X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224275
شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392 :: 20:33 ::  نویسنده : سمیرا

سلام و صد سلام به همه ی دوستان عزیز

یه سلام گرم به عشقم


من بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که تاریخ اتلیه رو بندازم برای 3 شهریور.چون بهزاد جونم 5 میخاست بره سر کار و برام مهم بود که به پاییز نخوره و انداختم وسط هفته تا هم اتلیه و هم ارایشگاه مشکلی با جابه جایی تاریخ نداشته باشن.


شنبه بعد از اینکه دوستان عزیز رو راهی کردیم من رفتم ارایشگاه .ساعت 11 بود که من رسیدم.اون روز بهزاد جونم هم امتحان داشتو صبح زود رفت.اول قرار شد موهامو رنگ بزارم و منم اصلا تصمیم نگرفته بودم که چه رنگی بزارم.خودم خیلی دوست داشتم روشن کنم ولی دیگه همونجا تصمیم گرفتم تیره بزارم و وسطاش تصمیم گرفتم که موهامو هایلایت کنم.

خلاصه بعد از کلی نشستنو منتظر موندن و شستن موهام ،به رنگ دلخواه رسیدیم.


بعدش نوبت ابروها و اصلاح صورت بود.ابروهام که به فنا رفت.همونجا گفتن این ابروی عروسه و ....اینجوری شد که فقط 1/3 ابروهای من موند.بعدش صورتمو بند انداخت.پدرم در اومد.اخه من اصلا صورتمو بند نمیندازم.

خلاصه من ساعت 5.30 از ارایشگاه بعد از اینکه کلی پول پیاده شدم اومدم بیرون.داشتم ضعف میکردم.زود خودمو رسوندم خونه و نهار خوردم.


بعد از نهارو یکم استراحت با سهیلا رفتیم دنبال دسته گل.قیمتا که نجومی بودن .بعد از کلی گشتن ،تونستیم یه دسته گن با گلای سرخ سفارش بدیم.


اومدم خونه و خیالم راخت بود که کارام تموم شده و فقط مونده بود گرفتن ژیپون و تور که قبلا سفارش داده بودم،که قرار بود بابا بره بگیره.


وقتی رسیدم خونه دیدم برای بابا یه کاری پیش اومده و رفته بیرون و تا دیر وقت نمیتونه بیاد.

اینجوری شد که من ساعت 8.30 رفتم دنبال گرفتن ژیپون و تور.وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم ولی حموم و اپیلاسونم مونده بود.اینارو هم تا 12 انجام دادمو بیهوش شدم.


به من گفته بودن که ساعت 8.30 ارایشگاه باشم.منم دیدم که عجله ای نداریمو اوناهم سریع کارارو انجام میدن.تقزیبا 9.30 اونجا بودم.اول ارایش صورتمو انجام دادنو بعد نوبت موهام شد.زنگ زدم به سهیلا تا برام لباسو بیاره.لباسو پوشیدمو موهامم سه سوت درست کردنو من ساعت 12.30 اماده بودم.


من نمیدونم واقعا این همه پولو برای چی میگیرن.....


بهزاد جونم هم ساعت 11 بود که رسیده بود.صبح قبل اومدن دوش گرفته بودو صورتشو حسابی صفا داده بود.وقتی که رسید رفت ارایشگاه و من که زنگ زدم که بگم حاضرم ،کارای داماد خون هم تموم شده بود.


بهزاد و سهیلا ساعت 1  اومدن دنبالم.بهزاد جونم وقتی منو دید همین جور مات و مبهوت مونده بود.

کلی با من حال کرده بود.

بعد رفتیم سر راه گل رو هم گرفتیم و رفتیم خونه.

نشستیم یه دل سیر نهار خوردیم.به بهزاد جون گفته بودم که برام نوشابه ی هایپ بگیره.اخه میگفتن که خیلی با حاله.

بهزاد جون هم برام گرفته بود.


ساعت 2 رفتیم آتلیه و البته قبلش کلی عکس گرفته بودیم.

رفتیم جلوی در اتلیه.یه چند دقیقه منتظر موندیمو بهزاد یکم ازمون فیلم گرفت و بعدش رفتیم سمت باغ.

باغ که خیلی باحال بود.کلی کارای سخت انجام دادیم.کلی دوندگی کردیم.تاب سوار شدیم.بهزاد جونم منو 2 بار بغل کردو 3 دور چرخوند.


خلاصه ساعت 5 دوباره برگشتیم اتلیه .اول چایی خوردیمو بعدش شروع کردیم به اندلختد عکس ودوباره بغلو چرخش و بوس.

بابا اومد دنبالمونو رفتیم خونه.سر راه زغال اخته خریدیم.

یکم با لباس عروس تو خونه چرخیدمو یواش یواش لباسامو در اوردم.

ولی اصلا دوت نداشتم که لباسامو در بیارم.بهزاد و سهیلا هم سنجاق های پشت سرمو باز کردنو میوه و شام خوردیم.بعدش رفتم حمومو خوابیدیم.

صبح هم اومدیم خونه ی خودمون و رسما زندگی مشترکمونو شروع کردیم.

بهزاد جونم تو اتلیه و باغ خیلی ابراز علاقه و عشق کرد و کلی با هم حرف زدیم.


عزیز دلم تو لباس دامادی خیلی جیگر شده بودی.خیلی خیلی دوست داشتنی

خیلی دوست دارمااااااااااااااااااااااااااااااااااا

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


سلام به سمیرای عزیزم و دوستان گلم

راست میگه از ارایشگاه که اومد بیرون کلی تغییر کرده بود و منم کلی حال کردم

خیلی نازو خوشگل شده بود

اونجا توی باغ نامرد ، عکاس هی میگفت عروسو بغل کن توی هوا بچرخون منم میخواستم بغلش کنم میترسیدم ارایش و لباسش خراب بشه از اونطرف هم تعادلم به هم میریخت

خلاصه این کارم انجام دادیم 

خیلی خوب بود و در کل خاطره خوبی بود

چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 :: 21:32 ::  نویسنده : بهزاد

سلام به همسر گلم

سلام به تمامی دوستان مهربون


اول تبریک میگم نتیجه انتخا.بات و انتخاب شدن آقای رو.حانی امیدوارم امید مردم ناامید نشه

دوم تبریک میگم صعود تیم ملی به جام حهانی امیدوارم امید مردم ناامید نشه


بله دوباره منم ( بهزاد ) خوب چه کنم دلم گرفته اومدم بنویسم ایراد داره؟ 

توی آرشیو وبلاگ قبلا نوشته بودم که ما پارسال این موقع ها با 1000 تا قرض و وام گرفتن تونستیم یه خونه کوچیک بخریم

خیلی دردسر کشیدم سر خریدن این خونه

زمانی که خونه رو خریدم یکسال از نامزدی من و سمیرا میگذشت و منم قول داده بودم که نامزدی ما بیشتر از دو سال طول نکشه

آبان امسال میشه دو سال که ما نامزدیم

اون موقع که معامله انجام شد و خونه رو خریدیم گذاشتم تا یکی بیاد اونو اجاره  و رهن کنه که با پول رهن بتونم باقی پول فروشنده خونه رو بدم

خوب خدا رو شکر اینکار انجام شد و 10 تیر 1391 ما قرارداد با مستاجر بستیم

امسال نزدیکای خرداد مستاجر عزیز زنگ زد و گفت شما میخواین خودتون بیان اینجا یا بازم قصد دارین اجاره بدین؟

گفتم قصد اجاره نداریم و با شرمندگی فراوان باید تخلیه کنید ( راستش خودم اصلا دوست نداشتم اینو بگم اما چاره چی بود؟ )

بعد از مدتی دوباره زنگ زد و گفت ما تصمیم داریم زودتر از موعد قرارداد تخلیه کنیم ( تقریبا 10 روز زودتر ) یعنی 30 خرداد

خوب طبیعی بود من پول رهن رو کامل نداشتم پس بدم

کل حسابامونو صفر کردیم و مقداری از پول رهن رو به مستاجر دادیم و قرار گذاشتم تا زمانی که خونه رو تخلیه کردن مابقی پولو بدیم

من طوری برنامه ریزی کرده بودم که تا تاریخ 10 تیر یه وام دیگه دستم برسه خوب همه چی خوب بود خدا رو شکر

اما زودتر تخلیه کردن برنامه ها رو ریخت به هم


به 100 نفر رو انداختم که یکماهه پول قرض بگیرم و قبل از یکماه پس بدم اما ....

عیب نداره مردم هم مثل من گرفتارن منم درک میکنم


اما یکی از اقوام عزیز که واقعا توی خرید خونه هم کمک کرد و انشالله خدا همیشه یاریش کنه باز کمک کرد و یه چک داد ( مابقی پول ) و منم قول دادم به محض آماده شدن وام پولو پس بدم 


حالا دارم حساب میکنم میبینم پرداخت اقساط این وامها میشه ماهی یک میلیون 

حالا مگه ما چقدر درآمد داریم؟؟؟؟؟


اما راهی هم مگه مونده؟

حالا بعد از تحویل خونه باید رنگ بشه ، کابینت بشه ، حفاظ درب ورودی میخواد و .... اینام یک طرف

از طرفی باید قرض مردم رو بدیم


خدا جون همیشه کمکتو حس کردم همیشه از زمان شروع این زندگی از خواستگاری تا..... امروز

بازم مثل همیشه به این .... کمک کن


بعد نوشت : دوستان خدایی نکرده اصلا قصد نداشتم ناراحتتون کنم ، خدا رو شکر خدا روزی رسونه

بعد نوشت دوم : انشالله مشکلات زوجهای جوان و اونایی که تازه رفتند سر خونه زندگیشون راحت حل بشه


دوستان خوبم واقعا محتاج دعای پربرکت شما هستم

جمعه 20 آبان‌ماه سال 1390 :: 17:36 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااام سلاااااااااااااااااااااااام

میخاستم این چند وقت بیامو همه خبرارو بذارم ولیییییییییییییییییییییییی امان از مشکلات زندگی

19 مهر بود که من اومدمو با بهزاد رفتیم برای خرید حلقه .4 ابان اومدم که چهارشنبه بودو برای 5شنبه صبحش با بهزاد قرار داشتم که صبح ساعت 10 خونشون بودم با هم یه سر رفتیم محضر و بعدش با هم رفتیم ازمایشگاه .ما ساعت 10:50 محضر بودیمو ازمایشگاه تا ساعت 11:30.کلی هیجانی خودمونو رسوندیم ازمایشگاه و بالاخره کارمونو انجام دادیم از همه مهم تر وضع بهزاد بود که کاملا اورژانسی بود.اون روز بارون خیلی قشنگی میومد خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــی حال داد.گرفتن جواب هم به عهده ی مامان شد و که خدا رو شکر اونم به خیر گذشت. از اونجایی که بهزاد سرش شلوغ بود من و مامان بهزاد روز چهارشنبه ی هفته ی بعدش رفتیم برای خرید لباس و بعد از گذشت چند ساعت لباس مورد نظرو خریدیم.

5شنبه شب بود که بهزاد زنگ زد به منو گفت که زینب میخاد بیاد تهران .منم کلی خوشحال شدمو بهش زنگ زدم که اماده بیاد تا برای عقد هم بمونه.منم جمعه عصر اومدم پیش بهزاد برای جشن تولد بهناز.زینب هم جمعه اومده بود تهرانو خونه ی یکی از دوستاش بود و ما برای شنبه صبح با هم قرار گذاشته بودیم.که بعد از کلی گشتن ،ساختمون گوشواره رو پیدا کردیمو زینبو دبدیم .اولش من یه حس خاصی پیدا کرده بودمو دوست داشتم فقط بشینمو زینبو نگاه کنم.

اون روز زینبو با مترو اشنا کردیم و کلی پیاده راه بردیمش.رفتیم خرید و بهزاد کت و شلوار مشکی خریدو کفش ، منم کفش خریدم.

رفتیم ناهار خوردیمو رفتیم خونه .یکم میوه و چایی خوردیم و استراحت کردیم منو بهزاد لباسامون رو پوشیدیمو یکم رقصیدیم .زینب برامون کردی رقصیدو منم ترکی و فارسی رقصیدم و قرار شد به زینب رقص ترکی یاد بدیم .بعد از شام یکم زود تر رفتیم تو اتاقو تا هم عکس بندازیمو هم راحت تر برقصیم.

من و بهزاد و خانواده ی من همش از زینب میخاستیم که برای جشن بمونه.فردا صبحش زینب با دوستاش رفت بیرونو صبحم که بهزاد رفت و منم به کارای جشن رسیدم.

دوشنبه هم که یه روز پر از استرس بود.صبح روز دو شنبه من و زینبو سهیلا رفتیم ارایشگاه .بعد از اینکه حاضر شدیم بابا اومد دنبالمون و اومدیم خونه.ناهار خوردیم و راهی شدیم به سمت محضر .من از صبح به خاطر استرس هیچی نخوردم تا شب.

بهتربن قسمت محضر عسلش بود که خیلی چسبید و من دو بار خوردم.

با بهزاد و مامانینا اومدیم سمت خونه ی ما .با بهزاد رفتیم اتلیه و عکس انداختیم .بعد اومدیم خونه و تقریبا مهمونا اومده بودن.بهزاد رفت سمت مرداو ما هم این ور زدیمو رقصیدیم.اخراش بهزاد اومد سمت ما و کلی براش رقصیدمو شام خوردیم.مهمونا رفتنو بهزاد شبش موند.راستی این چند روز کلی بارون اومد.فردای روز عقد هم که برف میومد و زینب هم اون روز صبح راهی شد.کلی جای خالیش حس میشه و دلم براش تنگ شده .

زندگی مشترک من و بهزاد رسما و عرفا و شرعا شروع شد.

حس خیلی خوبیه و خیلی کارا میخاییم انجام بدیمو کلی قولو قرار گذاشتیم

   1      2       3       4       5    >>