X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 220154
شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1390 :: 13:59 ::  نویسنده : بهزاد

سلاااااااااااام

جمعه 1390/05/28 در بیمارستان سابق و اولی خودم بصورت فول شیفت بودم

یعنی جمعه صبح تا شنبه صبح و روز شنبه هم تا ظهر ، یعنی در کل از جمعه صبح تا شنبه ظهر شیفت بودم

روز جمعه تا ساعت 8 شب خبری نبود یه دفعه از ساعت 9 تا 7 صبح ما 4 تا عمل جراحی داشتیم و این باعث شد تا صبح بیدار باشیم

حالا منم قرار بود بعد از ظهر برم بیمارستان هاشمی نژاد برای اشنایی

ولی اینقدر خسته بودم اصلا حال نداشتم

بعد از اون عمل ها صبح شنبه رییس اومد بش گفتم منو آف کن برم خونه دارم از حال میرم اونم گفت برو خدایی دمش گرم

اومدم خونه ساعت 9 صبح بود خوابیدم تا 12 ظهر

بیدار شدم لباس پوشیدم راه افتادم به سمت بیمارستان جدید ساعت 13 رسیدم

یکم رییس جدید با من صحبت کرد و از شرایط بیمارستان گفت بعدش گفت امروز برو جای وسایل رو یاد بگیر تا از اول شهریور برات شیفت بذارم

خلاصه در کل روز خوبی بود خدا رو شکر ولی کلی خسته شدم ولی ارز داره

خدا جون ممنون

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلاااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااام

وای اون روز که بهزاد جونم میخواست بره که من دل تو دلم نبود.از اولشم با این بیمارستان حال میکردم 

کلی براش دعا کردم تا روز خوبی داشته باشه.از شانسم اونجا انتن نمیداد .همه چی موند تا عصر که بیاد و برام تعریف کنه.خدا رو شکر که همه چی تا الان خوب بوده

سر همسر گلم شلوغ شده حسااااااااااااااااابی

خدا قوت عزیزم من میدونم که تو از پسشون بر میایی

دلم خیلی برات تنگ شده

تنگ ترم میشه قلب

بوووووووووووووووسهورا

سه‌شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1390 :: 13:57 ::  نویسنده : بهزاد

سلام به همسر خوبم و سلام به دوستان همراه

ذز این جند وقت چندتا اتفاق مهم افتاد که خدا رو شکر همه خوب بودند

پنجشنبه 1390/05/20 که یک روز سخت برای هردوی ما بود و نتیجه اون برای ما خیلی مهم

دوست ندارم خیلی یاداوری بشه

روز قبلش مامان من زنگ زد به خونه سمیرا اینا و اونا رو برای افطاری دعوت کرد

گفت بود جمعه که سمیرا اینا کار داشتن و روز شنبه هم من نبودم در نتیجه قرار شد شب یکشنبه برای افطار سمیرا و خانواده بیاند خونه ما

حالا جریان اون شب بعدا توضیح میدم

روز شنبه یکی از همکارا با من تماس گرفت و گفت تو نمیخوای بری دنبال کار استخدامی

منم گفتم روز خالی ندارم همش شیفتم وقت نمیکنم برم

بنده خدا گفت یکشنبه صبح من میام جات و تو برو دنبال کارات اول همینجا ازش کلی تشکر میکنم و میگم این قضیه استخدامو من مدیونشم

خلاصه صبح یکشنبه من رفتم دانشگاه و رفتم پیش مسئول نیروی انسانی و اونم بیمارستان منو مشخص کرد

بیمارستان شهید هاشمی نژاد واقع در میدان ونک

خیلی بیمارستان خوبیه اینطور که من در نگاه اول دیدم و به این ترتیب پرونده استخدام من در دانشگاه علوم پزشکی تهران هم تموم شد و بیمارستان هم مشخص شد.

شبش از ساعت 7 منتظر بودیم سمیرا به همراه خانواده بیاند خونه ما که نزدیکهای ساعت 8 اومدن

�.9:7�م با هم صحبت کردیم تا اینکه اذان گفته شد و همه با هم افطار کردیم

بعدش دیگه همه با هم مشغول صحبت بودن

بابا ها با هم ، مامان ها با هم ، بچه ها هم با هم ، منو سمیرا هم رفتیم توی اتاق پای لپ تاپ تا چندتا چیز که میخواستم نشون سمیرا بدمو نشونش بدم

یکم هم شیطونی کردیم و منم حسابی صورتو لبهای خوشگل خانومو بوسیدم

ساعت 12 هم مهمونا رفتن در کل خوب بود همه چیز

خدایا شکرت

اینم بگم در این مدت من واقعا حضور و همراهی خدا رو در کنار خودم حس میکردم

واقعا ممنون

شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1390 :: 12:21 ::  نویسنده : بهزاد

سلاااااااااااام

امروز پدرم در اومد

امروز ساعت 7 صبح از خونه اومدم بیرون به سمت دانشگاه ( کنار برج میلاد ) ، کلی گشتم تا اتاق مورد نظرو پیدا کنم

بعد 20 تا فرم پر کردم بعدش رفتم تا مدارک کامل شده رو بدم به مسئولش تا حکم استخدامو بزنه بعد دیدم داره به همه میگه برید ، اول باید تاییدیه تحصیلی بگیرید ، گواهی عدم اعتیاد ، گواهی عدم سوپیشینه ، گواهی محضری برای عدم اشتغال در 2 مکان دولتی و گواهی تایید پایان خدمت

خلاصه گفتیم چشم

بعد رفتم دنبال نامه های این گواهی ها دوباره از این اتاق به اون اتاق ولی خوبیش این بود مسئولانش خیلی برخورد خوبی داشتن و قشنگ جواب ادمو میدادن این باعث میشد ادم انرژی بگیره

بعد از دانشگاه اومدم بیرون رفتم میدان امام حسین از اونجا رفتم میدان سپاه مرکز نظام وظیفه

کلی صف وایستادم تا نوبتم شد بعد تایید پایان خودمتو گرفتم

بعد از اونجا تا میدان امام حسین پیاده برگشتم رفتم پلیس + 10 برای گواهی عدم سوپیشینه در خیابان شهرستان

اونجا گفت شناسنامه میخواد ، منم همراهم نبود برگشتم به سمت خونه سر راه رفتم پست گفتم گواهی تاییده تحصیلی شما برام انجام میدین گفت ما با آموزش پرورش قرارداد داریم برای اینکار نه وزرات بهداشت و برای همین انجام نمیدیم

برگشتم خونه زنگ زدم دانشگاه محل تحصیل گفت شما پست کن مدارکو ما خودمون انجام میدیم دوباره برگشتم پست مدارکو با پست پیشتاز فرستادم همدان

بعد کلی تشنم بود که این خودش خیلی اذیت میکرد منم عجله داشتم حوصله خرید هیچ چیزی نداشتم

از اونجا رفتم سرکار تا 8 شب

حالا دوباره فردا از صبح باید برم دنبال بقیه کارها

به امید خدا ببینیم چی میشه اینم از امروز و فردای من

------------------

سمیرا جونم ممنون بابت اینکه سر زدی و مطلب گذاشتی

منم خیلی دوست دارم و بدون در تمام این مدت تو به من خیلی روحیه میدادی اگه روحیه دادنت نبود خدایی کم می اوردم

بوووووووسسسسسسسسسسسس

اینم برای تو

   1      2    >>