X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 219999
سه‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1394 :: 19:09 ::  نویسنده : بهزاد

سلام به همه دوستان عزیز

سلام به همسر مهربونم که همیشه کنارم بوده و همیشه حضورشو کنارم حس کردم


امروز داشتم روز شمار داخل وبلاگو می دیدم متوجه اتفاق قشنگی شدم

امروز 888 روز از ازدواج ما میگذره گفتم ثبتش کنم


یکشنبه شب ( 4 بهمن )

قرار بود با دوستای سمیرا یعنی در اصل همکارای سمیرا که منم میشناسمشون بریم شام بیرون

پگاه عزیزم هم بود به همراه فریبا و همسرش

رفتیم به آدرس رستورانی که داده بودند که هرچقدر گشتیم پیدا نکردیم آخر تماس گرفتیم گفتیم ما میریم یه رستوران دیگه و شما هم بیاید اونجا

سایر دوستان با تاخیر اومدن و کنار هم شام خوردیم و کلی هم خندیدیم و خلاصه کلی خوش گذشت


البته قبل از همه این اتفاقها من شیفت بودم و ساعت 7 شب تازه کارم تموم شد و حرکت کردم به محل قرار که سمیرا و پگاه اونجا بودن

پگاه میخواست برای خودش کفش بخره برای همین رفتیم پاساژ نگار ونک و پگاه یک جفت کفش خرید اونم چقدر گرون ..... 

بعد گفتند بریم چرم مشهد اونجا سمیرا گیر داد باید کت چرمی بخری

خلاصه خودش یه دونه رو انتخاب کرد و خودش هم پولشو داد

به مناسبت تولد که یکی دو ماهه دیگست

ممنون عزیزم 

دوستت دارم با تمام وجود


اینم عکس کت ( این من نیستم عکسو از داخل سایت برداشتم )

شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1394 :: 12:34 ::  نویسنده : بهزاد

سلام به همه دوستان و یه عذرخواهی بزرگ به خاطر غیبت هامون و تاخیر در نوشتن در وبلاگ

سلام به خانومی خوبم که همیشه همراه منه


دوستان گل

راستش من قبلا دو روز در هفته وقت آزاد داشتم برای همین وقت داشتم بیام اینجا و مطلب بذارم اما الان تمام روزهای هفته درگیره کارم و وقت آزاد ندارم فقط جمعه ها خونه هستم که اونم وقت نمیشه بشینم مطلب بذارم


تبریک میگم سال 1394 و از صمیم قلب آرزو میکنم سالی خوبو پر برکت و پر از سلامتی باشه برای همه دوستان


تولده من امروز و طبق عادت این چند ساله خانومی منو چند روز مونده به تولدم همیشه سورپرایز میکنه اما قبل از اینکه ماجرای تولدو بنویسم لازمه چندتا نکته بگم


یکی از خواننده ها که شاید برای اولین و آخرین باره که اومده اینجا کامنت گذاشته و فکر کرده فرهنگ ما مثل فرهنگ خانوادگی خودشه که منم با آرامش کامل کامنت زیباشو پاک کردم فقط لازمه بگم که چه لزومی داره من یا سمیرا اینجا دروغ بنویسیم وقتی راست یا دروغ نوشتن در این وبلاگ هیچ سودی برای ما نداره


روز 21 اسفند ( پنجشنبه ) سمیرا خونه بود و منم از سرکار رفتم دنبال دوست خانوادگی مون ( پگاه عزیز ) و آوردمش خونه شب دور هم بودیم و به علت خستگی زود خوابیدیم


روز 22 اسفند صبح من زود بیدار شدم رفتم دوش گرفتم و بعدش رفتم سلمانی و صورتمو اصلاح کردم و برگشتم خونه ، البته می دیدم سمیرا و پگاه مشکوک رفتار می کنن اما گفتم مهم نیست

گفتند عصر بریم پل طبیعت منم گفتم باشه یکم دور هم نوشیدنی خوردیم که کلی حال داد بعدش ناهار خوردیم و من خیلی خوابم گرفته بود گفتم میرم بخوابم

ساعت 3 خوابیدم و نزدیک های ساعت 5 عصر بود دیدم صدای فوت کردن میاد کمی دقت کردم دیدم انگار دارن بادکنک باد میکنند اونجا بود که کل داستانو فهمیدم

از اتاق که اومدم بیرون دیدم سمیرا و پگاه کلی خوشگل کردن و کلی بادکنک باد کردن و از منم دارن فیلم میگیرن

نگاه کردم دیدم کلی وسایل چیدن و ظروف آماده کردن از تعداد ظرفها تعداد مهمونا رو فهمیدم اما نمی دونستم کیا دعوت هستن

از سمیرا پرسیدم کیا دعوتن که نگفت به پگاه نگاه کردم اونم خندید

اما بالاخره اینقدر اصرار کردم تا گفتن

اولین مهمونامون نوشین و همسرش و دوتا برادراش بودن

کلی حرف زدیم و خندیدیم

بعد فریبا بود با اتفاق آقا احسان که بار اول بود به جمع ما میومد

در آخر فریبا و همسرش سهند و دوست دیگمون لیلا که شوهرش ماموریت بود

خلاصه خانوما آهنگ گذاشتن و شروع کردن به رقصیدن و منم با داود و سایر آقایون رفتیم سراغ نوشیدنی ( درینک ) البته خانوم ها هم استقبال کردن و اونا هم نوش جان کردند

خلاصه بعد کلی بزن و برقص در نهایت در ساعت فکر کنم 11 شب بود که بی خیال شدن و رفتن سراغ کیک و کادو البته کیک جلوتر آورده بودند رفتند سراغ کادو ها

سمیرا عشقم برای من لباس مخصوص کوه نوردی گرفته بود تا مشکل سرما در کوه حل بشه

پگاه عزیزم هم جوراب مخصوص گرفته بود

فریبا و سهند هم تخته خریده بودند

نوشین و داوود پیراهن خوشگل خریده بودند

برادرهای نوشین هم تاپ و شلوارک گرفته بودند


دست همه دوستان درد نکنه

از همه بیشتر دست سمیرا عزیزم که کلی زحمت کشیده بود

بعدش دست پگاه گلم که کلی کمک سمیرا بود و واقعا خسته شد

در نهایت دست دوستان درد نکنه که اینقدر مهربون هستند و لطف د


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلاااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان

خووووووبید؟؟؟

من از چند ماه قبلش تاریخو مشخص کرده بودمو با همه ی بچه ها هماهنگ کرده بودم تا برای اون روز همه باشن

روز قبلش من از صبح که بهزاد جونم رفت سر کار تا 5 مین قبل اومدنش درگیر کار بودمو همه چی و مخفی کرده بودم

جمعه صبح یه لحظه بهزاد در یخچالو باز کرد من با خودم گفتم حتما فهمید که خدارو شکر همه چیرو خوب استتار کرده بودم

برعکس جمعه های قبل،اون روز اقای همسر رفت  و یه ساعتی خوابید و من و پگاه هم فرصت پیدا کردیم تا اماده بشیم و میز و اماده کنیم

خداروشکر همه اومده بودن  و خیلی خوش گذشت

بهزاد جوووووووونم از صمیم قلب برات بهترینارو میخام


برچسب‌ها: جشن تولد
چهارشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1393 :: 18:17 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااام و صد سلااااااااااااااااااااااااام به همه ی یاران با وفا که همیشه به یاد ما هستن


من کادوی تولدمو خیلی زود گرفتم.بعدش هم رفتیم مشهد و خیلی خوب بود جاتون خالی بود.

بعد از اینکه از مشهد اومدیم.مامان و بابا ی من رفتن مسافرت و سهیلا و مصطفی خونه موندن.من هم قرار شد که برم و بهشون سر بزنم.من با بهزاد مشورت کردمو قرار شد که سه شنبه بعد از کارم برم اونجا و شبو بمونمو چهار شنبه هم بمونم و پنج شنبه از اونجا برم سر کار و شبشم بیام پیش بهزاد جونم.میشد14،15،16 مرداد.من چهارشنبه صبح به بهزاد جونم زنگ زدمو بعد از حرف زدن گفت اومدی خونه؟؟؟؟؟ منم با تعجب گفتم من فردا میاماااا

خلاصه بعد از اون اقا بهزادو نمیشد با یه من عسل خورد.هرچه قدرم میپرسیدم چی شده نمیگفت.پنج شنبه صبح من زود راه افتادم تا سر راه بهزادو ببینم ولی خیلی اخمو بود.کلا منم حالم گرفته شد.شب هم بهزاد دیر اومد و منم خیلی سرم درد میکرد.خلاصه شب تولد ما اینگونه گذشت و من هم زود خوابیدم.

صبح جمعه من زودتر بیدار شدم ولی خیلی داغون بودم.بهزاد هم ساعت 11 بیدار شد و منو صدا کرد و از دلم در اوردو تولدمو تبریک گفت.

قرار بود منو عصر ببره بیرون که ساعت 2 بود گفتم چرا از حمید خبری نشد و از عکسامون خبری نیست که بهزاد گفت راست میگیا .بعدش به حمید زنگ زدو گفت که البومتون حاضره.بعدش من هم به مامانم زنگ زدم وقرار شد عصرش برن بگیرن.


بعد از ظهر ساعت 7.30 بود که اومدن خونه ی ما و منم شام ماکارونی درست کردم.البومارو دیدیم.برام کیک خریده بودن و کلی خوراکی از شهرستان برام اورده بودن.خلاصه خیلی حال و هوام عوض شد.شاسیمونم فرداش اوردن برامون.

هم البوم و هم شاسیمون خیلی خیلی خوشگل شده


تو هفته ی پیش بعد از مدت ها من با نوشین و الهام حرف زدم و قرار شد پنج شنبه 29 مرداد همدیگرو ببینیم.

شاید یه چند ماهی بود که از هم خبر نداشتیم.ساعت 6.30 توی ونک همو دیدیم.من با نوشین هماهنگ نرده بودم که برای تولد الهام یه چیزی بگیریم.نوشین کیک با یه کادوی بزرگ دستش بود که من ازش پرسیدم چی گرفتی گفت یه تونیک براش گرفتیم.بعد من گفتم چرا توی یه جعبه به این بزرگی گذاشتید ؟؟؟نوشین هم چیزی نگفت ما هم رفتیمو مستقر شدیم.

بچه ها سفارشاشون رو دادن.قلیون و چای و بهزاد هم هندوانه هوس کرده بود .برامون یه هندوانه ی بزرگ اوردن.

نوبت کیک شد.دیدم کیک و جلوی من و الهام گذاشتن.من اصلا انتظارشو نداشتم و کلی ذوق کردم که به یاد منم بودن.بهدش شمعها رو فوت کردیمو کیک خوردیم.

بعدش اون جعبه بزرگرو به من دادن و گفتن که کادوی تولد و پیشاپیش سالگرد ازدواج و منم خیلی خیلی خوشحال شدم.چون اصلا انتظار نداشتم.

برام یه سرویس چای خوری صورتی گرفته بودنو منم خیلی خوشحال شدم

اون شب خیلی خوش گذشت

از بهزاد جونمو خانوادم و دوستای مهربونم خیلی خیلی ممنونم


راااااستی ما 3 شهریور یه ساله شدیم.این یه سال خیلی خیلی زود گذشت. اصلا باورم نمیشه

این یه سال خیلی خوب بود و من از خدای مهربون به خاطر همه ی نعمتایی که به من و بهزاد داده ممنونم

از بهزاد جونم هم به خاطر همه ی زحمتایی که میکشه و به خاطر کادوی تولدم تشکر میکنم


دوست دارم عزیزم










   1      2       3       4    >>