X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 224275
شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 :: 22:45 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان عزیز و یه سلام و خدا قوت به همسر مهربونم که این چند وقت خیلی زحمت کشیده

از اول اول تعریف میکنم ولی خیلی طولانی میشه


فردای روز اتلیه یعنی روز شنبه 8 تیر ماه من شب کار بودم.از صبحش کلی فعالیت کردیم.چون برای 9 تیر برنامه ریخته بودیم تا مراسم جهاز برونو بگیریم و بعدش هر وقت تونستیم جهازو ببریم


یک شنبه صبح من اومدم و شروع کردیم به اماده کردن وسیله ها و ....

خودمون هم از ساعت 1 اماده شدیم و ناهار خوردیم و منتظر مهمونا شدیم.تازه بعد از ناهار بود که داشتم بیهوش میشدم و کلی خوابم میومد.

یواش یواش مهمونا اومدن و مجلس گرم شدو کلی رقصیدیم و مهمونا کادوهاشونو دادن.شبش هم که همه چیو برای بهزاد جونم تعریف کردمو زود خوابیدیم.

دوشبه من از صبح شیفت بودم وسه شنبه هم شب کار بودم.سه شنبه صبح من و مامان گلم رفتیم مولوی برای خرید و سفارش پرده.ساعت 11.30 رسیدیم و بعد از یه دور خیلی کوتاه رفتیم توی یه مغازه و تا ساعت 2 اونجا بودیم.خلاصه پرده ی اتاق خواب و اشپز خونه رو سفارش دادیم .هر وقت اماده بشه حتما عکسشو میذارم


شب هم که شیفت بودم و صبح 4 شنبه اومدم خونه و سریع خوابیدم.بعدش اپی کردمو دوش گرفتم.من و بهزاد جونم 5شنبه و جمعه و شنبه رو خالی کرده بودیم برای اسباب کشی.چون اقای رنگ کار گفته بود 4شنبه ظهر خونه امادست.


منم بارمو بستم و رفتم خونه ی یار.چون خواهر و مادر شوهری جون رفته بودن مسافرت و بهزاد جونم و باباش تنها بودن منم 4شنبه عصر رفتم پیششون تا تنها نباشن


وقتی رسیدم بهزاد جونم هم از سر کار اومده بود و دوش گرفته بود.یکم عشقولی شدیمو حرف زدیم.من شام درست کردمو رفتیم خونمونو دیدیم.خیلی عوض شده بود و خیلی خیلی تمیز شده بود.اونجا هم شیطونی کردیمو اومدیم

4 شنبه فهمیدیم که رنگ کار خیلی کارش مونده و به ما گفت یا 5 شنبه شب یا جمعه صبح کارش تموم میشه.ما هم کلی ناراحت شدیم اخه تمام برنامه هامون به هم خورد

5شنبه تا ظهر خوابیدیم .من برای ناهار ماکارونی درست کردمو خوردیم.بعدش رفتیم امار قیمت یخچالو گرفتیم که دیوونه کننده بود.


جمعه بعد از خواب و خوردن صبحونه و دیدن فیلم با بهزاد جونم رفتیم موکت خریدیمو اومدیم خونه.و سلعت 8.30 رفتیم خونه ی مادر بزرگ بهزاد.

شامو اونجا بودیمو موقع برگشت سه تایی سوار موتور شدیم اومدیم.من اولین بارم بود که سوار موتور میشدم.تجربه ی خوب و پر هیجانی بود


شب هم موقع خواب بهزاد جون من خیلی گرمش بود .کلی با هم حرف زدیمو خوابیدیم.من صبح شنبه شیفت بودم .رفتم سر کار و بهزاد جونم خونه موند.


جمعه شب تازه رنگ کار کارش تموم شد .و قرار بود از شنبه صبح تا عصر هم کابینت ها نصب بشه.من هم اولش تصمیم گرفتم که شنبه ظهر بعد از کار برم خونه ی خودمونو کارامو انجام بدم و یک شنبه عصر بیام.که دلم نیومد بعد از سر کار اومدم خونه ی بهزاد جونم و اولش تو بغل هم خوابیدیمو بعدش حسابی شیطونی کردیم.


بعد شیطونی هم چای و چیپس فلفلی با ماست خوردیم اخه من خیلی دلم خواسته بود

ساعت 4.30 با بهزاد جونم رفتیم خونه ی خودمونو تصمیم گرفتیم که اتاق خوابو مرتب کنیم.عشقم اول چوب پرده رو زد.منم پنجره رو دستمال کشیدم.و بعدش رفتم سراغ شستن حموم که بیشتر از دو ساعت زمان برد.برق افتاد حموممون.منم کلی حال کردم.


بهزاد جونم هم کلید و پریز ای اتاقو زد و با هم اتاقو موکت کردیم.از ساعت 6 هم کابینت ساز در حال نصب کردن کابینت هاست تا الان.

من  ساعت 9 اومدم خونه و یکم شربت برای عشقم درست کردمو براش بردم.بعدش اومدمو شام درست کردم الانم منتظرم تا بهزاد جونم بیاد و با هم شام بخوریم 

من خیلی خسته شدم و دارم بیهوش میشم


راستی مهگرد بیستم من و عشقم هم رسید


کلی تبریک و بوسو بغل به عشقم

بهزاد جونم خیلی دوست دارم.ارامش در کنار تو بودن برای من یه دنیا ارزش داره

با تمام وجود دوست دارم


پنج‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1392 :: 21:03 ::  نویسنده : بهزاد

سلااااااااااااااام به خانومی 

سلاااااااااااااام به همه دوستان گل که لطف و محبتوشون واقعا به ما انرژی میده

خدا رو شکر که هستید


خوب امروز ماهگرد ماست که بعضی ها فراموش کردن

فدای سرت عیب نداره

منو تو نداریم که

انشالله تا چند ماهه دیگه از خونه خودمون مینویسیم

بچه ها خیلی برامون دعا کنید یه ذره شرایط سخت شده


امروز از صبح دارم تمام آرشیو وبلاگ قبلیمونو منتقل میکنم به اینجا

منو سمیرا اول با بلاگفا شروع کردیم بعد از تغییرات مسخره اونجا اسباب کشی کردیم به پرشین بلاگ و اونجا در کمال ناباوری بعد از مدتی وبلاگ ما رو فیل.تر کردن

ما هم اومدیم بلاگ اسکای

الان خیلی خوشحالم به خاطر انتخابمون

فقط منتظر بودن سیستم جدید بلاگ اسکای رو نمایی بشه تا بتونم آرشیو رو منتقل کنم


اینم سورپرایز من برای سمیرا خودم و دوستانی که دوست دارن گذشته رو مطالعه کنند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلااااااااااااااااااام و صدسلام به همه ی دوستان و مثل همیشه سلام مخصوص به همسر گلم

این ماه خیلی طول کشید من خیلی وقته منتظرشم و انقدر طول کشید که یادم رفت 


تبریک میگم عزیزم

راستی بابت اضافه کردن مطلبای قبلی خیلی خیلی ممنون

خیلی حس خوبی بود وقتی مطلبای قبل و خوندم.چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم


ولی بهزاد جونم قبلنیا خیلی با احساس  تر مینوشتیا شیطون.


ممنون گلم 

راستی اصلا یادم نبود این چند روز که من و بهزاد جونم پیش هم بودیم کلی اتفاق افتاده

دوشنبه صبح من از بیمارستان اومدم خونه چون شبو بیدار بودم یکم خوابیدمو سایت 11 بیدار شدم و حاضر شدمو نزدیک ساعت 12 بود که عشقم اومد پیشم


با هم بودیم تا عصر.بعد از ظهر منو همسری جون همراه بابا و مامان من رفتیم مبلی و که من قبلا پسند کرده بودم و دیدیم.که مورد فبول واقع شد و ما مبل و میز ناهار خوریو جلو مبلی و سفارش دادیم و اومدیم خونه.


بعدش من و بهزاد جونم رفتیم یه دوری زدیمو تو راه بستنی خریدیمو اومدیم

برای شام هم جوجه داشتیم که من و بهزاد جونم اماده کردیم و همه دور هم خوردیم


بعد شام هم کلی شیطونی کردیمو بیهوش شدیم

کلا این دو روزو حسابی شیطونی کردیم


بهزاد جونم شب کلا روی بالش من خوابیده بودو چند بار هم محکم بغلم کرد و فشار داد.که صبح من از عشقم پرسیدم که فکر کنم شبو خوب نخوابیدیا گفت چرا ،خوب بود.که براش گفتم که شب چه جوری بود که عشقم گفت نا خوداگاه بوده.منم گفتم قربون نا خود اگاهت برم   چه نا خود اگاه خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی


بعد از صبحونه هم کلی لباس پوشیدمو در اوردم .خیلی خسته شدم ولی خیلی خوب بود .کلی لباس برای اتلیه انتخاب کردیمو ست کردیم

عصر هم که با هم رفتیم.عشقم رفت خونه و من هم رفتم سر کار


خیلی دوست دارم عزیزم


یه بوس محکم و ابدار


جمعه 16 فروردین‌ماه سال 1392 :: 23:04 ::  نویسنده : بهزاد

سلاااااااااام

سلام به سمیرای عزیزم و سلام به تمامی دوستان


بله امروز ماهگرد ماست و ما داشت یادمون میرفت من یه دفعه یادم اومد و اومدم اینجا تا ثبتش کنم

خوب امروز  خونه سمیرا جونم بودم در اصل خونه پدر زن محترم


کلی با خانومی شوخی گرفتم هی میخواست با من کشتی بگیره زورش نمیرسید 

منم کلی اذیتش کردم


یه مساله مهمی برامون پیش اومد و اون اینکه من به گلم گفتم دوست ندارم با اومدن کوچولو بین ما فاصله بیفته و باید اینو حواسمون باشه و راجب این موضوع حرف زدیم

ما باید تمام حواسمون به عزیز کوچولومون باشه ولی نباید محبت و وقت برای هم کم بگذاریم 


خوب بریم سر اصل مطلب

فدات شم یک ماه دیگه به مجموع ماهگردامون اضافه شد و این یه حس خوب برای من داره

یعنی نزدیک شده به پایان زندگی مجردی

قربونت برم دوستت دارم با تمام وجود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــام به همه ی دوستان و همسری جونم

من اصلا فکر نمی کردم که به این زودی رسیدیم به 16 فروردین.

اااااوووووه اوووووه

اون روز کلا بهزاد از بدو ورود منو اذیت کرد تا زمانی که بره.نمیدونید که چه بلاهایی سر من اورد

با هم عکسارو گذاشتیم توی البوم.خیلی قشنگ شدن.

عصر 5 شنبه رفتیم بیرون من لباس اسپرت ورزشی خریدم.گفتم حالا که اینو خریدیم باید بریم دربند.دیگه به زوووووووور بهزادو راضی کردیم و رفتیم کلی وسیله و تنقلات گرفتیم و اماده ی رفتن شدیم.

صبح من زود بیدار شدم دیدم اوه اوه چشم ورم کرده و کوچولو شده.چون میخاستم ارایش کنمو عکس بندازیم .کوخ رفتنمون کنسل شد.

عصرشم چند تا از دوستای قدیمی من اومدن و با هم بودیم .خوش گذشت


بهزاد جونم دوست دارمااااااااااااااااااااااااااااا




   1      2       3       4       5    >>