X
تبلیغات
رایتل
 
بهزاد و سمیرا
اینجا خونه مجازی ما دوتاست ما در تاریخ 16 آبان 1390 رسما مال همدیگه شدبم
درباره ما


بهزاد و سمیرا عاشق همدیگه هستیم همین
پیوندها
نویسندگان
آمار سایت
  • تعداد بازدیدکنندگان: 219999
دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 :: 11:46 ::  نویسنده : سمیرا

سلاااااااااااااااااااااااااام و صد سلااااااااااااااااااااااام

خوبید دوستان عزیز

بعد از مئت ها تونستم بیامو خاطراتمونو ثبت کنم

6 خرداد هم تولد پگاه جون بود ولی ما جشنشو 8 خرداد گرفتیم.جمعه صبح بهزاد جون رفت دنبال پگاه و تا بیان من میز و اماده کردم .شب قبلش کیک و گرفته بودیم کادو هم براش کیف پول گرفته بودیم .خیلی خوشحال شد

من هم از صبح در حال اماده کردن کتلت بودم برای نهار چون قرار بود بریم چیتگر.خلاصه رفتیم چیتگر و دوچرخه گرفتیم از همون اون پگاه شروع کرد به زمین خوردن تا برسیم اخر مسیر.کلی هم عکس انداختیم

موقع برگشت هم یه سر رفتیم پل طبیعت و اونجا هم بارون گرفت هوا خیلی خوب شد بعدش هم پگاه رو رسوندیمو ما هم اومدیم خونه.

از اخرای خرداد که ماه رمضان شروع شد و من و بهزاد جونم هم روزه میگرفتیم،واقعا سخت بود ولی خدای مهربون خیلی کمکون کرد

من عاشق لحظه ی اذانم ،خیلی حس قشنگیه

برای اولین بار هردومون برای شب های احیا رفتیم مسجد و خیلی خوب بود

برای افطار هم یه بار خانواده ی خودم و یه بار هم خانواده ی بهزاد رو دعوت کردم و همه چی خوب بود

4 تیر هم رفتیم خونه ی تازه عروس و داماد،فریبا و سهند عزیز

خیلی زحمت کشیده بودن و خیلی خوش کذشت

روز عید فطر هم که 27 تیر میشدمن و بهزاد جون با هم رفتیم برای نماز عید که اون هم جز قشنگ ترین لحظه ها بود،اومدیم خونه و صبحانه خوردیم بعدش هم بهزاد جونم رفت سر کار و من هم مشغول مرتب کردن خونه شدم.برای نهار هم اب دوغ درست کردیمو با هم خوردیم

شب هم رفتیم پیش خانواده ی من و اونجا بود که تصمیم گرفتیم بریم رستوران کره ای.زنگ زدیمو میز رزرو کردیم.بعد از نهار راه افتادیمو اومدیم خونه یکم حرف زدیمو بازی کردیم.زنگ زدیم به پگاه اون هم گفت تا ساعت 7 میرسه تهران.ما سه ت حاضر شدیم گه بریم دنبال پگاه.همه چی خوب و اکی بود بهزاد جون رفت ماشین و روشن کرد من و سهیلا تا پامون رو گذاشتیم بیرون طوفان وحشتناکی شد و باد و بارون و همه چی از اسمون اومد ولی هیچ کدوم از اینا باعث نشد تا ما از رفتنمون منصرف بشیم،رفتیم دنبال پگاه و ساعت 8:10 رسیدیم،خلوت بود و به غیر از ما فقط یه خانواده ی دیگه بود   ما هم یه میز خوب پیدا کردیمو نشستیم شروع کردیم به عکس انداختنو سفارش غذا.خلاصه اون شب خیلی خوش گذشتو کلی خندیدیم

شب هم پگاه رو رسوندیم خوابگاه و اومدیم خونه.بعد از اون ماجرا سهیلا جونم یکی از غذا ها که اسمش رامیان بود و یاد گرفت و چند بار برامون درست کرد

9 مرداد هم تصمیم گرفتیم بریم تنگه واشی. مادر خرید هم ما شدیم.روز قبلش رفتیم خرید و کلی خرید کردیم

من هم همه ی وسایلارو اماده کردم.جمعه هم ساعت 4:30 بیدار شدمو اماده شدم و همه چی و اماده کردم رفتیم با هم بنزین زدیمو بعدش رفتیم دنبال احسان و فریبا

تو مسیر کلی حرف زدیم .فریبا و سهند هم با لیلا و مسعود قرار شد بیان.اونا خواب موندن و تا بیان یکم طول کشید

وقتی رسیدیم تنگه واشی ما چهار تا دمپایی خریدیم و رفتیم و پارک کردیم و نشستیم منتظر بچه ها

وسایل صبحانه رو هم اماده کردیم هی یه لقمه یه لقمه خوردیم تا بچه ها بیان دیدیم سیر شدیم بچه ها هم اومدنو دیدن ما صبحانه خوردیم یه کوچولو ناراحت شدن

وااااای اب تنگه واشی یخ یخ بووود

خلاصه به هر سختی که بود تنگه ی اول و رفتیم و کلی تو مسیر خندیدیم و عکس انداختیم و با افراد دیگه هم خوانی کردیم

نهار و میوه خوردیمو دیگه تنگه ی دوم رو نرفتیم

موقع برگشت هم اقایون کار فرهنگی کردن و هرکدوم چند تا کیسه پلاستیک و اشغال جمع کردن

بعدشم برگشتیم سمت خونه

17 مرداد هم تولد من بود که اونو جدا تعریف میکنم

22 مرداد هم شام رفتیم خونه ی ما .خاله رو دیدیم و دختر خاله رو هم بعد از چند سال دیدم.انها بعد از شام با خاله رفتن ما هم شب رو اونجا موندیم و صبح بعد از صبحانه اومدیم خونه

بهزاد جووونم نهار و درست کرد که خیلی خیلی خوب و خوشمزه شده بود

بعد از نهار هم من حاضر شدم و بهزاد جون منو رسوند خونه ی شیرین،همکار  سابقم

تولد شیرین بود.خوب بود

عصر هم بهزاد جونم اومد دنبالمو شب هم یه سر رفتیم پیش خانواده ی بهزاد و بعدش اومدیم خونه ی خودمون

24 هم بعد از ماه ها قرار گذاشتن و موفق نشدن تونستیم دخترونه جمع بشیم و بعد از سال ها بریم بیرون

چهارراه ولیعصر همو دیدیم

اول رفتیم یه کافی شاپ تو میدون ولیعصر و بعدش رفتیم پارک لاله ،اونجا کلی حرف زدیم و خندیدیم

برای نهار هم رفتیم رستوران

بعد از اون رفتیم سمت منیریه و لیلا اونجا برای برادرش یه کیف خرید و برای همسرش یه تیشرت برای سالگرد ازدواجشون گرفت.ساعت 4 از هم جدا شدیم .بعد از جئا شدنمون من یه تیشرت دیدم و برای بهزاد جونم البته به مناسبت سالگرد ازدواجمون گرفتم

ولی اون شب کادوی من و لیلا جون لو رفت و اقایووون متوجه شدن.اخه ما میخاستیم شهریور کادوهامونو بدیم

دو تا اتفاق بد هم توی این ماه افتاد


اولش تصادف کردن مسعود بود که خیلی ناراحت شدیمولی خدارو شکر به خودش اسیبی نرسیده بودو فقط ماشین داغون شده بود که مجبور شدن 1/3 قیمت بفروشن

دومیشن اینه که من و همسرم یه دعوااااای خیلی شدیدی کردیمو خیلی روزای بدی رو گذروندیم ولی خدا رو شکر همه چی تموم شد و الان خوبیم

خدا ج.نم ممنون به خاطر همه ی نعمتایی که به ما دادی

دوشنبه 1 تیر‌ماه سال 1394 :: 19:14 ::  نویسنده : سمیرا

سلااااااااااااااااااااااااام و صد سلااااااااااااااااااااااام به تمام دوستان عزیز و سلاااااااااااااااااااااامی گرم و اتشین به همسر عزیزم

سال نو با تاخیر مبارک

دوستان عزیز نماز و روزه هاتون قبول باشه

اتفاقات این سه ماه


من و بهزاد جون هفته ی اول عید رو شیفت بودیم،3 خانواده ی من برای عید دیدنی اومدن

5 فروردین رفتیم سمت خوانسار و تا 11 اونجا بودیم که خیلی خوب بودو کلی خرید کردیم و فامیلای بهزاد برای اولین بار منو دیدن و منم کلی استرس داشتم که خدا رو شکر به خیر گذشت

12 و 13 هم با مامانینا بووودیم که خیلی خوش گذشت

25 فروردین زینب اومد پیش ما و دو شب موند ،کلی از گذشته حرف زدیم وشب اول با هم فلافل خوردیم،برای نهار پنج شنبه بهزاد اومد و با هم نهار خوردیم و عصرش رفتیم برای روز مادر کادو گرفتیم و بعدش رفتیم پل طبیعت و شامو اونجا خوردیم

جمعه صبحم بهزاد جون ،زینب و برد رسوند خوابگاه

18 اردیبهشت من و بهزاد همراه با فریبا و سهند رفتیم دیدن لیلا و مسعود 

24 اردیبهشت هم یه نی نی کوچولو ،یه شازده پسر به جمعمون اضافه شد

پرهان کوچولو به دنیا اووومد 

خاله قربونش بره

اردیبهشت و خرداد هم که یکی از دوستان هم  مزدوج شد و اقای احسان هم وارد جمع ما شدن

ایشالله که خوشبخت شی دوستم

15خرداد هم رفتیم دیدن پرهان جووون و شب هم از ادجا رفتیم خونه ی مامان اینا

16 خرداد هم خونه ی دایی من دعوت بودیم.رفتیم اونجا و شب هم با سهیلا اومدیم خونه ی ما

21 خرداد هم که عروسی دوستای گلمون فریبا و سهند بود ولی چون تبریز بود و به دلیل وجود یه سری مشکلات من و بهزاد نتونستیم بریم ولی دوستامون رفته بودن 

ایشالله که شما هم خوشبخت بشید و روزای خوبی رو در کنار هم باشید

شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1394 :: 12:34 ::  نویسنده : بهزاد

سلام به همه دوستان و یه عذرخواهی بزرگ به خاطر غیبت هامون و تاخیر در نوشتن در وبلاگ

سلام به خانومی خوبم که همیشه همراه منه


دوستان گل

راستش من قبلا دو روز در هفته وقت آزاد داشتم برای همین وقت داشتم بیام اینجا و مطلب بذارم اما الان تمام روزهای هفته درگیره کارم و وقت آزاد ندارم فقط جمعه ها خونه هستم که اونم وقت نمیشه بشینم مطلب بذارم


تبریک میگم سال 1394 و از صمیم قلب آرزو میکنم سالی خوبو پر برکت و پر از سلامتی باشه برای همه دوستان


تولده من امروز و طبق عادت این چند ساله خانومی منو چند روز مونده به تولدم همیشه سورپرایز میکنه اما قبل از اینکه ماجرای تولدو بنویسم لازمه چندتا نکته بگم


یکی از خواننده ها که شاید برای اولین و آخرین باره که اومده اینجا کامنت گذاشته و فکر کرده فرهنگ ما مثل فرهنگ خانوادگی خودشه که منم با آرامش کامل کامنت زیباشو پاک کردم فقط لازمه بگم که چه لزومی داره من یا سمیرا اینجا دروغ بنویسیم وقتی راست یا دروغ نوشتن در این وبلاگ هیچ سودی برای ما نداره


روز 21 اسفند ( پنجشنبه ) سمیرا خونه بود و منم از سرکار رفتم دنبال دوست خانوادگی مون ( پگاه عزیز ) و آوردمش خونه شب دور هم بودیم و به علت خستگی زود خوابیدیم


روز 22 اسفند صبح من زود بیدار شدم رفتم دوش گرفتم و بعدش رفتم سلمانی و صورتمو اصلاح کردم و برگشتم خونه ، البته می دیدم سمیرا و پگاه مشکوک رفتار می کنن اما گفتم مهم نیست

گفتند عصر بریم پل طبیعت منم گفتم باشه یکم دور هم نوشیدنی خوردیم که کلی حال داد بعدش ناهار خوردیم و من خیلی خوابم گرفته بود گفتم میرم بخوابم

ساعت 3 خوابیدم و نزدیک های ساعت 5 عصر بود دیدم صدای فوت کردن میاد کمی دقت کردم دیدم انگار دارن بادکنک باد میکنند اونجا بود که کل داستانو فهمیدم

از اتاق که اومدم بیرون دیدم سمیرا و پگاه کلی خوشگل کردن و کلی بادکنک باد کردن و از منم دارن فیلم میگیرن

نگاه کردم دیدم کلی وسایل چیدن و ظروف آماده کردن از تعداد ظرفها تعداد مهمونا رو فهمیدم اما نمی دونستم کیا دعوت هستن

از سمیرا پرسیدم کیا دعوتن که نگفت به پگاه نگاه کردم اونم خندید

اما بالاخره اینقدر اصرار کردم تا گفتن

اولین مهمونامون نوشین و همسرش و دوتا برادراش بودن

کلی حرف زدیم و خندیدیم

بعد فریبا بود با اتفاق آقا احسان که بار اول بود به جمع ما میومد

در آخر فریبا و همسرش سهند و دوست دیگمون لیلا که شوهرش ماموریت بود

خلاصه خانوما آهنگ گذاشتن و شروع کردن به رقصیدن و منم با داود و سایر آقایون رفتیم سراغ نوشیدنی ( درینک ) البته خانوم ها هم استقبال کردن و اونا هم نوش جان کردند

خلاصه بعد کلی بزن و برقص در نهایت در ساعت فکر کنم 11 شب بود که بی خیال شدن و رفتن سراغ کیک و کادو البته کیک جلوتر آورده بودند رفتند سراغ کادو ها

سمیرا عشقم برای من لباس مخصوص کوه نوردی گرفته بود تا مشکل سرما در کوه حل بشه

پگاه عزیزم هم جوراب مخصوص گرفته بود

فریبا و سهند هم تخته خریده بودند

نوشین و داوود پیراهن خوشگل خریده بودند

برادرهای نوشین هم تاپ و شلوارک گرفته بودند


دست همه دوستان درد نکنه

از همه بیشتر دست سمیرا عزیزم که کلی زحمت کشیده بود

بعدش دست پگاه گلم که کلی کمک سمیرا بود و واقعا خسته شد

در نهایت دست دوستان درد نکنه که اینقدر مهربون هستند و لطف د


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلاااااااااااااااااااااام به همه ی دوستان

خووووووبید؟؟؟

من از چند ماه قبلش تاریخو مشخص کرده بودمو با همه ی بچه ها هماهنگ کرده بودم تا برای اون روز همه باشن

روز قبلش من از صبح که بهزاد جونم رفت سر کار تا 5 مین قبل اومدنش درگیر کار بودمو همه چی و مخفی کرده بودم

جمعه صبح یه لحظه بهزاد در یخچالو باز کرد من با خودم گفتم حتما فهمید که خدارو شکر همه چیرو خوب استتار کرده بودم

برعکس جمعه های قبل،اون روز اقای همسر رفت  و یه ساعتی خوابید و من و پگاه هم فرصت پیدا کردیم تا اماده بشیم و میز و اماده کنیم

خداروشکر همه اومده بودن  و خیلی خوش گذشت

بهزاد جوووووووونم از صمیم قلب برات بهترینارو میخام


برچسب‌ها: جشن تولد
<<    1       2      3       4       5       ...      54    >>