومده و نمیتونن بیان.من و بهزاد یکم از قیمه خوردیم .سالاد و اب طالبی و قیمه موند برای 4شنبه نهار.



4شنبه92/5/30

صبح زود از خواببیدار شدم.ژله رو اماده کردم.صبحونه رو درست کردم.بچه ها قرار بود صبح ساعت 8 راه بیفتند و تا 11 اینجا باشن.که ساعت 10 بود من زنگ زدم.گفتن که هنوز راه نیفتادن.منم که دیدم وقت دارم فتو چینی هم برای نهار اماده کردمو میوه ها و تمام ظرفارو چیدمو اماده بودیم.لحظه ی اخر هم رفتم دوش گرفتمو اومدم.تو زمانی که من داشتم دوش میگرفتم بهزاد حواسش به ماکارولی های اشیانه ای بود تا زمان ابکش کردنشون برسه.

غذا رو ابکش کردیمو من ارایش کردم .بچه ها گفتن که نزدیک خونه ان.ما هم رفتیم دنبالشونو اومدیم.یکم حرف زدیم.من پذیرایی کردمو چای دم کردم .برنجمو ابکش کردمو همه چی اماده بود.با هم نهار خوردیمو کلی سر سفره خندیدیم.عصر هم بهزاد جون رفت بیرون ما هم تا ساعت 7 با هم بودیمو کلی حرف زدیم.بعدش بهزادم اومد و بچه ها دیگه رفتن خونه ی نسرین جون.گفتن که شیا اونجا راحت ترن.عشقم dvd خریده بود.اونو نصب کردیمو یه کوچولو از دست من ناراحت شده بود که اونم رفع شد.


5شنبه 92/5/31

صبح ساعت 9 بیدار شدمو وسایلو اماده کردمو صبحونه رو اماده کردم.بهزاد جونم بیدار شد و با هم صبحونه خوردیم.من با بچه ها قرار داشتم قرار بود بریم دربندو امام زاده صالح.من ساعت 10:30 زدم بیرونو سلعت 8.30 رسیدم نزدیک خونه.بهزاد جون اومد دنبالمو سر راه کلی میوه خریدیم همراه با بلال.شب کلی انرژی داشتم.یه شیطونی مخصوص و با حال کردیم.بعدش با بهزاد خونم شامو اماده کردیمو خوردیم.



جمعه  92/6/1

جمعه صبح من ساعت 7:30 بیدار شدمو وسایلارو اماده کردم و ارایش کردمو اماده شدم.بعدش با عشقم صبحونه خوردیم و ساعت 8ک30 زدیم بیرون.ساعت 9:30 رسیدیم ایستگاه ایران خودرو و دوستای منو دیدیم .بعدش با هم رفتیم سمت پینت بال.سانس ما ساعت 10 تا 12 بود.اول با همه ی تیم اشنا شدیم.چون سه تا گروه مختلف بودیمو بعد از اشنایی رفتیمو لباسامونو  عوض کردیم و اماده شدیم برای نبرد.بعد از 2 ساعت بازی و سرگرمی،که این دو ساعت خیلی خوش گذشت.اماده شدیم برای اینکه بریم یه جای دنج تا دور هم باشیم.


2 تا ماشین داشتیمو 13 نفر بودیم.یه ماشن دخترا شدیمو یه ماشین پسرا.6 تا دختر بودیمو 7 تا پسر.توی مسیر کلی شیطونی کردیمو رقصیدیم و داد زدیم.یه کوچولو هم زدیم به یه نفر.بعد رسیدیم به یه جایی که قول داده بودن که دنجه ولی دیدیم که قبلا توسط خیلی ها کشف شده.خلاصه رفتیمو مستقر شدیمو.ذغال و اماده کردیم.لهارو خوردیم.بعد چایو میوه و بلالو هندوونه .خیلی از خوراکی هامون هم موند.پانتومیم بازی کردیم که خیلی خوش گذشت.

در کل روز خیلی خوبی بود و خیلی بچه های خوبی بودن و خیلی خوش گذشت.برای شام هم مامان من وو بهزاد و دوستای منو برا ی شام دعوت کرده بود.سر راه هم سهیلا رو دیدیم و دسته جمعی رفتیم.وقتی رسیدیم شامو میوه رو خوردیم.یکم پاسور بازی کردیم.همه خسته بودیمو خوابیدیم.شنبه صبح هم بهزاد جونم ساعت 8 بیدار شد و اومد خونه ی خودمون اخه امتحان داشت.بچه ها هم ساعت 9 بیدار شدنو بعد از صبحونه رفتن.


این چند روز واقعا خوش گذشت.و برای تغییر روحیه و حالت من خیلی خوب بود.از دوستای خودم که اومدنو دوستای من و بهزاد که با حرفا و کاراشون باعث شدن جمعه خوش بگذره و مخصوصا از بهزاد خونم ممنونم


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عزیزم ممنون خیلی زیبا نوشتی

فقط اومدم در مورد این حیوانی که اینجا کامنت میذاره بنویسم

حرفی برات ندارم اگه جرات داری ایمیل بذار تا بت بفهمونم ....

زیاد حرص نخور سکته میکنی

فقط نگفتی سنت به 18 سال رسیده اومدی اینجا رو میخونی یا نه؟


برای شروع بت بگم از یزد داری مزاحم میشی و از اینترنت پیشگامان داری استفاده میکنی برای پیدا کردن بقیه اطلاعات هم زیاد به خودم زحمت نمیدم


دوستان من بابت این حیوان از شما عدر میخوام

اگه بخواد زیاد هم حرف بزنه روی کل وبلاگ رمز میذاریم و در اختیار دوستان قرار میدیم


چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 :: 14:07 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااام و صد سلام به همه ی دوستان 

یه سلام پراز عشق به همسری جون که با تمام وجود دوسش دارم


9 مرداد بهزاد جون گفت پاشو بیا اینور دیگه!!!!!!!!!!!

منم صبح شیفت بودم،اومدم خونه و نهار خوردمو خوابیدم،عصر،از خواب بیدار شدمو بغرمو بستمو رفتم خونه ی خودم

مامانیم کلی تعجب کرده بود،می گفت چرا یهوییییییییییی!!!!!!؟؟؟؟؟؟

من سر راه سبزی گرفتمو ماست و از این جور چیزا.....بهزاد جون هم یکم میوه گرفته بود که با یکم از وسیله ها ی عشقم اوردیم خونمون.من افطارو اماده کردمو با هم خوردیم.شیطونی کردیمو حموم رفتیم

بهزاد جونم خوابید من بیدار بودم تا سحر،هم زمان دعا های شب قدر و میخوندم و برای سحر هم عدس پلو درست کردم

با هم خوردیمو خوابییدیم.هردوتامون شیفت بودیم.شب که برگشتیم من خیلی خوابم میومدو خسته بودم ولی بهزاد کلی بهم انرژی داد.

جمعه هم کلی رفتیم خرید کردیمو یخچالو پر میوه و سبزی کردیم

مامی رفته بود برای من و خودش پرده سفارش داده بود.من چهار شنبه رفتم پرده رو گرفتم و رفتم خونه ی مامانینا.اولش خیلی خوشحال بودم چون خیلی دلم تنگ شده بود ولیییییییی وقتی رفتم کلی استرس،داشتم و دلم برای عشقمو خونمون تنگ شده بود..صورت بهزاد همش جلوی چشام بود

ماجرای پنج شنبه رو هم که بهزاد جون تعریف کرد ولی نگفت که تو روز تولدم با من قهر کرده بود ومن کلی نازشو کشیدم که باهام اشتی کرد.عصر اون روز من دیر رسیدم هم اخرین روز بود و موقع اذان بیرون بودم،یهو دلم گرفت و بغض کردم و چند تا اشک هم از چشام اومد

خلاصه روز دلگیری بود و ربطی به کادوی تولدو تبریک گفتن نداشت.

عزیز دلم تنها چیزی که باعث شد انرژی بگیرم این بود که دیدم با این که شیفت بودیو روزه هم بودی ولی رفتی کیک گرفتی برامو کلی انر ژی 

داد به من.

ممنون همسری جون


صبح عید هم بیدار شدیمو رفتیم حموم.بعد یه صبحونه ی مشتی.بعدش رفتیم خونه ی مامان بهزاد و همراه با خانواده ی بهزاد رفتیم خونه ی مادر بزرگ بهزاد و ساعت 12 بود که اومدیم خونه ی ما برای نهار،بعد نهار مامان برای کادوی تولد پول داد و من و عشقم عصر،رفتیم یه عینک افتابی خریدیم،


شنبه صبح هم مامان و بابا رفتن مسافرت.من شیفت بودم ساعت 12 راه افتادیم.بهزاد رفت خونشون و منم رفتم بیمارستان.شب برگشتم خونه ی مامانینا،یک شنبه هردوتامون شیفت بودیم شب اومدیم خونه ی مامانینا،سهیلا برامون شام درست کرده بود.دوشنبه کارای هماهنگی بین ارایشگاه.و اتلیه رو انجام دادمو  برای نهار کیک گوشت و بادمجون درست کردم .به نظر خودم که خوب شده بود،عصر هم نفس رفت خونشون.سه شنبه لباس عروسو گرفتم،عصرسه شنبه هم با سهیلا رفتیم دنبال کارتو، تور برای پشت سر و ژیپون،اینا رو هم سفارش دادم.


یک شنبه قراره برام مهمون بیاد،سادی جون،مرضیه،و سمانه قراره بیان خونه ی من و بهزاد جون

شرمنده این پستم طولانی شد ،اتفاقای این هفته رو سعی میکنم تا قبل عروسی بزارم ولی فکر کنم وقت نشه اما تمام تلاشمو میکنم


عکسارو هم قراره بهزاد جون بزاره

از تمامی دوستان دعوت میکنم که توی جشن  و شادی ما شریک بشن و ما رو با حضورتون خوشحال کنید

برامون حسابی دعا کنیدااااااااا 

   1      2       3       4       5       ...      11    >>